★Part 1★
★Part 1★
ویو ات:یه روز اروم ساکت که بنده از خواب بیدار شدم که دیدم ساعت۸ شبهههههه وای ریدم سریع با موهای ژولیده پولیده بدو بدو رفتم توی حال و مامانم نشسته بود پای تلویزیون و داشت فوتبال میدید(به به مامانا هم مامانای قدیم هعیی😐)
واز زیر عینک بهم نگاه کرد
مامان: به به زیبای خفته بیدار شدی
ات:امممم....مامان گوه خوردم
مامان:نوش جونت وسایلاتو جمع کردی؟
ات:ها
مامان:کری؟وسایلاتو مجع کردی(نه😃)
ات:اره مامان جمع کردن (داره گوه میخوره گه مامانش دمپایی پرت نکنه💔🤣)
مامان:اصلا میدونی چرا؟
ات: اممممم نه
مامان:اسکلللل با خانواده ی کیم میخوایم بریم فرانسه
ات:اهههه مامان میشه منم بیام تروخداااا(بغض صگی🥺🙏)
مامان:ات صد دفعه بعد گفتم نه نمیشه برای کار میخوایم بریم اونجا تو نمیتونی بیای
ات:باشهههههه (خدایاااااا😑)
مامان:برو اماده شو بابا الان میاد
(صدای باز شدن در اومد)
من و مامانم هم زمان باهم گفتیم
ات و مامان:حلالزاده👍🤣
مامان: ات برو اماده شو دیگه
ات:باشه
رفتم سمت اتاقم و کل اتاقم و کردم توی ساک و هرچی خرتو پرت بود برداشتم و لباس پوشیدم و میکاپ کردم و رفتم پایین و مامانم و بابام منتظر من بودن و چراغ های خونرو خاموش کردن و من با کله از پله ها پرت شدم و پهن زمین شدم(عالیم😍😃)
مامان:دخترم دسپاچلفتی؟
ات:خوبم مامان
بلند شدم و ساکمو برداشتم و رفتم کفشمو پوشیدم و درو بستیم و مامان خانوم درو قفل کرد و بابا هم در ماشین و باز کرد و من رفتم و نشستم داخل ماشین و حرکت کردیم و تو راه بودیم که خاله (یعنی مامان تهیونگ) زنگ زد و گفت ما فرودگاهیم بدویید بیاید
مامان: درحال مکالمه(ایشششش😒)
تموم شد مکالمه
مامان:همششش تغصیر توعه ها ات بگیرم بکشمت
ات:خوووو مامان اخه من چکارم؟
مامان:رسیدیم پیاده شو (ایشششش😒💅)
ویو ات:رسیدم و قبلش با مامان و بابا خدافظی کردم و پیاده شدم و رفتم در زدم دیدم اجوما درو باز کرد
ویو ات:یه روز اروم ساکت که بنده از خواب بیدار شدم که دیدم ساعت۸ شبهههههه وای ریدم سریع با موهای ژولیده پولیده بدو بدو رفتم توی حال و مامانم نشسته بود پای تلویزیون و داشت فوتبال میدید(به به مامانا هم مامانای قدیم هعیی😐)
واز زیر عینک بهم نگاه کرد
مامان: به به زیبای خفته بیدار شدی
ات:امممم....مامان گوه خوردم
مامان:نوش جونت وسایلاتو جمع کردی؟
ات:ها
مامان:کری؟وسایلاتو مجع کردی(نه😃)
ات:اره مامان جمع کردن (داره گوه میخوره گه مامانش دمپایی پرت نکنه💔🤣)
مامان:اصلا میدونی چرا؟
ات: اممممم نه
مامان:اسکلللل با خانواده ی کیم میخوایم بریم فرانسه
ات:اهههه مامان میشه منم بیام تروخداااا(بغض صگی🥺🙏)
مامان:ات صد دفعه بعد گفتم نه نمیشه برای کار میخوایم بریم اونجا تو نمیتونی بیای
ات:باشهههههه (خدایاااااا😑)
مامان:برو اماده شو بابا الان میاد
(صدای باز شدن در اومد)
من و مامانم هم زمان باهم گفتیم
ات و مامان:حلالزاده👍🤣
مامان: ات برو اماده شو دیگه
ات:باشه
رفتم سمت اتاقم و کل اتاقم و کردم توی ساک و هرچی خرتو پرت بود برداشتم و لباس پوشیدم و میکاپ کردم و رفتم پایین و مامانم و بابام منتظر من بودن و چراغ های خونرو خاموش کردن و من با کله از پله ها پرت شدم و پهن زمین شدم(عالیم😍😃)
مامان:دخترم دسپاچلفتی؟
ات:خوبم مامان
بلند شدم و ساکمو برداشتم و رفتم کفشمو پوشیدم و درو بستیم و مامان خانوم درو قفل کرد و بابا هم در ماشین و باز کرد و من رفتم و نشستم داخل ماشین و حرکت کردیم و تو راه بودیم که خاله (یعنی مامان تهیونگ) زنگ زد و گفت ما فرودگاهیم بدویید بیاید
مامان: درحال مکالمه(ایشششش😒)
تموم شد مکالمه
مامان:همششش تغصیر توعه ها ات بگیرم بکشمت
ات:خوووو مامان اخه من چکارم؟
مامان:رسیدیم پیاده شو (ایشششش😒💅)
ویو ات:رسیدم و قبلش با مامان و بابا خدافظی کردم و پیاده شدم و رفتم در زدم دیدم اجوما درو باز کرد
- ۵۰۵
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط