پارت اول
پارت اول
* توی این سناریو دازای آدم زیاد خوبی نیست و تازه ۱۶_۱۷ سالشه و توی مافیای بندر کار میکنه *
نام سناریو : پسری با قلب آلوده
خب باید بگم که تو بندر بدنیا اومدی از بچگی شروع به کار کردن کردی تا بتونی پول خرج و خوراکت توی بندر رو دربیاری مادرت با یکی از اعضای مافیا رابطه نامشروط داشته و مادرت هم سرزا از دنیا رفته و پدرت رو نمیشناسی تنها راه پول درآوردنت کار کردن توی بندر هست هر روز خدا عین سگ کار میکنی توی سن یازده سالگی حتی با اینکه این کار سخت با بدن کوچولو و لطیفت سازگار نیست کاربیشتری به عهده میگیری چند وقت بعد میشنوی که یه توی مافیا یه عضو جدید اومده پسری ۱۵ ساله با مهبتی قوی و کمیاب خب به هر حال برات مهم نبود و به کارکردن ادامه میدادی خب حالا کم کم بیشتر اعضای مافیای بندر توجهشون به سمت تو جلب میشد تو دیگه الان سیزده سالت بود و زیبایی که داشتی همه رو به سمت تو جلب میکرد اما بازم تو فقط یه کارگر ساده بودی یه روز که داشتی خیلی ساده کارتو انجام میدادی یه نفر از پشت زد به شونت برگشتی دیدی یه پسر قدبلند با بانداژ روی دستاش که یه چشمش رو هم با بانداژ پوشونده بود و یه کت شیک. از شونه هاش آویزون بود با بی حسی و بی حوصلگی محض به سمتت اومد و بهت گفت مرد : تو اینجا کار میکنی. کارگری؟
گفتی ت/ : بله بار میبرم. کاری دارین؟
گفت. مرد : آره بیا سمت شمال بندر زود بارها رو ببر طبقه اول ساختمون تو اتاق من
با تعجب گفتی. ت/: طبقه اول ساختمون
آخه طبقه اول ساختمون فقط برای کله گنده های مافیا بود یکم ترسیدی اما به هرحال گفتی چشم و سریع دوییدی به سمت شمال بندر وقتی داشتی میدویدی احساس کردی که داشت از پشت نگات میکرد و لبخند میزد سریع رفتی دوتا از بارها و گرفتی و رفتی سمت ساختمون فقط خدا میدونست اون لحظه تو دلت چخبر بود « تو یه دختربچه به شدت کنجکاو و شاد بودی با اینکه سختی های زیادی کشیدی.» خیلی ذوق و هیجان داشتی تا داخل ساختمونی به اون بزرگی رو ببینی ولی یکمم میترسید چون اون ساختمان پر کله گنده بود از طرف دیگه برات عجیب بود که چرا به تو گفته بود بری و بار ها رو ببری در بیشتر مواقع چون بازوها ظریف و لاغری داشتی بارهای سنگین رو به تو نمیدادند که ببری ساختمان چون خیلی بچه بودی و هنوز به سن اینکه بتونی وارد ساختمونی به اون بزرگی بشی رو نداشتی اما نمیدونستند که تو برعکس ظاهر لاغرمردنیت زور و بازوی خوبی داری داشتی میرفتی بالا سوال کنان دنبال اتاق اون پسر بودی با اینحال همه تا میدیدند چقد بچه ای با یه نگاه ناراحتی بهت آدرس میدادند و تو با تعجب زمان رو به سر میبردی و حرکت میکردی تا اینکه.......
شرمنده اگه بد بود بار اولمه سناریو مینویسم امیدوارم خوشتون اومده باشه❤️تو کامنتا حدس بزنید که کیو دید و بگید که دوست دارید ادامش بدم یا نه
دوستان به حماییتتون برای نوشتن ادامه سناریو نیاز دارم 🥲
* توی این سناریو دازای آدم زیاد خوبی نیست و تازه ۱۶_۱۷ سالشه و توی مافیای بندر کار میکنه *
نام سناریو : پسری با قلب آلوده
خب باید بگم که تو بندر بدنیا اومدی از بچگی شروع به کار کردن کردی تا بتونی پول خرج و خوراکت توی بندر رو دربیاری مادرت با یکی از اعضای مافیا رابطه نامشروط داشته و مادرت هم سرزا از دنیا رفته و پدرت رو نمیشناسی تنها راه پول درآوردنت کار کردن توی بندر هست هر روز خدا عین سگ کار میکنی توی سن یازده سالگی حتی با اینکه این کار سخت با بدن کوچولو و لطیفت سازگار نیست کاربیشتری به عهده میگیری چند وقت بعد میشنوی که یه توی مافیا یه عضو جدید اومده پسری ۱۵ ساله با مهبتی قوی و کمیاب خب به هر حال برات مهم نبود و به کارکردن ادامه میدادی خب حالا کم کم بیشتر اعضای مافیای بندر توجهشون به سمت تو جلب میشد تو دیگه الان سیزده سالت بود و زیبایی که داشتی همه رو به سمت تو جلب میکرد اما بازم تو فقط یه کارگر ساده بودی یه روز که داشتی خیلی ساده کارتو انجام میدادی یه نفر از پشت زد به شونت برگشتی دیدی یه پسر قدبلند با بانداژ روی دستاش که یه چشمش رو هم با بانداژ پوشونده بود و یه کت شیک. از شونه هاش آویزون بود با بی حسی و بی حوصلگی محض به سمتت اومد و بهت گفت مرد : تو اینجا کار میکنی. کارگری؟
گفتی ت/ : بله بار میبرم. کاری دارین؟
گفت. مرد : آره بیا سمت شمال بندر زود بارها رو ببر طبقه اول ساختمون تو اتاق من
با تعجب گفتی. ت/: طبقه اول ساختمون
آخه طبقه اول ساختمون فقط برای کله گنده های مافیا بود یکم ترسیدی اما به هرحال گفتی چشم و سریع دوییدی به سمت شمال بندر وقتی داشتی میدویدی احساس کردی که داشت از پشت نگات میکرد و لبخند میزد سریع رفتی دوتا از بارها و گرفتی و رفتی سمت ساختمون فقط خدا میدونست اون لحظه تو دلت چخبر بود « تو یه دختربچه به شدت کنجکاو و شاد بودی با اینکه سختی های زیادی کشیدی.» خیلی ذوق و هیجان داشتی تا داخل ساختمونی به اون بزرگی رو ببینی ولی یکمم میترسید چون اون ساختمان پر کله گنده بود از طرف دیگه برات عجیب بود که چرا به تو گفته بود بری و بار ها رو ببری در بیشتر مواقع چون بازوها ظریف و لاغری داشتی بارهای سنگین رو به تو نمیدادند که ببری ساختمان چون خیلی بچه بودی و هنوز به سن اینکه بتونی وارد ساختمونی به اون بزرگی بشی رو نداشتی اما نمیدونستند که تو برعکس ظاهر لاغرمردنیت زور و بازوی خوبی داری داشتی میرفتی بالا سوال کنان دنبال اتاق اون پسر بودی با اینحال همه تا میدیدند چقد بچه ای با یه نگاه ناراحتی بهت آدرس میدادند و تو با تعجب زمان رو به سر میبردی و حرکت میکردی تا اینکه.......
شرمنده اگه بد بود بار اولمه سناریو مینویسم امیدوارم خوشتون اومده باشه❤️تو کامنتا حدس بزنید که کیو دید و بگید که دوست دارید ادامش بدم یا نه
دوستان به حماییتتون برای نوشتن ادامه سناریو نیاز دارم 🥲
- ۶۷
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط