روزی یک مرد ثروتمند، با پسرش به سفری رفتند و در راه به ده

روزی یک مرد ثروتمند، با پسرش به سفری رفتند و در راه به دهی رسیدند. آنها یک روز یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند.

در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت درباره مسافرتمان چه بود؟ پسر پاسخ داد: عالی بود پدر !

…پدر پرسید: آیا به زندگی فقیرانه آنها توجه کردی؟

پسر پاسخ داد: فکر کنم.

پدر پرسید: چه چیز از این سفر یاد
گرفتی؟

پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت:
فهمیدم که ما در خانه، یک سگ داریم و آنها 4 تا !

ما در حیاط مان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند !

حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی نهایت است !

در پایان حرف های پسر زبان مرد بند آمده بود،

پسر اضافه کرد: متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعا چقدر فقیر هستیم…
دیدگاه ها (۷)

موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست ...

هرکس قادر به تملک و اراده نفس خود باشد … آزادی حقیقی را به ...

روزی دانشمندی آزمایش جالبی انجام داد. او یک آکواریوم ساخت و ...

فرض کن حضرت مهدی (عج الله)به توظاهرگردد: ظاهرت هست چنانی که ...

part32

«blood shadows» (سایه های خونی) part ۲۱/____صبح روز بعد، الی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط