پارت

پارت17
فصل1





صبح روز بعد


ات صبح بیدار شد و دید کوک هنوز خواب داشت به کوک نگاه میکرد که

کوک
بیدار شدم دیدم داره با اون چشمای خوشگلش نگاهم میکنه
خودمو نگه نداشتم و یه بوس کوتاه زدم رو لبش رو لبش

ات: این چی بود

کوک: پیش غذام

ات: پاشو بریم گشنمه

کوک: لباساتو عوض کن الان خدمت کارا اومدن


ات: خب دونا که همشون زن و دخترن و باید اینو بگم تیشرتتو بپوش

کوک: دختر باشن عوض نکنی منم لباس نمیپوشم

ات: باشه

ات و کوک لباس عوض کردن و رفتن پایین و صبحانه خوردن

کوک: ات امرو باید باهم بریم جایی مهمونی طور هست لباس خوب بپوش

ات: باشه ولی کجا

کوک: میریم میبینی

ات: باشه

ات و کوک صبحانه خوردن و باهم رفتن بالا داخل اتاق کوک

ات: جونگ کوک

کوک: جونم عشقم

ات: اووو عشقم؟


کوک: معلومه زندگیم بگو جانم

ات: ساعت چند اماده باشم

کوک: باید ساعت6اونجا باشیم
یک ساعت تا اونجا راه هست تو 4:30 اماده باش

ات: باشه پس الان ساعت1 زوده میرم حموم

کوک: منم ببر

ات: عه نه مثل یه پسر خوب بشین اینجا تا من بیام

کوک: ایبابا باشه

ات: آفرین

ات رفت حموم و بعد از یک ساعت اومد و بعدش کوک رفت حموم ات اومد موهاشو خشک کرد و بعد درست حالت داد ارایش کرد و بعدش کوک اومد ات برای موهاشو اول خشک کرد و بعد حالت داد و کوک هم لباس پوشید و باهم راه افتادن وقی رسیدن کوک اول از ات پیاده شد و در رو برای ات باز کرد

ات: اووو ممنونم اقای جنتل من

کوک: خانومم چشماتو ببند بیا

ات: جشمامو برای چی

کوک: تو ببند

ات چشماشو بست و با کوک رفت کوک بهش گفت وایسا و چشناتو باز نکن بعد

کوک: باز کن ات

ات چشمامو باز کرد و دید تو یجای خیلی رمانتیک هستن و کوک جلوش زانو زده

کوک: ات من واقعا عاقشتم من سه سال عشقمو از پنهون کردم و دیگه نمیتونم صبر کنم ات حاضری بقیه عمرتو بامن باشی

ات اشک تو چشمام جمع شد و دستشو سمت کوک گرفت
و لبند گفت

ات: بله


کوک حلقه رو دست ات کرد و پاشد و ات رو بغل کرد و بوسید


اون شب تموم شد و ات و کوک با خوشحالی رفتن خونه



یک ماه بعد


ات از خواب بیدار شدم یکم به خودم اومدم دیدم تو بغل کوک خوابیدم و دستم رو سینه ی لخت کوک یهو پاشدم و داد زدم

ات: کوک کوک بیدار شوووووو(داد)


کوک: چیه چیشده

ات: پاشو امروز عروسیمونه هورااااااااا پاشووووو

ات پاشده بود و داشت روی تخت میپرید
که کوک پاشد و از کمر ات گرف و انداخت رو تخت

کوک: باشه عشقم اروم باش بریم صبحانه بخوریم بعد تو برو ارایشگاه


ات: باشه عزیزم

ات و کوک باهم رفت صبحانه خوردن و ات رفت ارایشگاه

چهار ساعت بعد

الان دیگه ات اماده بود که گوشیش زنگ خورد کوک بود

ات: الو عشقم کجایی بیا دیگه

کوک: پایینم زندگیم بیا

ات زود قطع کرد و رفت پایین

کوک وقتی ات رو دید زبونش بند اومده بود
خلاصه ات و کوک رفتن تالار عروسی
عاقد اومد چیز میزارو خوند و عروس دوماد همو بوسیدن

3سال بعد


الان ات 21 سالش و کوک هم35 سالشه ات و کوک خیلی خوشبخت بودن عاشق هم بودن یه دختر کوچولوی خیلی کیثت داشتن که 1 سالش بود و
ات و کوک باکلی سختی و مراحمت بعضیا بهم رسیدن و الان یه خوانواده شاد و خوشبختن....


پایان✨
دیدگاه ها (۰)

ارت16فصل 1اون شب ات و کوک به هم اعتراف کردن و همو بوسیدن کوک...

پارت15فصل 12سال بعد الان سه سال میشد که ات اون جات ات هنوزم ...

پارت6فصل1ات صبح به بیدار شد هیچ کدوم از خدمت کارا خونه نبود ...

پارت11فصل1ات داشت داخل حیات دور میزد که رسید به حیات پشتی ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط