دیشب ساعت یک از خونه دوستم بر میگشتم که یهو دیدم در یه خو

دیشب ساعت یک از خونه دوستم بر میگشتم که یهو دیدم در یه خونه باز شدو یه مردی دست دخترشو گرفت اورد بیرونو 2 تا سیلی محکم زد بهشو گفت برو گمشو تو دیگه بچه ی من نیستی!!!
و درو بستو رفت داخل.

دختره رو زمین افتاده بود,
رفتم بالا سرش,
نگاش کردم,
چقدر خوشگل بود,
چشمای درشت با بینی کوچیک و لبای قلوه ای,
خلاصه بد تیکه ای بود.



زیر بغلشو گرفتمو یه گوشه نشوندمش,
یهو دیدم منو بغل کردو زد زیر گریه,
گفتم اروم باش عزیزم,
حالا پدرت عصبانی بود یه کاری کرد.



وای چه بو خوبی میداد,
یهو گفت منو میبری خونتون؟
گفتم چرا که نه عزیزم,
بعد گفت اگه به اسمه کوچیک صدام کنی ممنون میشم,
گفتم فداتشم من که اسمتو بلد نیستم,
خو اسمتو بگو
گفت...



من کامبیز هستم!!!!!!!!!
گفتم مگه تو پسری?
گفت وا... خب معلومه که پسرم,



عاقا به گلای پیرهنه ننجونم قسم جوری زدمش که همون باباش اومد از زیر مشت و لگدام کشیدش بیرون و برد تو خونه قایمش کرد.
دیدگاه ها (۱)

داشتم نماز میخوندم, مدام تصویر چهره ی عمه ام میومد جلوی چشام...

ﭘﺴﺮ : ﻣﯿﺸﻪ ﻣﻨﻮ ﺍَﺩﺩ ﮐﻨﯿﺪ؟ﺩﺧﺘﺮﻩ : ﻣﮕﻪ ﻣﻦ ﻣﯿﺸﻨﺎﺳﻤﺖ ﺍَﺩﺩﺕ ﮐﻨﻢ؟ﭘ...

استاد خطاب به دانش آموز:وقتی بزرگ بشی چیکارمیکنی؟دانش آموز:ع...

وﻗﺘﯽ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﭘﻮﻝ ﺗﺎﮐﺴﯽ ﺭﻭ ﺑﺪﻡ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﻧﮕﺮﻓﺖ !!ﮔﻔﺖ ﻣﺤﺎﻟﻪ ...

اقا کومک....اقا من الان رفتم شاش بکنم دیدم یه صداهای بلندی م...

پارت یک باران شرشر از آسمان می‌آمد ولی من فقط منتظر یه نفر ب...

پارت دوازده

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط