مرگ و مشک و ماه

مرگ و مشک و ماه
مشک تشنه
ماه تشنه
خیمه‌گاه تشنه‌تر
ماه از میان نخل‌های شرمگین گذشت. 
چشم‌های مستِ مرگ
مشک و ماه را به آب داد
چشم‌های خویش را به آفتاب
مرگ
همچنان به مشک خیره مانده بود
تیری از کمان پرید
مشک مُرد و 
ماه تشنه جان سپرد
خیمه‌گاه، بغض کودکان خویش را
به آسمان سپرد. 

مرگ مانده بود و 
ماه می‌گذشت
شط 
ـ هنوز تا همیشه ـ 
رو سیاه می‌گذشت

#محرم
دیدگاه ها (۱)

سکوت🖤🥀𓆩 پــارت هــفــدهــم 𓆪 🖤🥀اسما حتی نفس هم نمی‌کشید.صدای...

فصل دومپارت چهاردهم | گفتنِ یک حقیقت سختسه روز گذشت...اما جن...

پارت ۱۹۵

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 ✿‏━━━یخ‌ها شکست و آب شد، امّا نیامدیمن...

سایه‌های کلاغپارت سی‌وهفتم | اعتراف آخرسکوت کلبه، از صدای گل...

خسف | قصه بیست و یکم: حضرت عباس (ع) (بخش پایانی)

آدمی در عسرت این لیالی سرد جز تماشای زوال خویش چه دارد؟ما در...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_30فصل چهاردهم |...

چند پارتی

چند پارتی بازی ممنوع

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط