P
P38
یونگی ویو
نگاهی بی جان به صورت رنگ پریده و مریضش کردم و تک خنده ای دردناک سر دادم و گفتم: چیه ؟
ا.ت سرش را بالا آورد و نگاهش کرد و گفت: چیکار کردی با خودت ؟
یونگی سرش را سمت دخترک چرخوند و گفت: هیچی !برو بخواب خسته بنظر میای
ا.ت نزدیک آمد و از جیبش پارچه ای زیبا درآورد و عرق پیشانی یونگی را تمیز کرد چهره دخترک از نگرانی میبارید گفت: باید مواظب باشی به فکر خودت نیستی به فکر من باش میدونی چه حالی شدم با دیدنت؟
یونگی فقط نگاهش کرد اما زیبا.....
ا.ت آروم دکمه های لباس شوهرش را باز کرد و با دیدن زخمش فوراً هینی گفت و چشماشو بست
یونگی نگاهش کرد و گفت: خوب چرا میترسی نگاه میکنی اخه؟
ا.ت آروم چشماشو باز کرد و نگاهش کرد و گفت: احمقی ؟من و تا مرض سکته بردی طلب کارم هستی؟میرم بتادین بیارم ....
ا.ت آمد بلند سه که یونگی با اون یکی دستش مُچ ا.ت را گرفت و سرجایش نشاند چانه دختر را گرفتم و در چشمان آهویی و کشیده زیبایش نگاه کرد و گفت: خوبم نمیخواد
ا.ت دوباره غر زد: آره دارم میبی...
حرفش با بوسیدن لباش توسط یونگی قطع شد ..... یونگی بوسه ای کوتاه از همسرش گرفت و جدا شد و گفت : الان دیگه واقعا خوبم...
ا.ت نگاهش کرد آمد چیزی بگه که حالش بد شد و برای کنترلش دستش را جلوی دهنش گذاشت ....یونگی اخمی کرد و تا آمد دهان باز کند دکتر با افرادش وارد شدند و شروع به مایع کردن و ا.ت از دید خارج شد...ا.ت آروم به اتاق برگشت و آروم دستش را روی معدش گذاشت دیگه واقعا مطمئن بود که مریض شده ...از شانس خوبش چند روزی مرخصی داشت...دخترک آروم رفت و روی تخت دراز کشید اما تمام ذهنش پیش یونگی آسیب دیده و بوسهشان بود ...
دو ساعت بعد .....
یونگی با بالا تنه ای لخت آروم در اتاق را با دست سالمش باز کرد و وارد شد که باعث شد دختر در جایش بچرخد و نگاهش کند یونگی آروم نزدیک شد و روی تخت نشست نگاه ا.ت را تا کتف پانسمان شده اش دنبال کرد و با صدای ملایم و نادر از رییس مافیا گفت: چیزی نیست ...دکتر گفت استراحت کنم خوب میشه
ا.ت آروم به یونگی نگاه کرد و چیزی نگفت که یونگی هم به دخترک ملحق شد و زیر پتو خزید موهای فرفری/ لخت دخترک را نوازش کرد و گفت: بیا بخوابیم ساعت ۷صبحه تازه فردا دوتاییمون آزادیم پس.....دست سالمش را دور کمر باریک دختر حلقه کرد و ا.ت را سمت خودش کشید که باعث شد ا.ت جیغ خفه ای بکشد و ادامه داد: پس دوتایی تا ظهر میخوابیم ...توهم انگار مریضی پس بخواب .....ا.ت برگشت تا نگاهی کوتاه بهش بندازید که خیلی یهویی یونگی لبش را آروم بوسید و ا.ت چشمانش درست شد یونگی لبخندی نادر زد و گفت عادت کن و بوسه ای دیگر به همسرش داد و چشمانش را بست....
یونگی ویو
نگاهی بی جان به صورت رنگ پریده و مریضش کردم و تک خنده ای دردناک سر دادم و گفتم: چیه ؟
ا.ت سرش را بالا آورد و نگاهش کرد و گفت: چیکار کردی با خودت ؟
یونگی سرش را سمت دخترک چرخوند و گفت: هیچی !برو بخواب خسته بنظر میای
ا.ت نزدیک آمد و از جیبش پارچه ای زیبا درآورد و عرق پیشانی یونگی را تمیز کرد چهره دخترک از نگرانی میبارید گفت: باید مواظب باشی به فکر خودت نیستی به فکر من باش میدونی چه حالی شدم با دیدنت؟
یونگی فقط نگاهش کرد اما زیبا.....
ا.ت آروم دکمه های لباس شوهرش را باز کرد و با دیدن زخمش فوراً هینی گفت و چشماشو بست
یونگی نگاهش کرد و گفت: خوب چرا میترسی نگاه میکنی اخه؟
ا.ت آروم چشماشو باز کرد و نگاهش کرد و گفت: احمقی ؟من و تا مرض سکته بردی طلب کارم هستی؟میرم بتادین بیارم ....
ا.ت آمد بلند سه که یونگی با اون یکی دستش مُچ ا.ت را گرفت و سرجایش نشاند چانه دختر را گرفتم و در چشمان آهویی و کشیده زیبایش نگاه کرد و گفت: خوبم نمیخواد
ا.ت دوباره غر زد: آره دارم میبی...
حرفش با بوسیدن لباش توسط یونگی قطع شد ..... یونگی بوسه ای کوتاه از همسرش گرفت و جدا شد و گفت : الان دیگه واقعا خوبم...
ا.ت نگاهش کرد آمد چیزی بگه که حالش بد شد و برای کنترلش دستش را جلوی دهنش گذاشت ....یونگی اخمی کرد و تا آمد دهان باز کند دکتر با افرادش وارد شدند و شروع به مایع کردن و ا.ت از دید خارج شد...ا.ت آروم به اتاق برگشت و آروم دستش را روی معدش گذاشت دیگه واقعا مطمئن بود که مریض شده ...از شانس خوبش چند روزی مرخصی داشت...دخترک آروم رفت و روی تخت دراز کشید اما تمام ذهنش پیش یونگی آسیب دیده و بوسهشان بود ...
دو ساعت بعد .....
یونگی با بالا تنه ای لخت آروم در اتاق را با دست سالمش باز کرد و وارد شد که باعث شد دختر در جایش بچرخد و نگاهش کند یونگی آروم نزدیک شد و روی تخت نشست نگاه ا.ت را تا کتف پانسمان شده اش دنبال کرد و با صدای ملایم و نادر از رییس مافیا گفت: چیزی نیست ...دکتر گفت استراحت کنم خوب میشه
ا.ت آروم به یونگی نگاه کرد و چیزی نگفت که یونگی هم به دخترک ملحق شد و زیر پتو خزید موهای فرفری/ لخت دخترک را نوازش کرد و گفت: بیا بخوابیم ساعت ۷صبحه تازه فردا دوتاییمون آزادیم پس.....دست سالمش را دور کمر باریک دختر حلقه کرد و ا.ت را سمت خودش کشید که باعث شد ا.ت جیغ خفه ای بکشد و ادامه داد: پس دوتایی تا ظهر میخوابیم ...توهم انگار مریضی پس بخواب .....ا.ت برگشت تا نگاهی کوتاه بهش بندازید که خیلی یهویی یونگی لبش را آروم بوسید و ا.ت چشمانش درست شد یونگی لبخندی نادر زد و گفت عادت کن و بوسه ای دیگر به همسرش داد و چشمانش را بست....
- ۳.۱k
- ۲۳ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط