ابلیس
part 135
موهاشو ول کردو بعد نوازشش کرد و نگاه سردش جاشو به نگاه گرم و لحن محبت آمیز چند دقیقه پیش داد
_ یه امشبو پیش همیم
گردنش رو بوسید و تنشو برای چند ثانیه به تن خودش چسبوند و بوی تنش رو وارد ریه هاش کرد
_ شب منتظرم باش بیبی
ازش فاصله گرفت و از اتاق بیرون رفت
چویا رو دیوار سر خورد و روی زمین نشست و زانو هاشو بغل کرد...گاهی به ذهنش خطور میکرد که بودن با دازای اشتباهه...اون مرد ترسناکه!
....................................................
ائویی رو تو بغلش تکون میداد و سعی میکرد گریه شو بند بیاره
" اوه عزیزم...آروم باش لطفا "
شیرش رو سمتش گرفت اما نمیخورد...این بچه چش شده بود؟
صدای ماشین به گوشش رسید و به امید اینکه چویا باشه دم در رفت اما با دیدن دازای سریع به زانو در اومد هنگامی که بچه تو بغلش بود
" خوش اومدید...دازای ساما "
دازای با دیدن ائویی خودش هم رو به روی جسیکا نشست و بدون توجه به زن بچه رو ازش گرفت بدون اینکه لمسش کنه
_ چیشده چرا گریه میکنی کوچولو؟
ائویی بلند جیغ داد میکرد که دازای سرشو بوسید و از رو زانو هاش بلند شد و سمت سالن نشیمن رفت و ائویی رو روی مبل گذاشت و بلند و پر جذبه بدون هیچ لطافتی گفت
_ جسیکا
" بله "
_ برو تو اتاق من و توی کشوی دوم کرم آبی رنگ رو بیار
" چشم "
جسیکا رفت و دازای لباس هاشو از تنش در آورد...سوختگی ها سر باز کرده بودن مشخصه که خیلی درد داره
_ هیش آروم باش...من پیشتم الان دردت تموم میشه
جسیکا رسید و کرم رو دستش داد و با دیدن سوختگی های ائویی جلوی دهنش رو گرفت
" د...دازای ساما ائویی... "
کرم رو روی سوختگی هاش زد که ائویی دست پا انداخت تا مانع کار بشه اما دازای با بوسه هایی رو گونه و بینی و پیشونیش اونو سرگرم میکرد تا راحت تر کارشو تموم کنه!
چویا وارد عمارت شد و با شنیدن جیغ داد کوچولوش سمت سالن نشیمن رفت و با دیدن صحنه رو به روش قلبش به درد اومد.
سمتشون رفت و وقتی دید کار تمومه ائویی رو بغل کرد
_ چویا...مراقب این بچه باش حس میکنم سوختگی هاش داره بیشتر میشه...دیگه تنهاش نزار
+ ولی من کار دارم...
_ پس از اول نباید میاوردیش...مسئولش توی
+ تو چرا...
نگاهی به جسیکا و بعد به دختر تو بغلش که از گریه زیاد خوابش برده بود انداخت
+ جسیکا لطفا ائویی رو ببر اتاقش...یه لباس گشاد تنش کن که به سوختگی هاش نخوره
" چشم "
ائویی رو به جسیکا داد و بعد از رفتنشون رو به دازای کرد
+ چرا...با من بحث میکنی؟
_ ما فقط داریم صحبت میکنیم
+ فکر نمیکنی یکم تند میری؟ دازای من کی توام؟ چطور میتونی منو با بقیه یکی کنی و یه طور باهام برخورد کنی بقیه بقین و من هم منم
_ بس کن...من طور خاصی برخورد نکردم که تو بخوای برای من گارد بگیری
+ تو مافیا یه جور...اینجا جلو جسیکا و ائویی هم یه طور...قصدت چیه؟ چی میخوای
دازای از جاش بلند شد و بدون توجه به چویا سمت اتاق خوابشون رفت و چویا هم به دنبالش حرکت کرد...
وارد اتاق شد و درو بست
دازای کمی از الکل داخل شیشه رو توی لیوان ریخت و تا خواست سر بکشه چویا لیوان رو گرفت
+ میشه باهم صحبت کنیم؟
_ درمورده؟
+ رفتارای امروز تو
_ سرم شلوغه تو هم زیادی فضولی میکنی
+ من نکنم کی باید بکنه؟
_ این کار فقط کار منه...به تو مربوط نیست
دازای میدونست چیکار کنه که چویا تا حد ممکن ازش فاصله بگیره و فعلا فاصله رو میخواست! برای امنیت خودش...دازای میخواد از چویا در برابر مدیر محافظت کنه
با اون چشمای پوچ و اون لحن غریبه گفت
_ ساعت چنده؟
+ ی...یازده
_ خیلی خب
سمت در رفت و درو قفل کرد و بعد کتش رو در آورد و بعدش هم کراواتش رو شل کرد
_ نگو که فراموش کردی!
چویا عقب رفت و گفت
+ ن...نمیخوام
_ نمیخوای؟
+ من این...دازای رو نمیخوام...نمیخوام لمسم کنی
_ این دست منه...که تو لمس بشی یا نه
هر قدم که به سمتش میرفت چویا یک قدم عقب میرفت تا با دیوار برخورد کرد و دازای چویا رو بین خودش و دیوار اسیر کرد
_ کدوم معشوق دلش نمیخواد با عاشقش باشه؟
+ تو عاشق نیستی...حداقل نه الان
_ من هزار بار بهت گفتم عاشقتم...باور نکردی؟
با سردی و خونسردی تمام صحبت میکرد و لرز به جون چویا انداخت
+ و...ولم ک...
لب هاشو روی لبای چویا نشوند و چویا خواست پسش بزنه اما زورش به زور دازای نمیرسید
فشاری بین پاهاش وارد کرد و دستاش رو بالا سرش قفل کردو با شهوت میبوسیدش...چویا از این بوسه هیچ عشقی حس نمیکرد...
با دست آزادش لباسش رو از تنش در آورد و بعد لباس زیرش رو در آورد که چویا چشماشو رو هم فشرد...
( ادامه در کامنت... )
_________________________________________________
ادامه دارد...
موهاشو ول کردو بعد نوازشش کرد و نگاه سردش جاشو به نگاه گرم و لحن محبت آمیز چند دقیقه پیش داد
_ یه امشبو پیش همیم
گردنش رو بوسید و تنشو برای چند ثانیه به تن خودش چسبوند و بوی تنش رو وارد ریه هاش کرد
_ شب منتظرم باش بیبی
ازش فاصله گرفت و از اتاق بیرون رفت
چویا رو دیوار سر خورد و روی زمین نشست و زانو هاشو بغل کرد...گاهی به ذهنش خطور میکرد که بودن با دازای اشتباهه...اون مرد ترسناکه!
....................................................
ائویی رو تو بغلش تکون میداد و سعی میکرد گریه شو بند بیاره
" اوه عزیزم...آروم باش لطفا "
شیرش رو سمتش گرفت اما نمیخورد...این بچه چش شده بود؟
صدای ماشین به گوشش رسید و به امید اینکه چویا باشه دم در رفت اما با دیدن دازای سریع به زانو در اومد هنگامی که بچه تو بغلش بود
" خوش اومدید...دازای ساما "
دازای با دیدن ائویی خودش هم رو به روی جسیکا نشست و بدون توجه به زن بچه رو ازش گرفت بدون اینکه لمسش کنه
_ چیشده چرا گریه میکنی کوچولو؟
ائویی بلند جیغ داد میکرد که دازای سرشو بوسید و از رو زانو هاش بلند شد و سمت سالن نشیمن رفت و ائویی رو روی مبل گذاشت و بلند و پر جذبه بدون هیچ لطافتی گفت
_ جسیکا
" بله "
_ برو تو اتاق من و توی کشوی دوم کرم آبی رنگ رو بیار
" چشم "
جسیکا رفت و دازای لباس هاشو از تنش در آورد...سوختگی ها سر باز کرده بودن مشخصه که خیلی درد داره
_ هیش آروم باش...من پیشتم الان دردت تموم میشه
جسیکا رسید و کرم رو دستش داد و با دیدن سوختگی های ائویی جلوی دهنش رو گرفت
" د...دازای ساما ائویی... "
کرم رو روی سوختگی هاش زد که ائویی دست پا انداخت تا مانع کار بشه اما دازای با بوسه هایی رو گونه و بینی و پیشونیش اونو سرگرم میکرد تا راحت تر کارشو تموم کنه!
چویا وارد عمارت شد و با شنیدن جیغ داد کوچولوش سمت سالن نشیمن رفت و با دیدن صحنه رو به روش قلبش به درد اومد.
سمتشون رفت و وقتی دید کار تمومه ائویی رو بغل کرد
_ چویا...مراقب این بچه باش حس میکنم سوختگی هاش داره بیشتر میشه...دیگه تنهاش نزار
+ ولی من کار دارم...
_ پس از اول نباید میاوردیش...مسئولش توی
+ تو چرا...
نگاهی به جسیکا و بعد به دختر تو بغلش که از گریه زیاد خوابش برده بود انداخت
+ جسیکا لطفا ائویی رو ببر اتاقش...یه لباس گشاد تنش کن که به سوختگی هاش نخوره
" چشم "
ائویی رو به جسیکا داد و بعد از رفتنشون رو به دازای کرد
+ چرا...با من بحث میکنی؟
_ ما فقط داریم صحبت میکنیم
+ فکر نمیکنی یکم تند میری؟ دازای من کی توام؟ چطور میتونی منو با بقیه یکی کنی و یه طور باهام برخورد کنی بقیه بقین و من هم منم
_ بس کن...من طور خاصی برخورد نکردم که تو بخوای برای من گارد بگیری
+ تو مافیا یه جور...اینجا جلو جسیکا و ائویی هم یه طور...قصدت چیه؟ چی میخوای
دازای از جاش بلند شد و بدون توجه به چویا سمت اتاق خوابشون رفت و چویا هم به دنبالش حرکت کرد...
وارد اتاق شد و درو بست
دازای کمی از الکل داخل شیشه رو توی لیوان ریخت و تا خواست سر بکشه چویا لیوان رو گرفت
+ میشه باهم صحبت کنیم؟
_ درمورده؟
+ رفتارای امروز تو
_ سرم شلوغه تو هم زیادی فضولی میکنی
+ من نکنم کی باید بکنه؟
_ این کار فقط کار منه...به تو مربوط نیست
دازای میدونست چیکار کنه که چویا تا حد ممکن ازش فاصله بگیره و فعلا فاصله رو میخواست! برای امنیت خودش...دازای میخواد از چویا در برابر مدیر محافظت کنه
با اون چشمای پوچ و اون لحن غریبه گفت
_ ساعت چنده؟
+ ی...یازده
_ خیلی خب
سمت در رفت و درو قفل کرد و بعد کتش رو در آورد و بعدش هم کراواتش رو شل کرد
_ نگو که فراموش کردی!
چویا عقب رفت و گفت
+ ن...نمیخوام
_ نمیخوای؟
+ من این...دازای رو نمیخوام...نمیخوام لمسم کنی
_ این دست منه...که تو لمس بشی یا نه
هر قدم که به سمتش میرفت چویا یک قدم عقب میرفت تا با دیوار برخورد کرد و دازای چویا رو بین خودش و دیوار اسیر کرد
_ کدوم معشوق دلش نمیخواد با عاشقش باشه؟
+ تو عاشق نیستی...حداقل نه الان
_ من هزار بار بهت گفتم عاشقتم...باور نکردی؟
با سردی و خونسردی تمام صحبت میکرد و لرز به جون چویا انداخت
+ و...ولم ک...
لب هاشو روی لبای چویا نشوند و چویا خواست پسش بزنه اما زورش به زور دازای نمیرسید
فشاری بین پاهاش وارد کرد و دستاش رو بالا سرش قفل کردو با شهوت میبوسیدش...چویا از این بوسه هیچ عشقی حس نمیکرد...
با دست آزادش لباسش رو از تنش در آورد و بعد لباس زیرش رو در آورد که چویا چشماشو رو هم فشرد...
( ادامه در کامنت... )
_________________________________________________
ادامه دارد...
- ۱۷۷
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط