.

سناریو:بخاطر تو/پارت۴۰
نمیتونستم چیزایی که می‌شنیدم رو باور کنم.با شوک و زبونی که قفل کرده بود گفتم".یعنی...شما میگید که...من ۴ روز تو کما بودم؟!"
سرو:آره
هانا:و ۶ ماه دیگه جنگه؟
سرو:آره
هانا:و هاوکس جاسوس ماست؟
سرو:آره
هانا:و...ما..۳۸ تا...زخمی...و یه کشته...داشتیم؟...
بچه ها سرشون رو پایین انداختن و سرو گفت"آره..."

احساس کردم ریه هام قفل شدن.انگار یه نفر گلومو محکم گرفته و نمیزاره نفس بکشم.بهشون نگاه کردم.همشون دست و صورتشون زخمی بود.گفتم"و... اینا...همش...تقصیر...منه..."دستمو روی گلوم گزاشتم تا شاید بتونم این حس رو نابود کنم.کاتسوکی با دیدن وضعیتم دوید سمت تخت.شونه هامو گرفت‌.تکونم داد و گفت"هی هی!به من نگاه کن.نفس عمیق بکش."اشکام روی صورتم جاری شدن و جریانی از غم ساختن.

با هق هق گفتم"اما...بخاطر من..."که کاتسوکی پرید وسط حرفم و با قاطعیت تمام گفت"هیچ چیز تقصیر تو نبود.اینو مطمئن باش."به چشماش نگاه کردم.هیچ چیز جز صداقت توش نبود.یکم آروم شدم و سعی کردم نفسام منظم کنم.کاتسوکی هم لبخند محوی زد.بعد شونه هامو آروم ول کرد و درحالی که دستاشو توی جیبش میزاشت رفت سمت در خروجی.وسط راه وایساد و بدون نگاه کردن به بچه ها گفت"هوی.شما نفله ها.اگه یه مو از سرش کم بشه همتون رو منفجر میکنم.پس حواستونو جمع کنید "بعد راهشو ادامه داد.

بچه ها با تعجب به کاتسوکی و بعد به من نگاه کردن.اشکامو با پشت دست پاک کردم و مثل همیشه لبخند زدم.یکم جابجا شدم تا جامو راحت تر کنم که کریشیما گفت"هانا.اسکالی نداره یه سوال بپرسیم؟"بهشون نگاه کردم.بالای سر همشون یه علامت سوال بود.یعنی همشون یه سوال داشتن؟گفتم"بپرسید."کامیناری به بچه ها نگاه کرد و گفت"خداوکیلی راستشو بگو.تو چطوری مخ باکوگو رو زدی؟"با سؤالش خشکم زد و لپام گل انداخت. با دستپاچگی گفتم"من؟!نه بابا چه حرفی میزنیدا"یهو یه مگس نشست رو میز.سعی کردم باهاش حواسمو پرت کنم.

کامیناری با نگاه شیطانی گفت"پس چرا انقدر دستپاچه ای؟"منم گفتم"انتظار دیگه ای داشتی؟"مگس دوباره روی میز نشست.کامیناری گفت"ای کلک!پس عاشق شدی آره؟"دلم میخواست کبابش کنم.از عصبانیت یه گلوله کوچیک سمت مگس شلیک کردم.مگس کتلت شد و بال بال زنان از پنجره رفت بیرون.همه شوکه به مگس نگاه کردن‌.انگشتمو طرف کامیناری گرفتم و با گفتم"یه بار دیگه این حرف رو بزنی تو رو همه مثل اون مگس کتلت میکنم"کامیناری دستاشو بالا برد و گفت"من تسلیم"همه خندیدن.منم نتونستم جلوی خندم رو بگیرم.دستمو پایین آوردم و گفتم"آه.میخوام زود خوب شم.کلی کار داریم"کریشیما گفت"پس همه باهم.به سوی_" "فراتر از قدرت!"...
دیدگاه ها (۹)

توجه توجه

.

..

.

سناریو:بخاطر تو/پارت۳۰(موقعیت:خوابگاه_ساپورو)(ساعت:۱۹:۴۲)بان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط