پسر جوانی با تمسخر از پدربزرگش پرسید .. پدربزرگ؛ آخه شما

پسر جوانی با تمسخر از پدربزرگش پرسید .. پدربزرگ؛ آخه شما چطوری زندگی می کردین ..! نه تکنولوژیی؛ نه هواپیمایی؛ نه ماشینی؛ نه کامپیوتری و نه موبایلی ..! پدربزرگ گفت: همونطوری که شما الان زندگی می کنین ..! نه نمازی؛ نه عبادتی؛ نه تربیتی و نه اخلاقی ..!
دیدگاه ها (۷)

« خدا از "هیس "خوشش نمیاد! » مادر بزرگ در حالی که با دهان بی...

یه روز خدا دعاها رو چِک میکرد میشنیدشونو به اونا فِک می‌کرد ...

ﻫﻤﺴﺮ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ، ﮐﻪ ﺑﺎ ﮐﻮﺩﮐﺎﻥ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﺎ ...

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که...

خب بریم برای پایان این سناریو الهه هام ✨ پدرش : راستش از این...

وقتی که دشمن اعصابت شوهرت میشه

خسف | قصه بیست و پنجم: امام سجاد (ع) (بخش اول)

رمان آغوشی از جنس خطر پارت هفدهم ۱۷ آخر

007-آلما ویسکی - پارت ۴۲

True Love①(عشق واقعی) مکان: بارا/ت:من باید برم خونه دیروقته ...

این داستان یک **فیکشن** صرفاً برای سرگرمی است و بر اساس شخصی...

⭕️یوسف خان! به پدرت سلام برسان و اینها را بگو!یوسف پزشکیان پ...

پارت نوزدهم ( آخر) یک ماه بعدات. ای دلم تیر می‌کشه کوک. میخو...

قفسِ طلایی (Golden Cage)P.1ا.ت:کوکیییکوک:جانم پیشی کوچولوی د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط