.

.
.
.
تا کی از يوسف و آن پيرزنِ تر دامن
قصه سر هم بکنم تا تو بخوابی با من!
تا کی انکار کنم عشق زليخايی را
تا مجوز بستاند غزلم الزامن!
بی گمان لايق يک قطره لجن خواهم شد
اگر انکار کنم هيبت دريا را من!
عشق آن جغجغه ای نيست که مجنون برداشت
تا که سرگرم شود با زدَنَش صدها «من»!
چند قرن است به عشق سريال مجنون
غرق در خواب و خيالند همه، حتا من!
ای که از قصه ی تو اين همه انسان خوابند
داوری کو؟ که بگويد تو محقّی يا من؟!
عشق، عصيان زليخاست نه حُسن يوسف!
قصه ای بيش نبود آنچه تو گفتی با من!
.
.




.
-غلامرضا طریقی
دیدگاه ها (۳)

زلیخا مغرور قصه اش بود زلیخا به همنشینی نامش با یوسف می ناز...

زلیخا..."عرفان نظری آهاری"زلیخا مغرور قصه اش بود زلیخا به هم...

عاشقانه های شبنم درکنار زندگیم

تو عاشقانه ترین شعری وُ ،  بهار منی ...زبان شعر من هستی ، گل...

دوست دارم که تو را«شعر» بگویم ؛ غزلم!به تو هی « جان من » و ...

🍁 🍂 🍁 عشق تو گرفت از تن من تاب و توان راترسم که به پایان نرس...

دوست دارم که تو را <شعر> بگویم غزلمبه تو هی "جان من" و "عمر"...

عشق را جلوه دهد ناز نگاهت گل منماه شرمنده شود از رخ ماهت گل ...

.......عشق را جلوه دهد ناز نگاهت گل منماه شرمنده شود از رخ م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط