ازدواج اجباری
☆ازدواج اجباری☆
P♡15
_____________________
*ویو سومی*
*اروم تو ایستگاه پلیس نشسته بودم و با انگشتام بازی میکردم و نگران بودم میتونن پیدام کنن یا نه تا این که تهیونگ با کت شلوار سیاه و کت بلند سیاهش در ایستگاه پلیس رو با نگرانی باز کرد و با من روبه رو شد و قیافش از نگرانی تغییر کرد و اروم شد..کلافه دستی به موهاش کشید و چپ چپ نگاه کرد و طرف پلیس ها رفت و یسری کاغذ امضا کرد و اومد طرفم و دستمو گرفت تا دنبالش برم*
÷بیا بریم..
*(اروم و ساکت دنبالش رفتم و سوار ماشین شدیم و با جدیت شروع به رانندگی میکرد و اصلا بهم نگاه نمیکرد)*
+م..من_
÷چرا گوشیتو با خودت نبردی(جدی و سرد)
+بردم...ولی...گمش کردم....
÷خداتو شکر کن که تونستم پیدات کنم وگرنه معلوم نبود چه اتفاقی برات میوفتاد...
*تا وقتی به عمارت رسیده بودیم فضای ماشین سنگین بود و تهیونگ با کلافگی رانندگی میکرد و رسیدیم به عمارت و داخل شدیم تا این که با جونگکوک که داشت چندتا از بادیگارد هارو تهدید به مرگ میکرد که دنبال من بگردن رو به رو شدیم موهاش از نگرانی بهم ریخته بود و معلوم بود حال خوشی نداره و رگ گردن و دستاش زده بود بیرون که با نیدن صدای تهیونگ به طرف هر دومون برگشت و با دیدن من نفس راحتی کشید ولی بدون اینکه فرصت کنم چیزی بگم با نگرانی طرفم اومد و دستای گرمشو روی فکم حس کردم که سرمو روبه خودش بلند کرد و...منو...منو بوسید...__
__________________
#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
P♡15
_____________________
*ویو سومی*
*اروم تو ایستگاه پلیس نشسته بودم و با انگشتام بازی میکردم و نگران بودم میتونن پیدام کنن یا نه تا این که تهیونگ با کت شلوار سیاه و کت بلند سیاهش در ایستگاه پلیس رو با نگرانی باز کرد و با من روبه رو شد و قیافش از نگرانی تغییر کرد و اروم شد..کلافه دستی به موهاش کشید و چپ چپ نگاه کرد و طرف پلیس ها رفت و یسری کاغذ امضا کرد و اومد طرفم و دستمو گرفت تا دنبالش برم*
÷بیا بریم..
*(اروم و ساکت دنبالش رفتم و سوار ماشین شدیم و با جدیت شروع به رانندگی میکرد و اصلا بهم نگاه نمیکرد)*
+م..من_
÷چرا گوشیتو با خودت نبردی(جدی و سرد)
+بردم...ولی...گمش کردم....
÷خداتو شکر کن که تونستم پیدات کنم وگرنه معلوم نبود چه اتفاقی برات میوفتاد...
*تا وقتی به عمارت رسیده بودیم فضای ماشین سنگین بود و تهیونگ با کلافگی رانندگی میکرد و رسیدیم به عمارت و داخل شدیم تا این که با جونگکوک که داشت چندتا از بادیگارد هارو تهدید به مرگ میکرد که دنبال من بگردن رو به رو شدیم موهاش از نگرانی بهم ریخته بود و معلوم بود حال خوشی نداره و رگ گردن و دستاش زده بود بیرون که با نیدن صدای تهیونگ به طرف هر دومون برگشت و با دیدن من نفس راحتی کشید ولی بدون اینکه فرصت کنم چیزی بگم با نگرانی طرفم اومد و دستای گرمشو روی فکم حس کردم که سرمو روبه خودش بلند کرد و...منو...منو بوسید...__
__________________
#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
- ۳۷۹
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط