بهترینحس

#بهترین_حس
#پارت_3
از زبون چویا:
خوابم برده بود که یهو یه گلوله به شیشه اتاقم خورد، سریع بلند شدمو از پنجره بیرونو نگاه کردم...تو حیاط یه عالمه سرباز بودو یه پسر همسن من بهشون دستور میداد که چیکار کنن
یه قیافه جذابی داشت....پسره کله ک‌یری معلوم نیست داره چیکار میکنه
داشتم بیرونو نگاه میکردم که یکی از سربازاش وارد اتاقم شد و از پشت اسلحه گذاشت رو سرم...

سرباز:با زبون خوش دنبال من بیا.
راستش هیچ ترسی نداشتم چون میدونستم اونا واسه کشتن نیومدن...
چویا:اگه نیام چی؟منو میکشی و جنازمو میبری؟
سرباز:به من دستور دادن نکشمت ولی این دلیل نمیشه که حق ندارم بزنمت...
چویا: ع؟خب اینکه عالیه

سریع یه زیر پایی بهش زدم و خودش افتاد منم اسلحه رو برداشتم به سمت پایین دوییدم هر سربازیم که جلوی راهم بودن رو کشتم
درو باز کردمو به حیاط رفتم و جلوی اون پسره وایسادم و با اسلحه نشونه گرفتم
پسره یه نگاه به سر تا پام کرد و خندید
دازای:اوح تو دیگه کی هستی؟...
_______________________
حالا با خودم گفتم ۳ تا پارت بدم.
دیدگاه ها (۰)

مرسی عشقا🛐✨🩷🖤🥲🍡🍓🎀🥳🫶

مرسی عشقا. این چند روز هر موقعه میومدم ویسگون. خرذوق میشدم. ...

#بهترین_حس#پارت_2درو باز کردمو تو رفتم...و نشستم رو یکی از ص...

#بهترین_حساز زبون چویا:#پارت_1 ساعت 8:40 دقیقه صبح بود از تخ...

#بهترین_حس #پارت_7 از زبون چویا: از بابام متنفرم...باید قبول...

#بهترین_حس #پارت_4 دازای: اوح تو دیگه کی هستی؟... چویا: گوه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط