ناپلئون گمشده(فصل دوم)
ناپلئون گمشده(فصل دوم)
پارت ۴۰
صبح شد. نور از لای پرده. سئول هنوز خواب بود. برفی پهلوش. تهیونگ روی تخت بود. چشم باز کرد. سردرد داشت. همه چیز یادش نمیآمد. برگشت. جونگ کوک کنارش بود. نخوابیده بود. چشمانش قرمز بود. اشک روی گونههایش خشک شده بود.
تهیونگ نشست. «چی شده؟ حالت خوب نیست؟»
جونگ کوک نگاهش کرد. «یادت نمیاد دیشب چی شد؟»
تهیونگ فکر کرد. یادش نمیآمد. فقط یک دختر. یک لیوان. گرما. ماشین. بعد... هیچی.
«چی کار کردم؟»
جونگ کوک نفس عمیقی کشید. «تهیونگ...»
«بگو جون دلم.»
جونگ کوک گریه کرد. «نمیدونم تو رو چی دادن. ولی اون تو نبودی. یه نفر دیگه بود. چشات... سرد نبود. گرم بود. زیادی گرم. ترسناک.»
تهیونگ رنگ پرید. «به تو... آسیب زدم؟»
جونگ کوک سرش را تکان داد. دستش را گذاشت روی دست تهیونگ. «نه. من تو دیشب راب...طه داشتیم.»
تهیونگ بلند شد. رفت توی حمام. آب سرد ریخت روی صورتش. به آینه نگاه کرد. خودش را نمیشناخت. برگشت. رفت کنار جونگ کوک. زانو زد.
«ببخشید. ببخشید جون دلم. نمیدونم چی خوردم. نمیدونم چی شد. ولی تقصیر منه. نباید میخوردم. نباید میرفتم اونجا.»
جونگ کوک دستش را گذاشت روی موهای تهیونگ. «بلند شو. گریه نکن. من ناراحت نیستم. ترسیدم. ولی ناراحت نیستم. چون تو اون کار رو نکردی. یه دارو کرد. یه آدم دیگه.»
تهیونگ نگاه کرد. چشمهایش خیس بود. «دیگه نمیرم کلوپ. هیچوقت.»
جونگ کوک بغلش کرد. «باشه. حالا بیا بریم صبحونه درست کنیم. سئول بیدار میشه.»
بلند شدند. رفتند آشپزخانه. تهیونگ تخممرغ پخت. جونگ کوک نان تست کرد. سئول دوید داخل. برفی دنبالش. «بابا! مامان! بوی خوب میاد!»
نشستند سر سفره. خوردند. حرف زدند. خندیدند. انگار دیشب هیچ اتفاقی نیفتاده بود. اما تهیونگ یادش نمیرفت. هیچوقت. جونگ کوک هم یادش نمیرفت. اما یاد گرفته بود ببخشد. چون تهیونگ مقصر نبود. کسی بود پشت صحنه. کسی که میخواست خانوادهشان را نابود کند. شاید سون-هی. شاید یکی دیگه. مهم نبود. مهم این بود که تهیونگ و جونگ کوک هنوز کنار هم بودند. هنوز ماندند. هنوز عشق بود. با همه تلخیها. با همه زخمها. هنوز بود. مثل خورشید. هر روز میآمد. حتی اگه ابری باشه. حتی اگه بارون بباره. میآمد. میماند. مثل تهیونگ. مثل جونگ کوک. مثل ناپلئونی که گم شده بود. پیداش کردند. دیگه هیچوقت گم نمیشد. قول داده بودند. نه با کلام. با بودن. هر روز. تا همیشه.
پارت ۴۰
صبح شد. نور از لای پرده. سئول هنوز خواب بود. برفی پهلوش. تهیونگ روی تخت بود. چشم باز کرد. سردرد داشت. همه چیز یادش نمیآمد. برگشت. جونگ کوک کنارش بود. نخوابیده بود. چشمانش قرمز بود. اشک روی گونههایش خشک شده بود.
تهیونگ نشست. «چی شده؟ حالت خوب نیست؟»
جونگ کوک نگاهش کرد. «یادت نمیاد دیشب چی شد؟»
تهیونگ فکر کرد. یادش نمیآمد. فقط یک دختر. یک لیوان. گرما. ماشین. بعد... هیچی.
«چی کار کردم؟»
جونگ کوک نفس عمیقی کشید. «تهیونگ...»
«بگو جون دلم.»
جونگ کوک گریه کرد. «نمیدونم تو رو چی دادن. ولی اون تو نبودی. یه نفر دیگه بود. چشات... سرد نبود. گرم بود. زیادی گرم. ترسناک.»
تهیونگ رنگ پرید. «به تو... آسیب زدم؟»
جونگ کوک سرش را تکان داد. دستش را گذاشت روی دست تهیونگ. «نه. من تو دیشب راب...طه داشتیم.»
تهیونگ بلند شد. رفت توی حمام. آب سرد ریخت روی صورتش. به آینه نگاه کرد. خودش را نمیشناخت. برگشت. رفت کنار جونگ کوک. زانو زد.
«ببخشید. ببخشید جون دلم. نمیدونم چی خوردم. نمیدونم چی شد. ولی تقصیر منه. نباید میخوردم. نباید میرفتم اونجا.»
جونگ کوک دستش را گذاشت روی موهای تهیونگ. «بلند شو. گریه نکن. من ناراحت نیستم. ترسیدم. ولی ناراحت نیستم. چون تو اون کار رو نکردی. یه دارو کرد. یه آدم دیگه.»
تهیونگ نگاه کرد. چشمهایش خیس بود. «دیگه نمیرم کلوپ. هیچوقت.»
جونگ کوک بغلش کرد. «باشه. حالا بیا بریم صبحونه درست کنیم. سئول بیدار میشه.»
بلند شدند. رفتند آشپزخانه. تهیونگ تخممرغ پخت. جونگ کوک نان تست کرد. سئول دوید داخل. برفی دنبالش. «بابا! مامان! بوی خوب میاد!»
نشستند سر سفره. خوردند. حرف زدند. خندیدند. انگار دیشب هیچ اتفاقی نیفتاده بود. اما تهیونگ یادش نمیرفت. هیچوقت. جونگ کوک هم یادش نمیرفت. اما یاد گرفته بود ببخشد. چون تهیونگ مقصر نبود. کسی بود پشت صحنه. کسی که میخواست خانوادهشان را نابود کند. شاید سون-هی. شاید یکی دیگه. مهم نبود. مهم این بود که تهیونگ و جونگ کوک هنوز کنار هم بودند. هنوز ماندند. هنوز عشق بود. با همه تلخیها. با همه زخمها. هنوز بود. مثل خورشید. هر روز میآمد. حتی اگه ابری باشه. حتی اگه بارون بباره. میآمد. میماند. مثل تهیونگ. مثل جونگ کوک. مثل ناپلئونی که گم شده بود. پیداش کردند. دیگه هیچوقت گم نمیشد. قول داده بودند. نه با کلام. با بودن. هر روز. تا همیشه.
- ۲۳۱
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط