گاهی تنها یک پاکت سیگار نیاز داری و دلی که جز لاشه چیزی ا

گاهی تنها یک پاکت سیگار نیاز داری و دلی که جز لاشه چیزی ازش نمانده
راه بروی راه بروی راه بروی
تمام این شهر لعنتی را راه بروی
به هر کویی که رسیدی و خاطره ای سرک کشید, مرورش کنی و به افتخار بغضش سیگاری اتش بزنی و دودش کنی.
و به راهت ادامه دهی تا خنجری دیگه.....
بروی و به اتش بکشی تمام روزهایت را....
به اخر این شهر که رسیدی تمام ویرانه ها را نگاه کنی و خنجرت را اغشته به نمک کنی و در قلبت فرو کنی تا یادت نرود
چه بودی و هیچ شدی و خودت را همانجا دفن کنی و فاتحه ای بخوانی و ......
و این داستان تلخ پایانش هم تلخ بود و تمام.....


دیدگاه ها (۴)

باران گرفت و قصه ی دریا شروع شدتکبیرهای جنگل و صحرا شروع شدب...

حکایتی‌بسیارزیباوخواندنیدر روزگاران قدیم، جوانی که در شهر به...

پستچی قسمت بیست و هشتمچقدر خوب شد که دیدمت…ریحانه بهانه بود....

«منشورِ اعظمِ دکترینِ حَد: استنطاقِ آنتولوژیکِ ساختار و اِعا...

#لری

«منشورِ اعظمِ دکترینِ حَد: استنطاقِ آنتولوژیکِ ساختار و اِعا...

«منشورِ اعظمِ دکترینِ حَد: استنطاقِ آنتولوژیکِ ساختار و اِعا...

کت شلوار برایہ دخترا ساختہ شدہ پسرا قبول کنید بہ دخترا بیشتر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط