چشمان طلایی رنگش که در جلوه آفتاب از خورشید هم درخشان تر شده بود ...

55^

چشمان طلایی رنگش که در جلوه آفتاب از خورشید هم درخشان تر شده بود ، صورت در هم رفته ام را رمزگشایی کرد و فهمید مهران عاقبت خوبی نداشته . گفت :« مادرت چطور ؟» مادرم زن روسپی اما فهمیده ای بود . به کتاب علاقه داشت و مرد های مهربان . می‌گفت پدرم مهربان ترین مرد عمرش بوده . می‌گفت تا با پدرم بوده تن فروشی نکرده . مادرم خیلی از چیز هایش را به من ارث داد ، قد کوتاه و اسکلت بندی استخوانی اش را ، علاقه اش به مطالعه و کتابها را ، عاشق مرد های مهربان شدن را ، بخت سیاهش را ، از تن مایه گذاشتن برای دو لقمه نان را .
مادر بعد از پدر هم به شغل سابقش باز نگشت . روسپی بود ، اما خائن نبود . برای تأمین مخارج مینای کوچک یک سال‌ و چند ماهه و پسرک توی شکمش مجبور به ازدواج با مردی کثیف شد. ناپدریم یکی از متعفن ترین قسمت های گذشته ام بود. او مثل پدرم مهربان نبود . هر وقت قمار را میباخت چند تا از استخوان های مادرم می‌شکستند . مادر بار‌ها سعی کرد من و مهران را بردارد ، برویم اما نشد .
وقتی چهارده ساله بودم جلوی چشمانم مادرم را کشت. سرش به لبه سنگ پله خورد . خون از زیر سرش و گوشه چشمش کف زمین سرازیر شده بود نفس های منقطع زیر سینه ی شکسته اش در حالی که با چشم خونی خیره به من بود ، او هم مثل پدرم جان داد . هر دو طوری مردند که انگار هیچ وقت انسان نبوده اند ؛ گویی جایی حیوانی را برای سرگرمی و شیطنت تلف کرده اند .
دست تکان دادن او را دیدم ، صدایش را هم شنیدم که نامم را صدا کرد :« مینا خانم ؟» نتوانستم جوابی بدهم. خدا میداند قیافه ام چطور شده بود که حتی او هم نگران به نظر می رسید.
از کیف کوچک سیاهم جعبه بهمن را درآوردم و کبریت. کبریت زدم .
آن شب دروازه ای دهشتناک به زندگیم باز شد ؛ آنچه در گذشته تجربه کرده بودم و سیاهی می‌ نامیدم در مقایسه با آن به سپیدی می‌مانست.
آن شب آن خوک پیر مرا از دنیای معصومانه خود بیرون کشید . بی‌جهت نبود که همیشه مادرم مراقب بود من با او تنها نمانم و حتی مانع کوچکترین لمس کردن من می‌شد .
دود سیگار را از ریه هایم بیرون هل دادم ، با اشک هایی که ناخواسته بر صورت خالی از احساسم جاری شده بود. گفت:« آه ،...‌‌متاسفم .»
گفتم:« منو میداد اجاره. » نمیدانم چرا . همین سه کلمه.
خودش را جلو کشید ، پرسید:« مادرت ؟» اوه ، سرتکان دادم . گفتم :« نه، ناپدریم .» دیگر از دهانم در رفته بود ، پس اضافه ‌کردم :« قمار که میباخت من رو...» جفت پا جهید توی حرفم ، نگذاشت ادامه بدهم . گفت :« باشه باشه. ولش کن .» دستم که روی میز بود را گرفت .‌ در چشم هم خیره شدیم . اولین باری بود که دستم را می‌گرفت. هرچه ذهن مازوخیسمی ام تلاش کرد برگردیم به خاطرات سیاه نشد . چشمان او جا برای هیچ چیز نمیگذاشت .
انگار زل زدن در چشمانش مثل کشیدن وید بود ، ذهن را پر از خلأ می‌کرد و نمی‌گذاشت به هیچ چیزی فکر کنی .
گفتم:« خب . خودت چطور ؟» گفت :« من ؟ » گفتم:« آره . تو . گذشته ات .» گفت :« هیچ‌چیزی نیست . همه رو از سیما شنیدی ؛ مامانم ، بابام...» گفتم :« نه . من سیما رو نگفتم ، تو رو گفتم. تو بگو .»
دستش را از روی دستم برداشت. نه . نبر آن را توی جیب شلوارت نکن ! آن سنگ صبور من بود !
تکیه داد و گفت:« آه ...» آه کوتاه و عمیقی کشید ، انگار بخواهد فکرش را جمع و جور کند .
جام من به آخر رسیده بود و هنوز بشقاب او تمام نشده بود .
گفت :« بهتره بریم دنبال بلیت برای برگشتن.»
گفتم :« چی ؟! برگشتن ؟ به همین زودی ؟!!» گفت :« آره. باید برگردم . کارمون اینجا تموم شده ، از طرفی سارا خونه تنهاست ؛ باید برم خونه . اخم کردم ، یک اخم غمگین. گفتم:« نه ، لطفاً. داره خوش میگذره . بگذار یکم بیشتر بمونیم . من خیلی تنهام .»
گپ و گفت با او از سیگار هم آرامش‌بخش تر بود ، گرچه عمدتاً در ذهن سخن کرده بودم و چندان کلمات را به زبان جاری نکرده بودم اما حس سبکی خاصی میکردم. چشمان سردش آرام بود و روح پر تلاطم مرا راکد می‌کرد. شنوا بود ، بدون سرزنش ، قضاوت ، نصیحت و حتی نظرات شخصی. تنها می‌شنید و این مرا هزار بار عاشق‌تر میکرد .
لبخندی از سر ترحم زد. بشقابش تمام شده بود. گفت :« شرمندم. ولی وقت برگشتن به وطنه .» لحنش آهنگین و بامزه بود و من نخندیدم ، اما خودش چرا. بلند شد.
وقتی داشت حساب می‌کرد هنوز التماسش میکردم. گفتم:« من خیلی تنهام . خیلی خیلی تنها.» مست نبودم اما دوست داشتم مست شده باشم و اعتراف کنم که دوستش دارم .

_ مینا ، پانزدهم جولای ، سال دوم ملاقات با مهرِ وجودم
دیدگاه ها (۴)

56^ الان که این را می‌نویسم ، تهرانم . یک هفته ای از برگشتن ...

57^صدای کوفتن مشتی به در چرت عصرگاهیم پاره کرد . خدای من ! ک...

54^ پیشخدمتی که آمد تا بشقاب هایمان را روی میز بچیند ، بهمن ...

53^ زیر نور سر در هتل ، قطرات ریز پاشیده شده خون را روی صورت...

سلام من جنا هستم رو رگه ی ایرانی روسی ۱۷سالمه و متولد جولای ...

Princess Slytherin ~p3

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط