خاطرات ناتمام
خاطرات ناتمام
Part5
"Taehyung"
به تاج تخت تکیه زدم و سرمو بین دستام گرفتم...
واکنش های عجیب بدنم رو نمیفهمیدم..
غیر از آدم های امنِ دورم ، نمیتونم تماس های فیزیکی دیگه ای رو بپذیرم..
دست خودم نبود... بدنم به هر لمس کوچیکی حساس شده بود.. هر لمس باعثِ تجدید خاطرات میشه، تجدید خاطراتی که حتی نمیخوام بهش فکر کنم!
نفس کلافه مو بیرون دادم و پتو رو کنار زدم...
دستی به چشمام که هیچ اثر خوابی توشون نبود کشیدم و راه آشپز خونه رو درپیش گرفتم..
بعد از دم کردن دمنوش .. لیوانو برداشتم و قدم هامو به سمت کاناپه ای که مقابل سویی بود کشیدم..
همین که روی کاناپه جا گرفتم حرکات غیر معمولش نظرمو جلب کرد...
مدام پشت هم نفس میگرفت و دستشو به گردنش میکشید..
نمیتونست نفس بکشه؟
خواستم برم جلو و بیدارش کنم اما، خواسته قلبم با عملکرد مغزم یکی نبود!
بین درگیری قلب و مغزم ؛ نگاهم به چشمای نیمه بازش افتاد...
با تردید لب از هم باز کردم:
_خوبی؟
(Meeeee)
مثل قبل کنارش نشست و بدون حرفی، لیوان آب رو دستش داد...
سویی نیم نگاهی به مرد مقابلش انداخت و کمی از لیوان رو سر کشید ...
و بعد نگاهشو به زمین دوخت..
_بهتری؟
ریز سر تکون داد ...
+تا حالا اینجوری نشده بودم... نمیدونم چرا .. ولی یه حسِ آشنایی بود.. هم اون کابوس.. هم نفس تنگیِ بعدش...
تهیونگ انگار که درحال فکر باشه مکث کوتاهی کرد:
_کابوس؟
دختره مقابلش حلقه دستاش رو دور لیوان تنگ تر کرد و نگاهشو بالا کشید:
+اهوم..شبیه برخورد دوتا ماشین.. قبلش.. یک ملودی آشنا...
دم عمیقی گرفتو بعد از اینکه کاملا نگاهشو به سمت تهیونگ کشید ادامه داد:
+همه چیز سیاه بود.. فقط ،صدا! اما انقد واضح و با جزئیات که میتونم بگم انگار تصویرشو دیدم...
وقتی سکوت تهیونگ رو دید نگاه ازش گرفت و به لیوان دستش خیره شد...
_دلیل نفس تنگیت بخاطر شوکیه که بهت وارد شده..
بلند شد و رو بهش ادامه داد:
_ باید معاینه بشی... استراحت کن چیزی تا روشنیِ روز نمونده...
اون دختر تنها به تکون دادن سرش اکتفا کرد..
بعد از مکث کوتاهی خطاب به سویی گفت:
_و اینکه .....فردا جایی کار دارم ، قبلش میرسونمت
سویی لیوانرو روی میز گذاشت:
+نیازی نیست.. خودم میرم..
تهیونگ دستاشو داخل جیب شلوار گرم کنش برد و کامل به سمت اون برگشت :
_مطمئنی؟
دختره مقابلش تنها سکوت کرد و نگاهشو پایین کشید..
کمک میخواست.. اما نمیخواست بیشتر ازین باعث مزاحمت بشه!
کمی خم شد تا صورتاشون مقابل هم قرار بگیره و با نیمچه لبخندی که گوشه لبش بود گفت:
_از حرکاتت کاملا میشه ذهنتو خوند ...
با شنیدن این جمله اش بی اختیار با چشمایی که تعجب توشون دیده میشد سرشو بالا اورد..
و همین هم باعث شد تهیونگ جمله بعدیشو به زبون بیاره:
_تنها ول کردنت فقط باعث یه دردسر جدیده و منم
متاسفانه بعداً حوصله غر غر کردنای خواهرمو ندارم..!
درسته..!. رفتاراش ... حرفاش... هیچکدوم باهم نمیسازه....
تندیه زبونش، نرمیِ نگاهش ،شخصیت قانونمندش..
اون گفت از تماسای فیزیکی بدش میاد اما امشب دوبار ناخواسته و غیر ارادی ، خودش قانونِ خودش رو زیر پا گذاشت..
نمیخواین حمایت کنیننن؟؟؟؟
Part5
"Taehyung"
به تاج تخت تکیه زدم و سرمو بین دستام گرفتم...
واکنش های عجیب بدنم رو نمیفهمیدم..
غیر از آدم های امنِ دورم ، نمیتونم تماس های فیزیکی دیگه ای رو بپذیرم..
دست خودم نبود... بدنم به هر لمس کوچیکی حساس شده بود.. هر لمس باعثِ تجدید خاطرات میشه، تجدید خاطراتی که حتی نمیخوام بهش فکر کنم!
نفس کلافه مو بیرون دادم و پتو رو کنار زدم...
دستی به چشمام که هیچ اثر خوابی توشون نبود کشیدم و راه آشپز خونه رو درپیش گرفتم..
بعد از دم کردن دمنوش .. لیوانو برداشتم و قدم هامو به سمت کاناپه ای که مقابل سویی بود کشیدم..
همین که روی کاناپه جا گرفتم حرکات غیر معمولش نظرمو جلب کرد...
مدام پشت هم نفس میگرفت و دستشو به گردنش میکشید..
نمیتونست نفس بکشه؟
خواستم برم جلو و بیدارش کنم اما، خواسته قلبم با عملکرد مغزم یکی نبود!
بین درگیری قلب و مغزم ؛ نگاهم به چشمای نیمه بازش افتاد...
با تردید لب از هم باز کردم:
_خوبی؟
(Meeeee)
مثل قبل کنارش نشست و بدون حرفی، لیوان آب رو دستش داد...
سویی نیم نگاهی به مرد مقابلش انداخت و کمی از لیوان رو سر کشید ...
و بعد نگاهشو به زمین دوخت..
_بهتری؟
ریز سر تکون داد ...
+تا حالا اینجوری نشده بودم... نمیدونم چرا .. ولی یه حسِ آشنایی بود.. هم اون کابوس.. هم نفس تنگیِ بعدش...
تهیونگ انگار که درحال فکر باشه مکث کوتاهی کرد:
_کابوس؟
دختره مقابلش حلقه دستاش رو دور لیوان تنگ تر کرد و نگاهشو بالا کشید:
+اهوم..شبیه برخورد دوتا ماشین.. قبلش.. یک ملودی آشنا...
دم عمیقی گرفتو بعد از اینکه کاملا نگاهشو به سمت تهیونگ کشید ادامه داد:
+همه چیز سیاه بود.. فقط ،صدا! اما انقد واضح و با جزئیات که میتونم بگم انگار تصویرشو دیدم...
وقتی سکوت تهیونگ رو دید نگاه ازش گرفت و به لیوان دستش خیره شد...
_دلیل نفس تنگیت بخاطر شوکیه که بهت وارد شده..
بلند شد و رو بهش ادامه داد:
_ باید معاینه بشی... استراحت کن چیزی تا روشنیِ روز نمونده...
اون دختر تنها به تکون دادن سرش اکتفا کرد..
بعد از مکث کوتاهی خطاب به سویی گفت:
_و اینکه .....فردا جایی کار دارم ، قبلش میرسونمت
سویی لیوانرو روی میز گذاشت:
+نیازی نیست.. خودم میرم..
تهیونگ دستاشو داخل جیب شلوار گرم کنش برد و کامل به سمت اون برگشت :
_مطمئنی؟
دختره مقابلش تنها سکوت کرد و نگاهشو پایین کشید..
کمک میخواست.. اما نمیخواست بیشتر ازین باعث مزاحمت بشه!
کمی خم شد تا صورتاشون مقابل هم قرار بگیره و با نیمچه لبخندی که گوشه لبش بود گفت:
_از حرکاتت کاملا میشه ذهنتو خوند ...
با شنیدن این جمله اش بی اختیار با چشمایی که تعجب توشون دیده میشد سرشو بالا اورد..
و همین هم باعث شد تهیونگ جمله بعدیشو به زبون بیاره:
_تنها ول کردنت فقط باعث یه دردسر جدیده و منم
متاسفانه بعداً حوصله غر غر کردنای خواهرمو ندارم..!
درسته..!. رفتاراش ... حرفاش... هیچکدوم باهم نمیسازه....
تندیه زبونش، نرمیِ نگاهش ،شخصیت قانونمندش..
اون گفت از تماسای فیزیکی بدش میاد اما امشب دوبار ناخواسته و غیر ارادی ، خودش قانونِ خودش رو زیر پا گذاشت..
نمیخواین حمایت کنیننن؟؟؟؟
- ۳۱۲
- ۲۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط