یک قاشق سبزی پلو می خورد و یک

یک قاشق سبزی پلو می خورد و یک
دانه برنج در تنگ ماهی می انداخت . . .
حالا دیگر می توانست به دوستانش
بگوید که ما هم شب عید ، سبزی پلو را
با ماهی خوردیم !!
دیدگاه ها (۱)

این زن کیستکه در من نفس می کِشد...؟!من سالها پیش، مُرده ام!ه...

مَن مَن نمی کُنم که مَنَم مانع خودم!لَعنت به هرچه مَن، که مَ...

سلام به صبح...سلام به زندگی...سلام به بهار و نشانه های بهار....

رفت گریه کند بلکه سبک شود تمام لباس هایش خیس شدسنگین تر برگش...

سایه های پنهان در شب های گرم فصل۱ پارت ۲ ‌آنیا سعی کرد نگاهش...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۸۹: یک روز عادی… شایدآشپزخانه قصر هنوز شلو...

فن‌فیکشن | «بعد از آخرین شب»قسمت دوم: حقیقتی که نباید گفته م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط