~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~

~هماننده روزی که او را ملاقات کردم~

Part ۳۸


"سکوتِ سنگینِ سالن، حالا فقط با صدایِ کشیده شدنِ ملایمِ قاشقِ جونگ‌کوک روی ظرفِ چینی شکسته می‌شد. ات، در حالی که لبه‌ی آستینش را بین انگشتانش می‌فشرد، با ناباوری به او خیره شده بود. مردی که سخت‌گیرترین ذائقه را در میان تمام اطرافیانش داشت، حالا بی‌صدا با غذایی دست و پنجه نرم می‌کرد که حتی خدمتکاران قدیمی خانه هم نتوانسته بودند با طعمش کنار بیایند."


[ویو ات]

-(بغضی که از رفتنِ ناگهانی اجوما در گلویش نشسته بود، حالا جایش را به یک حسِ گرم و مبهم داده بود. سرش را کمی کج کرد و با صدای خیلی آرامی پرسید)
اگه خوشت نمیاد نخور


+(قاشق آخر را هم تمام کرد. دستمالِ پارچه‌ایِ کنارِ بشقابش را برداشت و با طمأنینه گوشه‌ی لبش را پاک کرد. نگاهِ نافذ و تیره‌اش را به چشمانِ لرزانِ ات دوخت. لحنش همچنان سرد بود اما ردی از تحکمِ همیشگی در آن دیده نمی‌شد)


-(لبش را گزید و ناامیدانه به بشقاب خودش نگاه کرد)
پس حتماً خیلی بد شده... ببخشید که مجبورت کردم بخوری. اجوما هم حق داشت که نتونه تحملش کنه. شاید واقعا به ذاقئتون نمیخورد قرمه سبزی-


+(صندلی‌اش را کمی به عقب هل داد. نگاهش را به دستانِ لرزانِ ات دوخت که با ناراحتی در هم گره شده بودند. کمی مکث کرد و با صدایی بم که در فضای خالی سالن طنین می‌انداخت، گفت)
من نگفتم بدم اومده.


-(با چیزی‌ در چشمانش به او خیره شده بود)


+(بلند شد و کتش را که روی صندلی بود برداشت. قبل از اینکه از کنارِ او رد شود، لحظه‌ای ایستاد. بدون اینکه مستقیماً به او نگاه کند، با همان لحنِ خشکِ مخصوص به خودش ادامه داد)
عجیب بود، ولی طعم تلاش میداد.
(کمی سرش را به سمت ات چرخاند)
فردا شب هم... می‌تونی یه چیزِ جدید درست کنی. من می‌خورم.


-(چشمانش از خوشحالی برق زد. انتظار هر حرفی را داشت جز این! حسِ ناراحتی‌اش مثل برفی که زیر آفتاب باشد، آب شد. با ذوق از جا پرید و ایستاد)
جدی ای الان-


+(دستی به کراواتش کشید و دوباره همان نقاپِ جدی‌اش را به صورت زد)
فقط یادت باشه... دفعه‌ی بعد انقدر به واکنشم زل نزن. خوشم نمیاد کسی موقع غذا خوردن نگاهم کنه.


-(لبخندی محو زد و سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد. برای او، همین جمله‌ی کوتاه و دستوریِ جونگ‌کوک، گرم‌ترین تشویقِ دنیا بود)


+(بدون اینکه جوابِ شب بخیرش را بدهد، به سمت پله‌ها رفت؛ اما قبل از اینکه کاملاً از دید خارج شود، گفت)
کارت تموم شد بیا اتاقم کارت دارم.


؛ (اجوما که تمام این مدت از پشتِ دیوارِ آشپزخانه با لبخند شاهد ماجرا بود، بیرون آمد و به ات که از خوشحالی در پوست خودش نمی‌گنجید نگاه کرد)
دیدی گفتم؟ آقا شاید سخت‌گیر باشه، ولی دلش اونقدری که نشون میده سنگی نیست...


-(برگشت و با هیجان دست‌های اجوما را گرفت)
اجوما! شنیدی چی گفت؟ گفت فردا هم درست کنم! باورم نمیشه...


؛(لبخند ملیحی کرد)
اره عزیزم میدونم.



لذت ببرین♡♤
دیدگاه ها (۱۶)

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط