رمان:#معشوقه_استاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۳۲۸
دستشو کنارم به تاج تخت تکیه داد و به سمتم خم
شد که با اخم کنار رفتم.
خیره به چشمهام گفت: تموم حرفهاي نیما دروغه.
نگاهم یخ زد.
-ببند دهنتو تا بیشتر از این عصبی نشدم .
-تو بگو نیما چی بهت گفته تا من حقیقت بهت
بگم.
نگاه ازش گرفتم و پوفی کشیدم.
دارم بد عصبی میشم.
-مطهره، تو چجوري تونستی به نیما اعتماد کنی؟
چرا به کسی اعتماد کردي که نمیشناختیش؟
بهش نگاه کردم.
-چرا؟ چون وقتی چشم باز کردم اونو دیدم، وقتی حس میکردم بیکسم اون کنارم بود، اما تو کجا بودي؟ هان؟
معلوم بود بغض داره.
-هر چی بهت زنگ زدم جواب ندادي، نگفته بودي
که کجا داري میري، نتونستم پیدات کنم.
اشک توي چشمهاش حلقه زد.
-مطهره، تو اوج وقتی که فکر میکردم دیگه قراره براي همیشه مال من بشی از دست دادمت، گمت کردم و بعد خبر مرگتو شنیدم.
لعنت به چشمهاش! نمیدونم چرا نمیتونم چشم
ازش بردارم.
قطرهاي اشک روي گونهش چکید.
-اگه باور نمیکنی که تموم حرفهاي نیما دروغ و
حرفهاي من راسته میتونم بهت مدرك نشون بدم،
تو منو دوست داشتی، دانشجوي من بودی.
اخمهام از هم باز شدند و در حینی که نمیتونستم
حرفهاشو باور کنم بهتم زد.
خواست دستشو روي گونم بذاره که عقب کشیدم
که دستش روي هوا موند و با بغض چشمهاشو
بست.
قلبم بیدلیل تند میزد.
به حرفهاش نمیتونستم اعتماد کنم اما ته قلبم به
حرفهاي نیما تردید پیدا کرده بودم.
-ادامه بده.
لبخند محوي روي لبش نشست و چشمهاشو باز
کرد.
-اوایل مهر بود، اولین کلاسی بود که با من داشتی،
دیر رسیدي و فکر کردي استاد نیومده.
خندید و ادامه داد: همینطور سرتو انداختی پایین
و اومدي توي کلاس، وقتی ازت پرسیدم اینجا در
نداره گفتی داره، منو با یکی از دانشجوها اشتباه
گرفته بودي.
سرم تیري کشید که چشمهامو روي هم فشار دادم.
نگران گفت: مطهره؟
با درد گفتم: ادامه بده.
باز سردردم شروع شد که دستهامو مشت کردم و
لبمو به دندون گرفتم.
با صدایی که نگرانی توش مشهود بود گفت: وقتی
فهمیدي استادتم کلی معذرت خواهی کردي.
سردرد شدیدتر شد که خم شدم و اشک زیادي
توي چشمهام حلقه زد.
با ترس گفت: مطهره؟
به زور لب باز کردم: ادامهش.
بازوهامو از پشت گرفت که خودمو جلو کشیدم و دستشو پس زدم و با درد و چشمهاي پر از اشک
داد زدم: گفتم ادامهشو بگو.
با ترس گفت: بیخیال باید ببرمت دکتر.
خواست دستهامو باز کنه که از سردردم جیغی
کشیدم و این دفعه اشکهام روونه شدند.
انگار مغزمو داشتند تیکه تیکه میکردند و طاقت
چشم باز کردن نداشتم.
-اونوقت مگه کلاس طویلهست که همینجوري
سرتو بندازي پایین و بیاي تو؟
-ببخشید، دقیقا مشکل چیه؟ نکنه دانشگاهم
مبصر داره و خبر ندارم؟
مدام کلمات و جملات مفهوم و نامفهومی به یادم میومد اما تصویري به یادم نمیومد.
#پارت_۳۲۸
دستشو کنارم به تاج تخت تکیه داد و به سمتم خم
شد که با اخم کنار رفتم.
خیره به چشمهام گفت: تموم حرفهاي نیما دروغه.
نگاهم یخ زد.
-ببند دهنتو تا بیشتر از این عصبی نشدم .
-تو بگو نیما چی بهت گفته تا من حقیقت بهت
بگم.
نگاه ازش گرفتم و پوفی کشیدم.
دارم بد عصبی میشم.
-مطهره، تو چجوري تونستی به نیما اعتماد کنی؟
چرا به کسی اعتماد کردي که نمیشناختیش؟
بهش نگاه کردم.
-چرا؟ چون وقتی چشم باز کردم اونو دیدم، وقتی حس میکردم بیکسم اون کنارم بود، اما تو کجا بودي؟ هان؟
معلوم بود بغض داره.
-هر چی بهت زنگ زدم جواب ندادي، نگفته بودي
که کجا داري میري، نتونستم پیدات کنم.
اشک توي چشمهاش حلقه زد.
-مطهره، تو اوج وقتی که فکر میکردم دیگه قراره براي همیشه مال من بشی از دست دادمت، گمت کردم و بعد خبر مرگتو شنیدم.
لعنت به چشمهاش! نمیدونم چرا نمیتونم چشم
ازش بردارم.
قطرهاي اشک روي گونهش چکید.
-اگه باور نمیکنی که تموم حرفهاي نیما دروغ و
حرفهاي من راسته میتونم بهت مدرك نشون بدم،
تو منو دوست داشتی، دانشجوي من بودی.
اخمهام از هم باز شدند و در حینی که نمیتونستم
حرفهاشو باور کنم بهتم زد.
خواست دستشو روي گونم بذاره که عقب کشیدم
که دستش روي هوا موند و با بغض چشمهاشو
بست.
قلبم بیدلیل تند میزد.
به حرفهاش نمیتونستم اعتماد کنم اما ته قلبم به
حرفهاي نیما تردید پیدا کرده بودم.
-ادامه بده.
لبخند محوي روي لبش نشست و چشمهاشو باز
کرد.
-اوایل مهر بود، اولین کلاسی بود که با من داشتی،
دیر رسیدي و فکر کردي استاد نیومده.
خندید و ادامه داد: همینطور سرتو انداختی پایین
و اومدي توي کلاس، وقتی ازت پرسیدم اینجا در
نداره گفتی داره، منو با یکی از دانشجوها اشتباه
گرفته بودي.
سرم تیري کشید که چشمهامو روي هم فشار دادم.
نگران گفت: مطهره؟
با درد گفتم: ادامه بده.
باز سردردم شروع شد که دستهامو مشت کردم و
لبمو به دندون گرفتم.
با صدایی که نگرانی توش مشهود بود گفت: وقتی
فهمیدي استادتم کلی معذرت خواهی کردي.
سردرد شدیدتر شد که خم شدم و اشک زیادي
توي چشمهام حلقه زد.
با ترس گفت: مطهره؟
به زور لب باز کردم: ادامهش.
بازوهامو از پشت گرفت که خودمو جلو کشیدم و دستشو پس زدم و با درد و چشمهاي پر از اشک
داد زدم: گفتم ادامهشو بگو.
با ترس گفت: بیخیال باید ببرمت دکتر.
خواست دستهامو باز کنه که از سردردم جیغی
کشیدم و این دفعه اشکهام روونه شدند.
انگار مغزمو داشتند تیکه تیکه میکردند و طاقت
چشم باز کردن نداشتم.
-اونوقت مگه کلاس طویلهست که همینجوري
سرتو بندازي پایین و بیاي تو؟
-ببخشید، دقیقا مشکل چیه؟ نکنه دانشگاهم
مبصر داره و خبر ندارم؟
مدام کلمات و جملات مفهوم و نامفهومی به یادم میومد اما تصویري به یادم نمیومد.
- ۱۰.۰k
- ۰۱ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط