دختروپسری هم دیگر را بسیار دوست داشتن پسرنابینابود. به دخ

دختروپسری هم دیگر را بسیار دوست داشتن پسرنابینابود. به دختردائم میگفت که خیلی دوستت دارم. یک روز یک نفر پیداشد چشمانش را به پسرداد بعدعمل دوست دختروشو که خیلی عاشقش بود را دید. نگاهی کرد و دید آن هم نابیناس.پسر رو به دختر کرد و گفت: من دیگرعلاقه ای به تو ندارم و دیگر نمی خواهم ببینمت.. دختردرحال رفتن لبخند تلخی زدوگفت :مواظب چشمانم باش عشق بی وفایم. (تقدیم به عاشقان بی معرفت).
دیدگاه ها (۵)

پارت پانزدهم | چرا ازم دفاع کردی؟بعد از تمام شدن کلاس...همه ...

پارت ۱۰سولا گفت باشه باشه برو ما هم تا اون موقع وسایل ها رو ...

ولی من دخترت بودم، بابا... 🥀باران شدیدی می‌بارید.دختر جوان پ...

Like Swan 🦢#like_swan𝑃𝑇25ویو هویج:حیاط هنوز شلوغ بود. اما بر...

این یک رمان خیالی از بانگو هست و هیچ کدم از این اتفاقات واقع...

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

پارت ۲۲ — تهیونگ، نه! تو نمی‌تونی همین‌طوری—— می‌تونم.صدایش ...

حقیقت پنهان پارت ۷ بورام : مامان بابا بورام سمت پدر و مادرش ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط