الماسی گم شده در مه 💎🌫️
الماسی گم شده در مه 💎🌫️
پارت۱۱
از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتی پاتی یا همون چت جیپیتی اومد کمک نویسنده چون نویسنده هنوز داشت از مه ایده جمع میکرد🗿🎀)
[همچنان داخل جنگل...🌲]
هانائو:*آروم کنار مویچیرو راه میرفت.* 🙂🎀
هانائو:*تو ذهنش: ...هرچی بیشتر میشناسمش... بیشتر تحسینش میکنم...🥹💖*
{مه دوباره کمکم بین درختها پخش شد.🌫️همون موقع... از بین بوتهها یه روباه سفید کوچولو بیرون اومد.🦊🤍}
هانائو: واااای...🥹💖
روباه:*چند قدم جلو اومد و آروم به هانائو نگاه کرد.*
هانائو:*آروم زانو زد.* سلام کوچولو...🙂🌸
روباه:*بدون ترس نزدیکتر شد.*
مویچیرو:*با تعجب نگاهش کرد.* ...عجیبه.
هانائو: چی؟
مویچیرو: ...حیوونهای جنگلی معمولاً از آدما فرار میکنن.
روباه:*خیلی آروم دمش رو تکون داد و خودش رو به هانائو نزدیک کرد.*
هانائو:*لبخند زد و خیلی آروم سر روباه رو نوازش کرد.* 🥹🤍
روباه:*چشمهاشو بست و آروم خودش رو به دست هانائو مالید.*
هانائو:*خندهی آرومی کرد.* چه نازی...🥹💖
مویچیرو:*چند لحظه اون صحنه رو نگاه کرد.* ...بهت اعتماد کرده.
هانائو:*لبخند زد.* شاید چون فهمیده دوستشم.
مویچیرو:*آروم سرش رو تکون داد.* ...حیوونها آدمهای مهربون رو زودتر تشخیص میدن.
هانائو:*چشمهاش برق زد.* یعنی... من مهربونم؟🥹✨
مویچیرو:*بدون حتی یه لحظه مکث.* ...آره.
هانائو:*یه لحظه خشکش زد.* 😳🌸
هانائو:*تو ذهنش: امروز... بازم ازم تعریف کرد...!😭💖*
{روباه یهو دور هانائو چرخید و بعد آروم روی چمنها نشست.}
هانائو:*با ذوق خندید.* مویچیرو-کون! فکر کنم ازم خوشش اومده!🥹🤍
مویچیرو:*لبخند خیلی کوچیکی زد.* ...آره.
هانائو:*خیلی آروم روباه رو بغل کرد.*
روباه:*بدون ترس توی بغلش موند و دمش رو آروم تکون داد.🦊🤍*
{نسیم خنکی از روی درختها گذشت و چند گلبرگ سفید دوباره روی موهای هانائو نشست.🌸🍃}
مویچیرو:*با دیدن گلبرگها، این بار فقط لبخند خیلی کوچیکی زد.*
هانائو:*با لبخند به آسمون نگاه کرد.*
هانائو:*تو ذهنش: ...کاش این لحظه هیچوقت تموم نشه.🥹💖*
ادامه دارد...🗿🎀
نویسنده ✍️:
خووووووو🥹💎 هانائو یه دوست کوچولوی ناز پیدا کرد که انگار حسابی بهش اعتماد کردههههه🦊💖 تازه مویچیرو-سان هم دوباره از مهربونی هانائو تعریف کرددددد😭🌸 نظرتون؟🤓🎀 تو کامنت بگینننن🎀 کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایت کنینننننن🗿💔
پارت۱۱
از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتی پاتی یا همون چت جیپیتی اومد کمک نویسنده چون نویسنده هنوز داشت از مه ایده جمع میکرد🗿🎀)
[همچنان داخل جنگل...🌲]
هانائو:*آروم کنار مویچیرو راه میرفت.* 🙂🎀
هانائو:*تو ذهنش: ...هرچی بیشتر میشناسمش... بیشتر تحسینش میکنم...🥹💖*
{مه دوباره کمکم بین درختها پخش شد.🌫️همون موقع... از بین بوتهها یه روباه سفید کوچولو بیرون اومد.🦊🤍}
هانائو: واااای...🥹💖
روباه:*چند قدم جلو اومد و آروم به هانائو نگاه کرد.*
هانائو:*آروم زانو زد.* سلام کوچولو...🙂🌸
روباه:*بدون ترس نزدیکتر شد.*
مویچیرو:*با تعجب نگاهش کرد.* ...عجیبه.
هانائو: چی؟
مویچیرو: ...حیوونهای جنگلی معمولاً از آدما فرار میکنن.
روباه:*خیلی آروم دمش رو تکون داد و خودش رو به هانائو نزدیک کرد.*
هانائو:*لبخند زد و خیلی آروم سر روباه رو نوازش کرد.* 🥹🤍
روباه:*چشمهاشو بست و آروم خودش رو به دست هانائو مالید.*
هانائو:*خندهی آرومی کرد.* چه نازی...🥹💖
مویچیرو:*چند لحظه اون صحنه رو نگاه کرد.* ...بهت اعتماد کرده.
هانائو:*لبخند زد.* شاید چون فهمیده دوستشم.
مویچیرو:*آروم سرش رو تکون داد.* ...حیوونها آدمهای مهربون رو زودتر تشخیص میدن.
هانائو:*چشمهاش برق زد.* یعنی... من مهربونم؟🥹✨
مویچیرو:*بدون حتی یه لحظه مکث.* ...آره.
هانائو:*یه لحظه خشکش زد.* 😳🌸
هانائو:*تو ذهنش: امروز... بازم ازم تعریف کرد...!😭💖*
{روباه یهو دور هانائو چرخید و بعد آروم روی چمنها نشست.}
هانائو:*با ذوق خندید.* مویچیرو-کون! فکر کنم ازم خوشش اومده!🥹🤍
مویچیرو:*لبخند خیلی کوچیکی زد.* ...آره.
هانائو:*خیلی آروم روباه رو بغل کرد.*
روباه:*بدون ترس توی بغلش موند و دمش رو آروم تکون داد.🦊🤍*
{نسیم خنکی از روی درختها گذشت و چند گلبرگ سفید دوباره روی موهای هانائو نشست.🌸🍃}
مویچیرو:*با دیدن گلبرگها، این بار فقط لبخند خیلی کوچیکی زد.*
هانائو:*با لبخند به آسمون نگاه کرد.*
هانائو:*تو ذهنش: ...کاش این لحظه هیچوقت تموم نشه.🥹💖*
ادامه دارد...🗿🎀
نویسنده ✍️:
خووووووو🥹💎 هانائو یه دوست کوچولوی ناز پیدا کرد که انگار حسابی بهش اعتماد کردههههه🦊💖 تازه مویچیرو-سان هم دوباره از مهربونی هانائو تعریف کرددددد😭🌸 نظرتون؟🤓🎀 تو کامنت بگینننن🎀 کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایت کنینننننن🗿💔
- ۳۳۹
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط