𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧
𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧
part:47
(عمارت مین، 5:18pm)
مرد از ماشینش بیرون آمد... نگاهش به عمارت بزرگ و با شکوه بود.
×پس اینجا زندگی میکنی، جیمینا..
یکی از نگهبانان سمت مرد آمد و به انگلیسی شروع به صحبت کرد.
*ببخشید، آقا.. با کسی کار داشتید؟
هوسوک هم متقابلا با زبان انگلیسی حرف زد.
×من دوست نزدیک مین یونگی هستم.. کیم هوسوک
با گفتن نامش نگهبان سری تکان داد،هوسوک سوییچ ماشینش را به او داد و وارد عمارت شد. و در همان لحظه.. او را دید.. روی کاناپه نشسته بود و چند پرونده روی میز جلویش بود و معلوم بود تمرکز بالایی دارد.
مرد جلو تر رفت.
×جوجه رنگی؟
پسرش سرش را بالا آورد و به سمت صدا چرخاند.. از جایش بلند شد.
^تو...
×منو یادت نمیاد؟
پارک خندید و سمت مرد آمد.
^کیم هوسوک؟
مرد آهسته خندید.... ولی چشمانش دلتنگی اش را فریاد میزد.
^هشت سال گذشته... چقدر تغییر کردی
×آهه.. معلومه.. الان تقریبا 30 سالمه ها
هردو شروع به خندیدن کردند.. جیمین سمت مرد آمد و او را در آغوش گرفت..
شاید در گذشته اتفاقاتی افتاده باشد.. اتفاقاتی ناخوشایند..
اما آنها هنوز هم بهترین دوستان هم بودند.
•
•
•
سکوت در ماشین حکم فرما بود.
پسر سرش به پنجره ماشین تکیه داده بود.. ساکت بود و در افکار خودش.
مرد هم نگاهش به خیابان..
چهره اش آروم بود.. ولی خودش هم خوب میدانست درونش چه خشمی دارد..
ناراحت بودن آن پسر برایش آزار دهنده بود.. خیلی آزار دهنده.. اما چرا.. چرا انقدر اهمیت میداد..
نکنه... نکنه کیم بالاخره آن اشتباه را کرد.. عاشق شدن.
ادامه دارد...
part:47
(عمارت مین، 5:18pm)
مرد از ماشینش بیرون آمد... نگاهش به عمارت بزرگ و با شکوه بود.
×پس اینجا زندگی میکنی، جیمینا..
یکی از نگهبانان سمت مرد آمد و به انگلیسی شروع به صحبت کرد.
*ببخشید، آقا.. با کسی کار داشتید؟
هوسوک هم متقابلا با زبان انگلیسی حرف زد.
×من دوست نزدیک مین یونگی هستم.. کیم هوسوک
با گفتن نامش نگهبان سری تکان داد،هوسوک سوییچ ماشینش را به او داد و وارد عمارت شد. و در همان لحظه.. او را دید.. روی کاناپه نشسته بود و چند پرونده روی میز جلویش بود و معلوم بود تمرکز بالایی دارد.
مرد جلو تر رفت.
×جوجه رنگی؟
پسرش سرش را بالا آورد و به سمت صدا چرخاند.. از جایش بلند شد.
^تو...
×منو یادت نمیاد؟
پارک خندید و سمت مرد آمد.
^کیم هوسوک؟
مرد آهسته خندید.... ولی چشمانش دلتنگی اش را فریاد میزد.
^هشت سال گذشته... چقدر تغییر کردی
×آهه.. معلومه.. الان تقریبا 30 سالمه ها
هردو شروع به خندیدن کردند.. جیمین سمت مرد آمد و او را در آغوش گرفت..
شاید در گذشته اتفاقاتی افتاده باشد.. اتفاقاتی ناخوشایند..
اما آنها هنوز هم بهترین دوستان هم بودند.
•
•
•
سکوت در ماشین حکم فرما بود.
پسر سرش به پنجره ماشین تکیه داده بود.. ساکت بود و در افکار خودش.
مرد هم نگاهش به خیابان..
چهره اش آروم بود.. ولی خودش هم خوب میدانست درونش چه خشمی دارد..
ناراحت بودن آن پسر برایش آزار دهنده بود.. خیلی آزار دهنده.. اما چرا.. چرا انقدر اهمیت میداد..
نکنه... نکنه کیم بالاخره آن اشتباه را کرد.. عاشق شدن.
ادامه دارد...
- ۸۵۷
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط