ممد نوبری عزیزم حالا باید درباره ات حرف بزنم و با تو حرف

ممد نوبری عزیزم حالا باید درباره ات حرف بزنم و با تو حرف بزنم و وقتی دلم گرفت تو نیستی و آغوش او هست و او زنانه مرا در بر می گیرد و وای خدایا اگر او هم نبود در این لحظه ها از تنهایی می مردم. دیشب مادرم در خواب برایم غذا پخت و اصرار داشت که آیا دست هایم را شسته ام یا نه؟ ابرو کج کردم و گفتم مامان جان به خدا شستم. بعد غذا را از همان قابلمه های خانه مان که استیل بود و بیشترشان دستگیره نداشتند در بشقاب ریختم و دیدم غذایم پر از میخ و تیغ و سوزن است . رو کردم به مامان که این چیه؟ به جای مادرم مردی ایستاده بود با کت وشلوار و سر و صورت سه تیغ و کاملا کچل و بلند بلند می خندید. صبح برای بانو تعریف نکردم اما الان که صبحانه ی نان و پنیر و چای می خوریم ،پنیر مان کمی طعم میخ می دهد. ممد جان نوبری ،رفیق نه چندان قدیمی و البته نازنینم، نشود مرا ببینی و شکایت کنی که چرا خارج از قواعد بازی می کنم. هیچکسی نمی تواند خارج از قواعد بازی کند ،ما فقط قواعد را تغییر می دهیم و در پس هر ویرانی یک رشد و پس از هر رشد یک ویرانی دوباره است.حال من حال آن مرد عجیب المنظر نقاشی های فرانسیس بیکن است.ما را توان به قضاوت نشست نقش ها نیست و ما چیزی جز نقش های متحرکی که بیهوده نفس می کشند نیستیم. ای کاش کسی مثل ژیژک بود و برایم حرف می زد و من می شنیدم و با آن لهجه شیرینش به خواب می رفتم .ای کاش دشمنان مان آنقدر بزرگ بودند که می شد از آنها چیزی آموخت...
دیدگاه ها (۲)

غمگینم.... مثل وقتی که دوست میمیره..

وای اگر از سرم شال بیوفتد... در روح مسلمانی تو اشکال بیوفتد....

با صدای شاهین.... عصر توی خیابون نمناک و هنذفری...

کشور آباد من، گلخانه میخواهد چه کار؟ قصه معلوم است، پس افسان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط