شماره آزمایشگاه

شماره ۷ آزمایشگاه

فصل۱ پارت ۵

هندرسون:خیله خب وسایلتونو جمع کنید قراره برگردیم

همه وسایلشونو جمع کردن و سوار اتوبوس شدن.

ویو انیا

سوار اتوبوس شدیم و من و پسردوم دوباره کنار هم نشستیم.

وسط راه بودیم که چیز سنگینی رو رو شونم حس کردم برگشتم دیدم پسردوم سرشو گزاشته رو شونم و خوابیده

مطمئن بودم سرخ شدم کاری نکردم و تا برسیم همینطور بودیم که رسیدیم

انیا:پسر دوم،پسر دوم،پاشو رسیدیم

دامیان:چی؟چیشد؟

انیا:هیچی نشده فقط رسیدیم

بعدش همه پیاده شدن

در خانه

انیا:سلام انیا برگشت

لوید:سلام انیا اردو چطور بود

انیا:عالیییی

یور:خداروشکر بیا برات غذا پختم(نکته:دست پخت یور وقتی رفت خونه همکارش برا یادگیری اشپزی بهتر شده)

بعداز غذا انیا رفت خوابید.

ویو دامیان

رسیدم خونه مثل همیشه رفتم اتاقم و لباسمو عوض کردم و رفتم بیرون برا شام(نکته مدرسه انیا عصر اونارو برگردوندن)فقط من نشسته بودم که برادرم هم اومد و بعد از برادرم مادرم اومد.
در اخر پدرم هم اومد و شروع به غذا خوردن کردیم.

داناوان:دامیان ،پسرم!

دامیان:بله

داناوان:خودت خوب میدونی که چیزی به تولد ۱۸ سالگیت نمونده

دامیان:بله

داناوان:برادرت در ۱۸ سالگی نامزد کرد و قراره اخر هفته ازدواج کنه،حالا که چیزی به ۱۸ سالگیت نمونده تو هم باید نامزد داشته باشی

دامیان:ولی پدر..

داناوان(داد میزنه):ولی نداره (کمی اروم)فردا قراره با نامزد جدیدت ملاقات کنی پس خودتو اماده کن

دامیان:(با ترس و لرز)بله پدر
دیدگاه ها (۲)

ازمایشگاهفصل ۱ پارت ۶فردا صبح( تعطیلن)ویو دامیاندیشب اصلا خو...

شماره ی ۷ ازمایشگاهفصل ۱ پارت ۷بعدش لامپا روشن شدن و با دیدن...

من عاشق این کلیپ شدم💖💖💖

شماره ۷ آزمایشگاه فصل ۱ پارت ۴آقای هندرسون از طریق بلندگو ها...

شماره ۷ آزمایشگاه

شماره ۷ آزمایشگاهفصل ۲ پارت۱ویو انیا بعداز اینکه فهمیدم دانا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط