Chapter

Chapter:1
Part:8


دیار با تعجب به مادرش نگاه کردو سرشو به معنی نه تکون داد.
مادرش با کنجکاوی گفت:عه..چرا؟..زودباش ببر بدو
دیار ظرف و پس زد.
مادرش محکم زد به دوشش:به جینا میگم ببرهه
مادرش جینا رو صدا زد ولی جواب نمی‌داد.
ظرفو به دیار داد و گفت:برو ببین جینا کجاست..برو
دیار از رو کلافگی ظرف و گرفت و چشم غره ای رفت.

وقتی به حیاط رسید دید جینا نیست.
صداهایی نظرشو جلب کرد.
به سمت صدا رفت و به طبقه بالا رسید.

دید که مستاجر جدیدشون داره با جینا حرف می‌زنه

با تعجب بهشون نگاه میکرد.
جینا با دیدن دیار بلند داد زد:خالهه

مرد توجهش جلب شد و به دیار نگاه کرد.
با دیدن دوباره اش نیشخندی زد.
و از جاش بلند شد.
جینا دوید سمت دیار و به دامنش چسبید.
جینا:عمو دوست جدیدمهه
دیار سری تکون دادو لبخند زد
یهو جینا دست دیارو گرفت و به سمت جونگکوک برد.

…………………

«ویو جونگکوک»

داشت با گوشیش کار میکرد و به میله تکه زده بود.
با شنیدن صدای پاهای کوچولویی سرشو بلند کرد.
یه دختر به شدت بامزه رو دید که به سمتش میومد.
تکیه اش رو از دیوار گرفتو به دختر نگاه کرد.

دختر کوچولو به سمتش اومد و سرشو کامل بالا گرفت تا بتونه ببینتش.
و سپس دستشو دراز کرد.

جینا:من جینا هستم...اسم تو چیه؟
جونگکوک نیشخندی زد و رو پاش نشست.
_تو دیگه از کجا اومدی؟

جینا لباشو غنچه کردو سرشو پایین گرفت.

جونگکوک بهش دست داد و گفت:من جونگکوکم
جینا انگار نه انگار همین الان ناراحت بود با ذوق گفت:خوشبختمممم
جونگکوک انگشتشو به دماغش کوبید و گفت:منم همینطور.
یهو دید که داره داد می‌کنه:خالهه
به سمتش دوید و گفت:عمو دوست جدیدمهه
و بعد دست اون دخترو گرفت و به جونگکوک نزدیکش کرد.


«ویو دیار»

بعد اینکه جینا اونارو روبه رو هم قرار داد گفت:عمو این خالمه..اسمش دیار...خاله اینم دوستمه جونگکوک

جونگکوک رو صندلی رو به میز که تو حیاط بود نشست
و گفت:زبون خالتو موش خورده؟

دیار که سرش پایین بود اخمی کرد و به جونگکوک خیره شد.
جونگکوک سرشو به صندلی تکیه داد و خمار نگاهش کرد.
جینا گفت:خالم نمیتونه حرف بزنه.
جونگکوک کمی تعجب کردو یکی از ابروهاشو بالا برد:کی اینطور
دیدگاه ها (۵)

Chapter:1Part:9دیار چشماشو از رو حرص بست تو دلش با خودش حرف ...

Chapter:1Part:10فوریه_2020روز رفتن جینا بود و دیار احساس دلت...

Chapter:1Part:7دیار و جینا که داشتن می‌خندیدن به مامان نگاه ...

Chapter:1Part:6بعد انجام کار های لازم تو سرویس به بیرون اومد...

Chapter:1Part:38سرشو به سینه دیار چسبوند و با بغض گفت:ببشید....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط