پارت ۱۸

پارت ۱۸

سگ توی جاده

داشت دنبال

کاکاشی میگشت.

جاده خالی بود. سگ سرعتش را کم کرد. چشم هایش اطراف جاده میگشتن، دنبال هر نشانه ای از یک کله ی سفید یا دمپایی بنفش.
چیزی نبود، انگار کاکاشی اب شده بوده و رفته بود توی اسفالت جاده‌.
سگه تسلیم نشد، پاورچین پاورچین رفت جلو. تا اینکه...یک مرد مو مشکی را وسط جاده دید. اوبیتو.
او به طرز عجیبی به یک درخت تکیه داده بود، ولی طرز ایستادنش مشکوک میزد. سگ چشم هایش را تنگ کرد، منتظر یک حرکت مشکوک.
ولی اوبیتو [برخلاف رفتار همیشگی اش] سوتی نداد.
کاملا جدی دست هایش توی جیبش بود و طوری رفتار میکرد که انگار هیچ کس و هیچ چیز را ندیده.
کمی گذشت، بعد سگ دوباره راه افتاد. انگار شکش نسبت به اوبیتو برطرف شده بود.
و در پیچ جاده ناپدید شد.

K:"رفت؟ خدا لعنتش کنه"
کاکاشی از پشت اوبیتو زمزمه کرد و بعد سرک کشید.
چون وقت نداشت و سگه افتاده بود دنبالش، مجبور شده بود پشت اوبیتو قایم شود.
ژست او را تقلید کرده بود و به یک درخت چسبیده بود، اوبیتو هم روبرویش ایستاده بود تا معلوم نباشد.
البته که خیلی ضایع قایم شده بود، ولی ان حیوان بالاخره متوجه نشده بود و این مهم بود.
O:"بهم بدهکاریاا، نجاتت دادم."
اوبیتو گفت، با همان لحن طعنه امیز و بازیگوشش. از جلوی کاکاشی رفت کنار.
کاکاشی شانه ای بالا انداخت و وانمود به بیخیالی کرد:"تو هم نبودی میتونستم از پسش بر بیام."
اوبیتو با تاسف سر تکان داد، هر چند همچنان لبخندی روی لب هایش بود:"باشه بابا، اصن تو خوب من بد."
بعد سرش را چرخاند.
چند لحظه به هم نگاه کردند، بدون اینکه چیزی بگویند. بعد کاکاشی نگاهش را گرفت و گلویش را صاف کرد:"اهم...اومدی اینجا چیکا-"
بعد حرفش قطع شد وقتی چیزی زد به سرش. با اخم چرخید طرف اوبیتو:"نکنه باز اومدی بری تو خونه م؟"
اوبیتو لب پایینش را گاز گرفت تا نیشش تا بناگوش باز نشود:"کی، من؟ نه بابا‌."
ولی صدای ترکیب شده با نیشخندش همه چی را لو میداد. کاکاشی چشم هایش را تنگ کرد:"اون قیافه چی میگه دیگه؟"
اوبیتو دستش را برد پشتش، انگشت هایش توی جیب پشتی شلوارش فرو رفتند.
بعد یک پاکت نامه را کشید بیرون. یک پاکت بزرگ که مهر شمع روی محل باز شدنش داشت.
K:"این چیه؟"

O:"لازم نبود حتما دعوتم کنی بیام تو...همونجا هم میتونستم بهت بگم."
اوبیتو کفش هایش را دراورد، دنبال کاکاشی رفت داخل.
حس عجیبی داشت. نه بخاطر اینکه خانه برایش جدید بود، بلکه بخاطر اینکه الان کاکاشی 'میدانست' او توی خانه اش است.
هیچوقت وقتی کاکاشی بیدار بود اوبیتو ان اطراف نبود.
کاکاشی با بیخیالی دستی تکان داد:"زشت بود نذارم بیای تو، با اینکه هنوز به جرم فضولی ازت عصبانیم."
اوبیتو نیشخند زد، ولی جدی نگرفت. نه اینبار.
کاکاشی بهش اشاره کرد که بنشیند روی مبل، البته اگر اینکار را نمیکرد هم اوبیتو به هر حال مینشست.
O:"کجا میری بیا بشین دیگه."
کاکاشی رفت توی اشپزخانه:"یه چایی بیارم گلوم خشکه."
اوبیتو کمی روی کاناپه جا به جا شد.
مسخره بود، چون کمی احساس معذب بودن و تازگی داشت.

شاید چون کاکاشی مثل یک زن خانه دار جلویش راه میرفت و کارهای معمولی خانه را میکرد؟

چون ایندفعه مریضانه به همه جا نگاه نمیکرد و واقعا توی خانه ی کاکاشی دعوت شده بود؟

نمیدانست. سعی کرد بهش فکر نکند:"برای منم چایی بیار."
صدای کاکاشی از توی اشپزخانه درامد:"یجوری میگی انگار نمیخواستم بیارم."

کاکاشی نشست روبروی اوبیتو، روی یک مبل راحتی تک نفره. چایی اش را نوشید:"خب بگو. چرا انقد ساکت شدی؟"
اوبیتو نگاهی به کاکاشی انداخت، دوباره چشم هایش روی بدن او چرخید. قبل از اینکه روی جای بدی ثابت بماند نگاهش را گرفت:"چرا تو خونه دمپایی میپوشی؟"
پلک کاکاشی پرید، تیک عصبی. اوبیتوی رک، البته که سوال های مسخره میپرسید.
K:"نظرم عوض شد ساکت باشی بهتره."
ولی به هر حال جواب اوبیتو را داد:"چون حال ندارم جاروبرقی یا طی بکشم پس این بهترین گزینه س."
اوه، طی. اوبیتو هم خاطره ی خوبی ازش نداشت.
نزدیک بود امروز صبح توی مدرسه، خشتک شلوارش را بابت طی کشیدن جر دهد.
اه کشید:"تو این مورد همدردیم."
K:"پس اون نامه هه چی بود اوردی؟ گفتی برای منه؟"
و اوبیتو تازه یادش امد برای چی اومده:"آه اره، اونو مدیر دانشگاه داد. چون اخرین نفر اومدم بیرون داد برات بیارم. پیشنهاد شغلیه‌."
کاکاشی ابرویی بالا انداخت:"پیشنهاد شغلی؟"
دیدگاه ها (۱۱)

پارت ۱۹ (خب دیگه دستم شیکستتتت)کاکاشی که در پاکت مامه را باز...

پارت ۱۹ساکورا شانه ای به موهای صورتی رنگ کوتاهش کشید. تارهای...

پارت ۱۶ساسکه خشکش زده بود، انگار سوزن فلج کننده زده بودند به...

پارت ۱۷K:"اره دیگه همش این بود. جون مادرت به کسی نگیا."گای ب...

پارت ۹کاکاشی یک نفس عمیق کشید و سینه اش را داد جلو. سیس آرتی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط