پارت ۳۵
پارت ۳۵
ویو کوک
این موضوع داشت دیوونم میکرد ....
چه دلیلی داشت که یهویی غیب بشه ....
چه دلیلی داشت که بدون هیچ اتفاقی غیب شد....
به خودم بابت کارم لعنت فرستادم....
حتما از رفتار امروزم ناراحت شده بود...
ولی خب این دلیل نمیشد که بره....
با خودم کلی کلنجار رفتم و در آخر تصمیم گرفتم با یک نام جعلی برم به اداره پلیس...
ویو ا/ت
صدای قدمهای فردی روی زمین سنگی پیچید.....
ا/ت سعی کرد به سمت صدا برگرده اما چون دست و پاهاش بسته بود، فقط تونست کمی بدنش را تکان دهد.....
در تاریکیِ اون اتاق سرد سایهای بلند و کشیده روی دیوار افتاد......
فرد ناشناس نزدیکتر شد،اما هنوز درمحدودهای بود که نور به صورتش نمیرسید.....
ا/ت که ترس تمام وجودش رو گرفته بود با صدایی که سعی میکرد نلرزد دوباره گفت:
فقط… فقط میخوام بدونم برای چی من رو اینجا آوردید... من نه با کسی دشمنی دارم نه…
ناگهان فرد ناشناس خندهی کوتاهی کرد... خندهای که بیشتر شبیه به پوزخند بود.... دشمنی؟
ا/ت تو شاید ندونی،گ اما برای خیلیا خیلی ارزشمندی مخصوصاً برای اون کسی که الان تمام شهر رو به دنبالت زیر و رو کرده....
ا/ت با شنیدن این جمله، قلبش به تپش افتاد.....
فرد ناشناس حالا درست روبروی او ایستاده بود....
نور ضعیفی که از لای درِ نیمهباز به داخل میتابید بخشی از صورت اون رو نمایان کرد.... زخمی عمیق روی گونهاش بود که نشان میداد سالها در دنیای خلافکارها جنگیده است.....
او خم شد و زمزمه کرد:
اون حتی نمیتونه از خودش محافظت کنه چطور میخواد تو رو نجات بده؟
شرط : ۱۵ لایک . ۵ بازنشر
ویو کوک
این موضوع داشت دیوونم میکرد ....
چه دلیلی داشت که یهویی غیب بشه ....
چه دلیلی داشت که بدون هیچ اتفاقی غیب شد....
به خودم بابت کارم لعنت فرستادم....
حتما از رفتار امروزم ناراحت شده بود...
ولی خب این دلیل نمیشد که بره....
با خودم کلی کلنجار رفتم و در آخر تصمیم گرفتم با یک نام جعلی برم به اداره پلیس...
ویو ا/ت
صدای قدمهای فردی روی زمین سنگی پیچید.....
ا/ت سعی کرد به سمت صدا برگرده اما چون دست و پاهاش بسته بود، فقط تونست کمی بدنش را تکان دهد.....
در تاریکیِ اون اتاق سرد سایهای بلند و کشیده روی دیوار افتاد......
فرد ناشناس نزدیکتر شد،اما هنوز درمحدودهای بود که نور به صورتش نمیرسید.....
ا/ت که ترس تمام وجودش رو گرفته بود با صدایی که سعی میکرد نلرزد دوباره گفت:
فقط… فقط میخوام بدونم برای چی من رو اینجا آوردید... من نه با کسی دشمنی دارم نه…
ناگهان فرد ناشناس خندهی کوتاهی کرد... خندهای که بیشتر شبیه به پوزخند بود.... دشمنی؟
ا/ت تو شاید ندونی،گ اما برای خیلیا خیلی ارزشمندی مخصوصاً برای اون کسی که الان تمام شهر رو به دنبالت زیر و رو کرده....
ا/ت با شنیدن این جمله، قلبش به تپش افتاد.....
فرد ناشناس حالا درست روبروی او ایستاده بود....
نور ضعیفی که از لای درِ نیمهباز به داخل میتابید بخشی از صورت اون رو نمایان کرد.... زخمی عمیق روی گونهاش بود که نشان میداد سالها در دنیای خلافکارها جنگیده است.....
او خم شد و زمزمه کرد:
اون حتی نمیتونه از خودش محافظت کنه چطور میخواد تو رو نجات بده؟
شرط : ۱۵ لایک . ۵ بازنشر
- ۶۸۳
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط