#دوپارتی
#دوپارتی
نام دوپارتی : #شبعروسیما
ژانر : عاشقانه ؛ اص..مـ*ات ؛ ازدواجاجباری
·
·
#Part_1
·
·
·
همهچیز از ازدواج دخترعمو و پسرعمویی شروع شد که حتی همو خیلیوقت بود ندیده بودن...
ولی همهچیز سریع پیش رفت و حالا کجا بودن؟
جئون جونگکوک با چهرهای سرد و جذاب ، تو اون کت و شلوار تو جایگاه داماد وایساده بود ؛
ولی منتظر عروس بود؟ نه اون برعکس همه میخواست عروس هرگز نیاد..!
ولی با صدای باز شدن درهای سالن ، نگاهش رو سمت در برد..
نگاهش رفت سمت دختری که قرار بود همسرش بشه! با اون چهرهٔ خیلی خوشگل تو اون لباس عروس سفید..
با قدمهایی آراسته داشت همینطور نزدیک میشد .
کوک یه دقیقهٔ خیره اون چهرهٔ زیبا شده بود..، ولی بعد نگاهش رو به سمت دیگهای برد و گفت : " چه درد میخوره.. خوشگلیش هیچ اثری رو این حقیقت که اجباری ازدواج میکنیم نداره! "
ا/ت جلوی جونگکوک ایستاد ؛ وقتی عاقد حرفهاش تموم شد ، درآخر گفت : " میتونید حلقهها رو دست هم بدید و هم رو ب.ب.وس.ید "
داشتن حلقهها رو دست همدیگه میدادن..
لرزشی توی دست ا/ت دیده میشد.. جونگکوک آبرویی بالا انداخت و با خودش گفت : " این دختر از من میترسه یا استرسه یا... یه چیز دیگه؟! "
بههرحال وقتی جونگکوک خم شد تا ب.ب.وس.تش ، ا/ت برای لحظهای خودشو عقب کشید..
ولی بعد دیگه عقب نرفت و فقط سرِ جای خودش میخکوب موند..
با قرار گرفتن ل.بهای جونگکوک روی ل.بهاش ،، فقط برای یهلحظه هردو غرقِ در این لحظه شدن..
ولی فقط برای چند لحظه.. و بعد از هم جدا شدن ؛
صدای دست زدن مهمونها توی سالن پخش شد..
ساعتها میگذشت و ا/ت نگران اینکه شب کنار کسی بود که الان شوهرش بود..
و جونگکوک نگران کارهایی که امشب باید به اجبار با این دختر مظلوم انجام میداد..
برای چی؟ برای اینکه بهاجبار باید وارثی داشته باشه..
پوزخندی به افکار مسخرهٔ خودش زد که ا/ت متعجب نگاش میکرد..
آروم گفت : " چیزی شده..؟ "
کوک : " چیزی نیست "
ویو چند ساعت بعد >>
در اتاق عروس و داماد >>
ا/ت نشسته بود روی تخت و جونگکوک که کتش رو روی صندلیِ اون نزدیکی میگذاشت ، اومد و کنار ا/ت نشست..
ولی همین که نشست ، ا/ت کمی ازش دور شد..
جونگکوک با اخمی غلیظ ، رو به ا/ت گفت : " به من هیچ ربطی نداره! تقصیر خودته که ازدواج رو قبول کردی! "
ا/ت : " چارهای نداشتم.. الان مثلاً میخوای چیکار کنی ها؟ من اینو نمیخوام جونگکوک! "
کوک : " دست تو نیست "
بعد آروم زیر لب گفت : " دست منم نیست "
و کمکم به ا/ت نزدیک شد..
دکمههای پیراهن سفیدی که تنش بود رو دونهدونه با*ز میکرد .
آروم دستش رفت جلو که ا/ت اشک تو چشاش حلقه زد.. ولی مقاومت؟ نه مقاومت نکرد.. مجبور بود!
دست کوک رفت پشت گ.ردن ا/ت و....
·
·
·
خمارییی تا پارت بعدییی…🔗✨
نام دوپارتی : #شبعروسیما
ژانر : عاشقانه ؛ اص..مـ*ات ؛ ازدواجاجباری
·
·
#Part_1
·
·
·
همهچیز از ازدواج دخترعمو و پسرعمویی شروع شد که حتی همو خیلیوقت بود ندیده بودن...
ولی همهچیز سریع پیش رفت و حالا کجا بودن؟
جئون جونگکوک با چهرهای سرد و جذاب ، تو اون کت و شلوار تو جایگاه داماد وایساده بود ؛
ولی منتظر عروس بود؟ نه اون برعکس همه میخواست عروس هرگز نیاد..!
ولی با صدای باز شدن درهای سالن ، نگاهش رو سمت در برد..
نگاهش رفت سمت دختری که قرار بود همسرش بشه! با اون چهرهٔ خیلی خوشگل تو اون لباس عروس سفید..
با قدمهایی آراسته داشت همینطور نزدیک میشد .
کوک یه دقیقهٔ خیره اون چهرهٔ زیبا شده بود..، ولی بعد نگاهش رو به سمت دیگهای برد و گفت : " چه درد میخوره.. خوشگلیش هیچ اثری رو این حقیقت که اجباری ازدواج میکنیم نداره! "
ا/ت جلوی جونگکوک ایستاد ؛ وقتی عاقد حرفهاش تموم شد ، درآخر گفت : " میتونید حلقهها رو دست هم بدید و هم رو ب.ب.وس.ید "
داشتن حلقهها رو دست همدیگه میدادن..
لرزشی توی دست ا/ت دیده میشد.. جونگکوک آبرویی بالا انداخت و با خودش گفت : " این دختر از من میترسه یا استرسه یا... یه چیز دیگه؟! "
بههرحال وقتی جونگکوک خم شد تا ب.ب.وس.تش ، ا/ت برای لحظهای خودشو عقب کشید..
ولی بعد دیگه عقب نرفت و فقط سرِ جای خودش میخکوب موند..
با قرار گرفتن ل.بهای جونگکوک روی ل.بهاش ،، فقط برای یهلحظه هردو غرقِ در این لحظه شدن..
ولی فقط برای چند لحظه.. و بعد از هم جدا شدن ؛
صدای دست زدن مهمونها توی سالن پخش شد..
ساعتها میگذشت و ا/ت نگران اینکه شب کنار کسی بود که الان شوهرش بود..
و جونگکوک نگران کارهایی که امشب باید به اجبار با این دختر مظلوم انجام میداد..
برای چی؟ برای اینکه بهاجبار باید وارثی داشته باشه..
پوزخندی به افکار مسخرهٔ خودش زد که ا/ت متعجب نگاش میکرد..
آروم گفت : " چیزی شده..؟ "
کوک : " چیزی نیست "
ویو چند ساعت بعد >>
در اتاق عروس و داماد >>
ا/ت نشسته بود روی تخت و جونگکوک که کتش رو روی صندلیِ اون نزدیکی میگذاشت ، اومد و کنار ا/ت نشست..
ولی همین که نشست ، ا/ت کمی ازش دور شد..
جونگکوک با اخمی غلیظ ، رو به ا/ت گفت : " به من هیچ ربطی نداره! تقصیر خودته که ازدواج رو قبول کردی! "
ا/ت : " چارهای نداشتم.. الان مثلاً میخوای چیکار کنی ها؟ من اینو نمیخوام جونگکوک! "
کوک : " دست تو نیست "
بعد آروم زیر لب گفت : " دست منم نیست "
و کمکم به ا/ت نزدیک شد..
دکمههای پیراهن سفیدی که تنش بود رو دونهدونه با*ز میکرد .
آروم دستش رفت جلو که ا/ت اشک تو چشاش حلقه زد.. ولی مقاومت؟ نه مقاومت نکرد.. مجبور بود!
دست کوک رفت پشت گ.ردن ا/ت و....
·
·
·
خمارییی تا پارت بعدییی…🔗✨
- ۴۳۳
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط