we

we
Part 18

مایا

وقتی از روی کنجکاوی در اتاق رو باز کردم دیدم یک زن تقریبا مسن با یک دختر بچه مو بلوند تقریبا نه یا ده ساله جلوی در بود
نیک هم مثل مثل من در رو باز کرده بود
هانا: اون مامان نیکه و اونم خواهر ناتنی نیکه
مایا:چی؟ نیک خواهر دارع؟!
هانا: اره نیک خواست آنیا رو بیاره..اسم دختره انیاس
مایا: چه بامزع اس
ولی من فکر میکردم مامانش مرده
هانا: وقتی نیک سیزده سالش بود از باباش جدا شد و نیک رو گذاشت پیش باباش گذاشت
مایا: چرا؟
هانا: نشنیدی چی گفتم؟!.. مامانش از یک کس دیگه این دختر رو داره ولی نیک دختره رو دوست داره
مایا: اوو..چه پیچیده
هانا: بهش چیزی نگو که من گفتم
مایا:حله
لیرا: صدا زدن نیک و مایا* بچهاا بیاین مهمون داریم!
مایا: من و نیک همزمان از اتاق هامون بیرون اومدیم پشت سرمونم آنا و هانا راه افتادن*
نیک: تو اینجا چیکار میکنی؟ *روبه هانا*
هانا: دلم خواست اومدم..به توچه؟!
مایا: من گفتم بیاد
هانا: به تو ربطی دارع؟
نیک: چه زود رفیق شدین
هانا: همونطور که گفتم! به تو ربطی داره؟! نه
نیک: عجب
آنا: خب حالا چرا یقه آدمو میگیریی
هانا: تو بحث های من و نیک دخالت نکن!
آنا:من
نیک: آنا ولش کن
لیرا: کجا موندینن
مایا: اومدیم دیگه
نیکول: *مامان نیک* تو باید مایا باشی
مایا: بلع خوشبختم
نیکول: منم همینطور پسرم از تو خیلی تعریف کرده
مایا: ممنونم ازش
آنیا: منم خواهرشمم
مایا: منم خواهرشم خب کوچولو :)
آنیا: ولی منو بیشتر دوست داره
مایا: معلومه که تورو بیشتر دوست داره
آنیا: کم کم دارم ازت خوشم میاد
*همه خندیدن*
مایا: منم همینطور خوشگل خانوم
لیرا: بفرمایید داخل
نیکول: نه ممنون دیگه من باید برم سه روز دیگه برمیگردم تا آنیا رو‌ پس بگیرم خداحافظ
لیرا: خوش اومدی *بستن در پشت سر نیکول*
دیدگاه ها (۰)

wePart 19آنیا: داداشی قراره بری بیرون؟نیک: اره عزیزم با آنا ...

wepart 17مایابعد چند دقیقه هانا رسید تا در رو باز کرد دستمو ...

wepart 16نیک: آنا بیا توآنا: سلام؟!.. عع مایا اینجایی خوشحال...

we part 8*رستوران*مایاهمچی نرمال بود همونطور که سفارش هارو‌د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط