╭─────────────── 🎀 ───────────────╮

╭─────────────── 🎀 ───────────────╮
✦ پارت ۸۸ | دو روز تا خداحافظی ✦
╰─────────────── 🎀 ───────────────╯

🌷✨ ویو آت

فقط دو روز تا پروازم مونده بود...

اون روز همه قرار گذاشته بودن بیان خونه‌مون.

جیا، لیام، ته و بقیه‌ی بچه‌ها، همراه با مامان‌بابای ته.

مامان ته همین که منو دید، بغلم کرد.

مامان ته:
ـ باورم نمی‌شه این‌قدر زود بزرگ شدی، عروس آینده‌مون! 🥹💗

آت:
ـ خالهههه! هنوز که عروس نشدم! 😭😂

ته:
ـ فعلاً! 😏

آت:
ـ تههههه! 😑

همه خندیدن.

جین:
ـ من فقط می‌خوام بدونم بعد از رفتن آت، کی قراره به شوخی‌های ما بخنده؟ 😂

کوک:
ـ خودت که به شوخی‌های خودت می‌خندی!

جیمین:
ـ تازه، کی قراره دعواهای ته و آت رو تماشا کنیم؟ 😭

جیا منو محکم بغل کرد.

جیا:
ـ من هنوز نمی‌خوام باور کنم داری میری...

آت:
ـ منم دلم نمی‌خواد ازتون دور بشم.

لیام لبخند آرومی زد.

لیام:
ـ اونجا موفق می‌شی، آت. مطمئنم.

آت:
ـ ممنونم، لیام. 💗

بابای ته رو به بابام گفت:

بابای ته:
ـ دخترتون آینده‌ی قشنگی پیش رو داره.

بابام لبخند زد.

بابا:
ـ فقط امیدوارم زود بگذره و دوباره کنارمون باشه.

اون شب همه کنار هم شام خوردیم، خندیدیم و عکس گرفتیم.

اما وقتی همه رفتن، ته چند لحظه کنار در ایستاد.

ته:
ـ فردا می‌بینمت؟

آت:
ـ آره...

ته:
ـ پس فردا هم؟

آت:
ـ ته، فقط دو روز مونده! 😭

ته لبخند تلخی زد.

ته:
ـ می‌دونم، سنیوریتا...

و رفت.

من پشت پنجره ایستادم و به رفتنش نگاه کردم.

فقط دو روز...

و بعد باید با همه خداحافظی می‌کردم

#پشت_نگاه_سردت #رمان_احساسی #رمان_عاشقانه #رمان_ویسگون #تهیونگ #Taehyung #BTS #آت #جیا #کانگ #والیبال
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط