پارت ۲۱ | چیزی که نباید میدیدند
پارت ۲۱ | چیزی که نباید میدیدند
رئیس چند لحظه سکوت کرد.
نگاهش را بین جونکوک، آرین و سامان چرخاند و بالاخره گفت:
— چون چیزی که اون دوربین دیده، نباید دست هیچکس میافتاد.
آرین با تعجب پرسید:
— یعنی چی؟
رئیس جواب نداد.
فقط به سمت دوربین کوچکی که گوشهی سقف بود اشاره کرد.
— اون دوربین فقط وقتی روشن میشه که کسی وارد راهروی زیرزمین بشه.
جونکوک اخم کرد.
— ولی ما اصلاً وارد زیرزمین نشدیم!
سامان با نگرانی گفت:
— دقیقاً مشکل همینه...
همه به سمتش برگشتند.
سامان ادامه داد:
— دوربین، قبل از اینکه ما وارد راهرو بشیم، روشن شده بود.
آرین آهسته گفت:
— یعنی یکی قبل از ما اونجا بوده؟
رئیس سرش را تکان داد.
— نه.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد خیلی آرام گفت:
— یکی هنوز اونجاست.
جونکوک یک قدم جلو رفت.
— پس چرا ما رو برگردوندی؟
رئیس نگاهش را پایین انداخت.
— چون وقتی تصویر دوربین رو دیدم، فهمیدم اون شخص تنها نیست.
سامان با نگرانی پرسید:
— چند نفرن؟
رئیس جواب داد:
— نمیدونم.
همان لحظه صدای بیسیم یکی از نگهبانها بلند شد.
صدایی ضعیف و بریده از داخل بیسیم شنیده شد:
«رئیس... طبقهی پایین...»
رئیس سریع بیسیم را گرفت.
— چی شده؟
چند ثانیه فقط صدای خشخش آمد.
بعد همان صدا دوباره گفت:
«سه نفر وارد راهروی شرقی شدن... ولی...»
رئیس با عصبانیت گفت:
— ولی چی؟!
صدای آن طرف لرزید.
«...ولی توی دوربین، چهار نفر دیده میشن.»
جونکوک به آرین نگاه کرد.
آرین رنگش پریده بود.
سامان آرام گفت:
— ما سه نفریم...
همان لحظه چراغهای راهرو خاموش شدند.
تق!
درِ خروجی پشت سرشان قفل شد.
از انتهای تاریکی صدای قدمهایی آمد.
آرام...
شمرده...
نزدیکتر...
جونکوک زیر لب گفت:
— همه کنار هم بمونید.
آرین پرسید:
— اون نفر چهارم کجاست؟
هیچکس جواب نداد.
چون صدای قدمها ناگهان درست پشت سرشان متوقف شد.
سامان آرام برگشت.
اما چیزی ندید.
فقط روی دیوار، با خطی تازه و عجیب، یک جمله نوشته شده بود:
«بالاخره برگشتید.»
جونکوک به نوشته خیره شد.
— برگشتیم؟
آرین با ترس گفت:
— ولی ما اولین باره اینجاییم...
و همان لحظه، صدایی از تاریکی جواب داد:
— نه... اولین بار نیست.
رئیس چند لحظه سکوت کرد.
نگاهش را بین جونکوک، آرین و سامان چرخاند و بالاخره گفت:
— چون چیزی که اون دوربین دیده، نباید دست هیچکس میافتاد.
آرین با تعجب پرسید:
— یعنی چی؟
رئیس جواب نداد.
فقط به سمت دوربین کوچکی که گوشهی سقف بود اشاره کرد.
— اون دوربین فقط وقتی روشن میشه که کسی وارد راهروی زیرزمین بشه.
جونکوک اخم کرد.
— ولی ما اصلاً وارد زیرزمین نشدیم!
سامان با نگرانی گفت:
— دقیقاً مشکل همینه...
همه به سمتش برگشتند.
سامان ادامه داد:
— دوربین، قبل از اینکه ما وارد راهرو بشیم، روشن شده بود.
آرین آهسته گفت:
— یعنی یکی قبل از ما اونجا بوده؟
رئیس سرش را تکان داد.
— نه.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد خیلی آرام گفت:
— یکی هنوز اونجاست.
جونکوک یک قدم جلو رفت.
— پس چرا ما رو برگردوندی؟
رئیس نگاهش را پایین انداخت.
— چون وقتی تصویر دوربین رو دیدم، فهمیدم اون شخص تنها نیست.
سامان با نگرانی پرسید:
— چند نفرن؟
رئیس جواب داد:
— نمیدونم.
همان لحظه صدای بیسیم یکی از نگهبانها بلند شد.
صدایی ضعیف و بریده از داخل بیسیم شنیده شد:
«رئیس... طبقهی پایین...»
رئیس سریع بیسیم را گرفت.
— چی شده؟
چند ثانیه فقط صدای خشخش آمد.
بعد همان صدا دوباره گفت:
«سه نفر وارد راهروی شرقی شدن... ولی...»
رئیس با عصبانیت گفت:
— ولی چی؟!
صدای آن طرف لرزید.
«...ولی توی دوربین، چهار نفر دیده میشن.»
جونکوک به آرین نگاه کرد.
آرین رنگش پریده بود.
سامان آرام گفت:
— ما سه نفریم...
همان لحظه چراغهای راهرو خاموش شدند.
تق!
درِ خروجی پشت سرشان قفل شد.
از انتهای تاریکی صدای قدمهایی آمد.
آرام...
شمرده...
نزدیکتر...
جونکوک زیر لب گفت:
— همه کنار هم بمونید.
آرین پرسید:
— اون نفر چهارم کجاست؟
هیچکس جواب نداد.
چون صدای قدمها ناگهان درست پشت سرشان متوقف شد.
سامان آرام برگشت.
اما چیزی ندید.
فقط روی دیوار، با خطی تازه و عجیب، یک جمله نوشته شده بود:
«بالاخره برگشتید.»
جونکوک به نوشته خیره شد.
— برگشتیم؟
آرین با ترس گفت:
— ولی ما اولین باره اینجاییم...
و همان لحظه، صدایی از تاریکی جواب داد:
— نه... اولین بار نیست.
- ۱۰۳
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط