خاطرات یک آرمی فصل پارت

خاطرات یک آرمی فصل ۶ پارت ۳۱



موهای پسرونه‌ام رو کمی مرتب کردم و دودل گفتم:
- من خوشکلم؟
با چشمای گرد شده نگام کرد. گمونم فکر نمی‌کرد یه همچین سوالی ازش بپرسم. ولی خب، خودمم یه جورایی نمی‌دونستم چرا یه همچین سوالی پرسیدم. انگار، اونی ک این سوال رو پرسید من نبود! یک نسخه و یا، یک نیک دیگه بود.
اخم های شوگا جمع شد و گفت:
- خوشکل، از چه نظر؟
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
- خب، خوشکل مثله... عامم ، مثله...
- وانیا؟
سرم رو بلند کردم و سوالی گفتم:
- چی؟
پوزخندی زد و گفت:
- خوشکل، مثله وانیا؟
با تردید سرم رو تکون دادم، به معنی بله.
سرش رو پایین انداخت و گفت:
- اوهوم، هستی!



از دید وانیا



ته: خب؟ بریم تو اتاق من؟
خودم رو به کوچه علی چپ زدمو گفتم:
- بریم ک چی؟
ته اخمی کرد و گفت:
- این دفعه دیگه نمیذارم در بری!
بازوم رو گرفت و منو به سمتی کشید‌.
خدا غلط کردم... بابا جوگیر شدم یهو! چرا اینا انقدر بی ظرفیتن؟ دوتا ماچ بود فق، چرا انقدر دوست دارن همه چیزو به جاهای باریک بکشن؟
الحق که حرامهههه! بخدا که حرامهههه! دور شو شیطان! از پسرای من دور شو...
بازوم رو از چنگ تهیونگ آزاد کردم و گفتم:
- همین‌جوری نمیشه که!
با تعجب نگام کرد و گفت:
- یعنی چی نمیشه؟
- عاممم، خب‌.. خیلی خشکه!
- خشکه؟
- آره، یعنی تو باید رمانتیک کار کنی تهیونگا!
دستی به موهاش کشید و گفت:
- یعنی چی رمانتیک کار کنم؟
دستام رو رو سینه‌اش گذاشتم و آروم گفتم:
- باید مثله یه آقای محترم من رو به شام دعوت کنی، یک هتل چند ستاره رزور کنی، یکم شامپاین و ویسکی داشته باشیم... با ایناست که میتونیم یک شب رویایی رو باهم رقم بزنیم. این‌طور نیست؟
لبخند شل و ولی رو لباش نشست و گفت:
- آ..آره! عالی میشه..
متقابلاً لبخند زدم و گفتم:
- از اونجایی که خیلی طول میکشه اینکارا رو ردیف کنی، یه هفته طول میکشه پس فعلاا!!!
مچ دستم رو محکم گرفت و هراسون گفت:
- امشب!
- امشب؟!
- آره.. همین امشب همشونو ردیف می‌کنم.
لبخند زورکی زدمو به اجبار گفتم:
- چه عالی!
لبخند قشنگی زد و گفت:
- پس شب منتظرتم بیبی!
اینو گفت و آروم گونه‌ام رو بوسید و از آشپزخونه خارج شد.
سری به دستم گرفتم. اوووف، الان دیگه می‌خوای چه غلطی کنی وانیااا؟!
....
.
.
.
.
.
.
دیدگاه ها (۷۸)

خاطرات یک آرمی فصل ۶ پارت ۳۲(بچه ها رمان اروتومانیا و رمان د...

خاطرات یک آرمی فصل ۶ پارت ۳۳از دید نیکی"با اجازه" ای گفتم و ...

خاطرات یک آرمی فصل ۶ پارت ۳۰به قدری وحشیانه منو می‌بوسید که ...

چندتا خبر خوب🙂✨دیگه هر چیزی که میخواستم رو تو ویس گفتم://تا ...

یه مشت کاغذ تا شده گرفت‌ جلوی صورتم و گفت انتخاب کن. یه لبخن...

ظهور ازدواج )( پارت ۳۵۰ فصل ۳ )و نوشیدنیشو سر کشیدنمیخواستم ...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۲۷۷ (⁠♡) این..واسه چی بود؟ لبخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط