این یک رمان خیالی از بانگو هست و هیچ کدم از این اتفاقات
این یک رمان خیالی از بانگو هست و هیچ کدم از این اتفاقات واقعی نیست.ودر انیمه وجود نداره.
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
---
### عنوان سناریو: "سایههای متضاد در بارِ نیمهشب"
**مکان:** یک بار کوچک و تاریک در گوشهای از یوکوهاما، دور از چشم آژانس و مافیا.
**زمان:** ساعت ۲ بامداد، باران ملایمی به بیرون میتابد.
**(صحنه با نمای نزدیک از لیوان دازای شروع میشود. او با بیخیالی لبهی لیوانش را با انگشت میکشد. چویا در صندلی مقابل او نشسته، کلاه لبهدارش را کمی پایینتر کشیده و با حالتی عصبی به لیوان شرابش نگاه میکند.)**
**چویا:** (با لحنی تند و عصبی) «فقط بگو چیه، دازای! چرا من رو از این کار احمقانه وسط شب کشوندی اینجا؟ من کلی کار توی مافیا داشتم که باید انجام میدادم!»
**دازای:** (با لبخندی مرموز و چشمانی که کمی خسته به نظر میرسند) «اووه، چویا... همیشه هم مثل یک سگ عصبی رفتار میکنی. من فقط میخواستم دربارهی اون اتفاقات عجیب امروز حرف بزنم. انگار یوکوهاما امروز خیلی شلوغتر از همیشه شده، مگه نه؟»
**(چویا لیوانش را با شدت روی میز میگذارد. صدای برخورد لیوان، سکوت بار را میشکافد.)**
**چویا:** «داری در مورد اون حادثهی بندر حرف میزنی؟ اون کار احمقانهای که آکوتاگاوا انجام داد؟ اون پسر واقعاً نمیدونه چطور باید کنترل تواناییاش رو مدیریت کنه. داشت کل منطقه رو به خاکستر تبدیل میکرد!»
**دازای:** (خنده کوتاهی میکند، اما چشمانش سرد میمانند) «آکوتاگاوا... او هنوز دنبال تایید میگرده. مثل یک سایه که همیشه دنبال نور میدوه. اما جالب اینجاست که امروز، آتسوشی... بله، اون پسر "ببری" هم، به نظر میرسید که چیزی از سایههای مافیا میدونه. اون خیلی بیشتر از چیزی که به نظر میرسد، در حال یادگیری است.»
**چویا:** (زیر لب) «آتسوشی... اون بدبخت هم هی داره توی درگیریهای بیربط گیر میافته. این شهر داره هیچی نیست.»
**(چویا کمی به جلو خم میشود، نگاهش مستقیماً در چشمان دازای گره میخورد. تنش بین آنها قابل لمس است؛ ترکیبی از نفرت قدیمی و پیوندی که هیچکس نمیتواند قطع کند.)**
**چویا:** «حالا بگو ببینم، این ملاقاتِ شبانه واقعاً برای حرف زدن دربارهی آکوتاگاوا و آتسوشی بود؟ یا یه نقشهی جدید و کثیف توی اون سرت داری میریزی؟»
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
---
### عنوان سناریو: "سایههای متضاد در بارِ نیمهشب"
**مکان:** یک بار کوچک و تاریک در گوشهای از یوکوهاما، دور از چشم آژانس و مافیا.
**زمان:** ساعت ۲ بامداد، باران ملایمی به بیرون میتابد.
**(صحنه با نمای نزدیک از لیوان دازای شروع میشود. او با بیخیالی لبهی لیوانش را با انگشت میکشد. چویا در صندلی مقابل او نشسته، کلاه لبهدارش را کمی پایینتر کشیده و با حالتی عصبی به لیوان شرابش نگاه میکند.)**
**چویا:** (با لحنی تند و عصبی) «فقط بگو چیه، دازای! چرا من رو از این کار احمقانه وسط شب کشوندی اینجا؟ من کلی کار توی مافیا داشتم که باید انجام میدادم!»
**دازای:** (با لبخندی مرموز و چشمانی که کمی خسته به نظر میرسند) «اووه، چویا... همیشه هم مثل یک سگ عصبی رفتار میکنی. من فقط میخواستم دربارهی اون اتفاقات عجیب امروز حرف بزنم. انگار یوکوهاما امروز خیلی شلوغتر از همیشه شده، مگه نه؟»
**(چویا لیوانش را با شدت روی میز میگذارد. صدای برخورد لیوان، سکوت بار را میشکافد.)**
**چویا:** «داری در مورد اون حادثهی بندر حرف میزنی؟ اون کار احمقانهای که آکوتاگاوا انجام داد؟ اون پسر واقعاً نمیدونه چطور باید کنترل تواناییاش رو مدیریت کنه. داشت کل منطقه رو به خاکستر تبدیل میکرد!»
**دازای:** (خنده کوتاهی میکند، اما چشمانش سرد میمانند) «آکوتاگاوا... او هنوز دنبال تایید میگرده. مثل یک سایه که همیشه دنبال نور میدوه. اما جالب اینجاست که امروز، آتسوشی... بله، اون پسر "ببری" هم، به نظر میرسید که چیزی از سایههای مافیا میدونه. اون خیلی بیشتر از چیزی که به نظر میرسد، در حال یادگیری است.»
**چویا:** (زیر لب) «آتسوشی... اون بدبخت هم هی داره توی درگیریهای بیربط گیر میافته. این شهر داره هیچی نیست.»
**(چویا کمی به جلو خم میشود، نگاهش مستقیماً در چشمان دازای گره میخورد. تنش بین آنها قابل لمس است؛ ترکیبی از نفرت قدیمی و پیوندی که هیچکس نمیتواند قطع کند.)**
**چویا:** «حالا بگو ببینم، این ملاقاتِ شبانه واقعاً برای حرف زدن دربارهی آکوتاگاوا و آتسوشی بود؟ یا یه نقشهی جدید و کثیف توی اون سرت داری میریزی؟»
- ۱۶۷
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط