رمان جواهری در مافیا پارت
رمان جواهری در. مافیا پارت ۳۰
ویلیام: منم با دختر روانی اون ازدواج نمیکنم... بیا...قدرت مند ترین رئیس مافیای مارو ببین... خجالت نمیکشی تو؟ مطمئنی فقط عاشق شدی؟ اخه احساس میکنم روحیه مافیاییت به اضافه قدرت و بی رحمی مافیایی رو هم از دست دادی..لیام : راستشو بخوای اره ... اگه یه ذره دیگه اونجا میموندم یادم میرفت مافیام..ویلیام: مطمئنی الان یادت نرفته؟ نکنه چیزخورت کردن؟.... لیدیا چیزخورت کرده؟؟
لیدیا: چرا انقدر چرت و پرت میگی؟ از همون اول هم شبیه مافیا ها نبود... وقتی از لیامو از نزدیک دیدم... گفتم شاید همه ی اونا ساختگی بوده...
ویلیام: بیا.. حتی لیدیا هم با من موافقع..لیدیا: من با تو موافق نیستم.. این فقط نظرمه..لیام : ویلیام من حالم خوب نیست الان ... همه جام درد میکنه .. لطفا برو بیرون..ویلیام:.. نفس کلافه ای میکشم و نگاهی به لیدیا میندازم.. بعدش میرم بیرون..لیدیا:.. کنار تخت میشینم... و دست لیامو میگیرم..لیام : چیزی میخوای بگی..لیدیا:.. نه... فقط میخوام. نگاهت کنم..لیام : دستشو میگیرم.. بهش میگم تو الان ازون شب که لمست کردم ناراحتی ؟؟ منو بخشیدی؟..لیدیا:... چرا... یهویی اینو میپرسی؟
لیام : یهویی نیست... خیلی وقته میخوام بپرسم..لیدیا: نه.. ناراحت نیستم.. ولی یک اتفاقی افتاده..لیدیا:... یا باید استعفا بدم.. یا باید هرچه زودتر برگردم سرکار.. لیام : برگردی سر کار پرونده منو باید جمع کنی...مطمئنی؟..لیدیا:... اره..لیدیا:... اگه.. ازم بخوای... استعفا بدم... استعفا میدم... لیام : میتونی بری سر کار... چون کلی زحمت کشیدی واسه کارت..لیدیا:... هرکاری بهم بگی... حالا نه هرکاری..... ولی اگه مربوط به شغلم باشه من مشکلی ندارم... لیام : ببخشید ولی من نظری راجب کارت ندارم..لیدیا:.. یعنی.. هرکاری میخوامو بکنم؟ ..لیام : آره من مشکلی ندارم..لیدیا: اگه من بهت بگم دیگه مافیا نباش چیکار میکنی؟ ..لیام : حتی اگه بخواممم نمیشه..... همه خاندانم ترکم میکنن..لیدیا:... زیر لب میگم..*نمیخوای*اخم میکنم..لیام : نهه امکان نداره ... دیگه نگو..لیدیا: میرم سرکارر تازهه اولین پرونده ای هم کهه میرم سراغش پرونده ی خودتهه..لیام : باشه برو ... جلوتو نگرفتم..لیدیا: میدونیی.. میرم دبگه هم برنمیگردم..بلند میشم از رو تخت..لیام : برو بسلامت ... ندارم...
پارت بعد رو بنویسیم؟
ܢ݆ߺܢܚࡅ߳ߺߺܙ ܢ̣ߊܠߊ ܝو ܠߊیܭ ܩیܭܝ̇ߺܨ ܝ̇ߺܢܚܭߊܦ̇ܘ 🍪🤎
ܭߊܩܝ̇ߺࡅ߳ߺߺܙ و ܢ̣ߊܝ̇ܝ̇ߺܢܚ݅ܝ یߊܥࡅ߳ߺߺܙ ܝ̇ߺܝܘ ܝ̇ߺܢܚܭߊܦ̇ܘ ܩܢ 🍪🤎
یܘ ܢܚܝ ܢ̣ܘ ܝ݆ߺیܥܼܩܢ ܢ̣ܝ̇ܔ ܢܚ݅ߊیܥ ܢ̣ࡅ߳وܝ̇ߺܩܢ ܢܚܝܭَܝܩࡅ߳ߺߺܙ ܭܝ̇ߺܩܢ ܝ̇ߺܢܚܭߊܦ̇ܘ 🍪🤎
ܦ̇ߊܠو ܭܔ ܝ݆ߺܢܚ݅یܩوܔ ܝ̇ߺܩیܢܚ݅ܨ ܝ̇ߺܢܚܭߊܦ̇ܘ ܩܢ 🍪🤎
ܦ̇ߊܠو ܭܝܥܨ ܢ̣ܭَو ܭوܭܨ ܢ̣ܥܩܢ ܝ̇ߺܢܚܭߊܦ̇ܘ 🍪🤎
ویلیام: منم با دختر روانی اون ازدواج نمیکنم... بیا...قدرت مند ترین رئیس مافیای مارو ببین... خجالت نمیکشی تو؟ مطمئنی فقط عاشق شدی؟ اخه احساس میکنم روحیه مافیاییت به اضافه قدرت و بی رحمی مافیایی رو هم از دست دادی..لیام : راستشو بخوای اره ... اگه یه ذره دیگه اونجا میموندم یادم میرفت مافیام..ویلیام: مطمئنی الان یادت نرفته؟ نکنه چیزخورت کردن؟.... لیدیا چیزخورت کرده؟؟
لیدیا: چرا انقدر چرت و پرت میگی؟ از همون اول هم شبیه مافیا ها نبود... وقتی از لیامو از نزدیک دیدم... گفتم شاید همه ی اونا ساختگی بوده...
ویلیام: بیا.. حتی لیدیا هم با من موافقع..لیدیا: من با تو موافق نیستم.. این فقط نظرمه..لیام : ویلیام من حالم خوب نیست الان ... همه جام درد میکنه .. لطفا برو بیرون..ویلیام:.. نفس کلافه ای میکشم و نگاهی به لیدیا میندازم.. بعدش میرم بیرون..لیدیا:.. کنار تخت میشینم... و دست لیامو میگیرم..لیام : چیزی میخوای بگی..لیدیا:.. نه... فقط میخوام. نگاهت کنم..لیام : دستشو میگیرم.. بهش میگم تو الان ازون شب که لمست کردم ناراحتی ؟؟ منو بخشیدی؟..لیدیا:... چرا... یهویی اینو میپرسی؟
لیام : یهویی نیست... خیلی وقته میخوام بپرسم..لیدیا: نه.. ناراحت نیستم.. ولی یک اتفاقی افتاده..لیدیا:... یا باید استعفا بدم.. یا باید هرچه زودتر برگردم سرکار.. لیام : برگردی سر کار پرونده منو باید جمع کنی...مطمئنی؟..لیدیا:... اره..لیدیا:... اگه.. ازم بخوای... استعفا بدم... استعفا میدم... لیام : میتونی بری سر کار... چون کلی زحمت کشیدی واسه کارت..لیدیا:... هرکاری بهم بگی... حالا نه هرکاری..... ولی اگه مربوط به شغلم باشه من مشکلی ندارم... لیام : ببخشید ولی من نظری راجب کارت ندارم..لیدیا:.. یعنی.. هرکاری میخوامو بکنم؟ ..لیام : آره من مشکلی ندارم..لیدیا: اگه من بهت بگم دیگه مافیا نباش چیکار میکنی؟ ..لیام : حتی اگه بخواممم نمیشه..... همه خاندانم ترکم میکنن..لیدیا:... زیر لب میگم..*نمیخوای*اخم میکنم..لیام : نهه امکان نداره ... دیگه نگو..لیدیا: میرم سرکارر تازهه اولین پرونده ای هم کهه میرم سراغش پرونده ی خودتهه..لیام : باشه برو ... جلوتو نگرفتم..لیدیا: میدونیی.. میرم دبگه هم برنمیگردم..بلند میشم از رو تخت..لیام : برو بسلامت ... ندارم...
پارت بعد رو بنویسیم؟
ܢ݆ߺܢܚࡅ߳ߺߺܙ ܢ̣ߊܠߊ ܝو ܠߊیܭ ܩیܭܝ̇ߺܨ ܝ̇ߺܢܚܭߊܦ̇ܘ 🍪🤎
ܭߊܩܝ̇ߺࡅ߳ߺߺܙ و ܢ̣ߊܝ̇ܝ̇ߺܢܚ݅ܝ یߊܥࡅ߳ߺߺܙ ܝ̇ߺܝܘ ܝ̇ߺܢܚܭߊܦ̇ܘ ܩܢ 🍪🤎
یܘ ܢܚܝ ܢ̣ܘ ܝ݆ߺیܥܼܩܢ ܢ̣ܝ̇ܔ ܢܚ݅ߊیܥ ܢ̣ࡅ߳وܝ̇ߺܩܢ ܢܚܝܭَܝܩࡅ߳ߺߺܙ ܭܝ̇ߺܩܢ ܝ̇ߺܢܚܭߊܦ̇ܘ 🍪🤎
ܦ̇ߊܠو ܭܔ ܝ݆ߺܢܚ݅یܩوܔ ܝ̇ߺܩیܢܚ݅ܨ ܝ̇ߺܢܚܭߊܦ̇ܘ ܩܢ 🍪🤎
ܦ̇ߊܠو ܭܝܥܨ ܢ̣ܭَو ܭوܭܨ ܢ̣ܥܩܢ ܝ̇ߺܢܚܭߊܦ̇ܘ 🍪🤎
- ۶.۹k
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط