•انتقام•
•انتقام•
پارت هفتاد و پنجم✞︎🖤
دیانا: فکر کردی من از این فاصله ها خوشم میاد؟...
ارسلان اگه فاصله ای الان بین منو توعه همش تقصیر توعه نه من...
من خیلی وقته دوست داشتنمو بهت ثابت کردم!:)....
ارسلان: فک میکنی من کم بهت ثابت کردم؟:)...
من تک تک این ثانیه هایی که کنارم نبودی با حسرت تو گذشت
من فقط میخوام بفهمی مجبور بودم ازت دور باشم من نمیخواستم ازت فاصله بگیرم دیانا من خودم و به هر دری دارم میزنم که فقط بهت بگم دوست دارم:)!...
دیانا: تو همیشه این حرف و زدی ولی هیچ وقت ثابت نکردی:)!...
ارسلان: ثابت نکردم؟:)...
دیانا: بعد حرفش با بغض توی صورتم زل زد و بعدشم بدون معطلی ازم فاصله گرفت و فقط صدای کوبیده شدن درو شنیدم:)!....
__
مهدیس: مهراب اگر دست به این کار بزنی دیگه مهدیسی وجود نداره:)!...
مهراب: مهدیس ی کوچولو فک کن ی مسابقس فقط برای طلب بابات نیازه به این کار...
مهدیس: این ی ریسک بزرگه مهراب فکر کردی به همین سادگیاس؟:)...
جونتو میخوای قمار کنی؟:)..
اگه جونت واسه خودت بی ارزشه واسه من ارزش داره مهراب به خداوندی خدا اگه بری سمت این کار دیگه اسمتو نمیارم اون پولی هم که از این کاربه دست میاری ارزونی خودت:)!..
قولتو که یادت نرفته تو قول دادی دیگه سمت اون بازی مسخره نری:)...بعد حرفام بغضم ترکید که مهراب منو کشید تو بغل خودش:)!...
مهراب: پیشونی مهدیس و بوسیدم و در گوشش گفتم...
_من غلط کردم خوبه من فقط به خاطر خودت گفتم مگرنه من به قولم پایبندم؛)!...
___
دیانا: کلافه دستی تو موهام کشیدم ارسلان هنوز نیومده بود همش تقصیر ممد بود اون باعث شد من با ارسلان اینجوری حرف بزنم باید از دل ارسلان در بیارم:)!...به ساعت نگاهی انداختم ساعت 12شب بود ولی هنوز خبری ازش نبود که ی دفعه...
پارت هفتاد و پنجم✞︎🖤
دیانا: فکر کردی من از این فاصله ها خوشم میاد؟...
ارسلان اگه فاصله ای الان بین منو توعه همش تقصیر توعه نه من...
من خیلی وقته دوست داشتنمو بهت ثابت کردم!:)....
ارسلان: فک میکنی من کم بهت ثابت کردم؟:)...
من تک تک این ثانیه هایی که کنارم نبودی با حسرت تو گذشت
من فقط میخوام بفهمی مجبور بودم ازت دور باشم من نمیخواستم ازت فاصله بگیرم دیانا من خودم و به هر دری دارم میزنم که فقط بهت بگم دوست دارم:)!...
دیانا: تو همیشه این حرف و زدی ولی هیچ وقت ثابت نکردی:)!...
ارسلان: ثابت نکردم؟:)...
دیانا: بعد حرفش با بغض توی صورتم زل زد و بعدشم بدون معطلی ازم فاصله گرفت و فقط صدای کوبیده شدن درو شنیدم:)!....
__
مهدیس: مهراب اگر دست به این کار بزنی دیگه مهدیسی وجود نداره:)!...
مهراب: مهدیس ی کوچولو فک کن ی مسابقس فقط برای طلب بابات نیازه به این کار...
مهدیس: این ی ریسک بزرگه مهراب فکر کردی به همین سادگیاس؟:)...
جونتو میخوای قمار کنی؟:)..
اگه جونت واسه خودت بی ارزشه واسه من ارزش داره مهراب به خداوندی خدا اگه بری سمت این کار دیگه اسمتو نمیارم اون پولی هم که از این کاربه دست میاری ارزونی خودت:)!..
قولتو که یادت نرفته تو قول دادی دیگه سمت اون بازی مسخره نری:)...بعد حرفام بغضم ترکید که مهراب منو کشید تو بغل خودش:)!...
مهراب: پیشونی مهدیس و بوسیدم و در گوشش گفتم...
_من غلط کردم خوبه من فقط به خاطر خودت گفتم مگرنه من به قولم پایبندم؛)!...
___
دیانا: کلافه دستی تو موهام کشیدم ارسلان هنوز نیومده بود همش تقصیر ممد بود اون باعث شد من با ارسلان اینجوری حرف بزنم باید از دل ارسلان در بیارم:)!...به ساعت نگاهی انداختم ساعت 12شب بود ولی هنوز خبری ازش نبود که ی دفعه...
- ۱۰.۱k
- ۲۶ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط