رمان:#معشوقه_استاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۰۶
چندتا ضربه روي گیتار زد و بعد شروع کرد که با لبخند بهش نگاه کردم.
با لبخند به چشمهام زل زد که لبخندم عمیقتر شد.
همین که شروع کرد به خوندن باز دلم از صدا و
نگاهش لرزید.
اون موهاش که با نسیم دریا تکون میخورد عجیب
جذابش میکرد.
-امشب... میخوام بمونم من تا صبح کنارت... این
دریا با تو چه حالی داره... بارون بباره... بارون بباره...
تو هم بخندي برا من دوباره بخونم برات... نگام تو
نگات، چشاتم کنار... همه نگاه کنن به ما... با اون
دلبري کردنات...
#ایمان
یعنی حاضرم قسم بخورم عذابآورترین صحنهایه
که دارم میبینم.
اون طرز نگاهها... اون احساس توي نگاهش... یعنی
اینکه مهرداد رو دوست داره و همینطور مهرداد
اونو.
اشک توي چشمهام هر لحظه نزدیک بود روي گونم
سر بخوره.
باید زودتر بهش میگفتم که دوسش دارم اما الان
یعنی هنوزم امیدي هست؟
چرا میگه بعد از تموم شدن صیغه ولش میکنه؟ چرا
اصلا صیغهش شده؟
چشمهامو بستم.
براي اولین بار از دختري خوشم اومده و به این
راحتیها بیخیالش نمیشم... میجنگم تا مال من
بشه.
#نیما
با صداي گوشیم نگاه ازشون گرفتم.
گوشی و بیرون آوردم که با دیدن "لادن" جواب
دادم.
-بله؟
-نشد.
اخمی کردم.
-چرا؟
-قفل خونشو عوض کرده.
نفس عصبی کشیدم.
-تو اتاق شرکتش رفتی؟
نفسشو به بیرون فوت کرد.
-اونجا هم قفلشو عوض کرده.
زیر لب گفتم: لعنتی!
با پا روي زمین ضرب گرفتم.
-یه فکري واسش میکنم، تو برو خونه منتظر خبرم
باش.
باشهاي گفت و بعد با حرصی که توي صداش مشخص بود گفت: اون دوتا چیکار می کنند؟
پوزخندي زدم.
-نشسته واسش گیتار میزنه.
عصبی خندید.
-یادمه فقط واسه من گیتار میزد حالا واسه اون
دختره میزنه؟
نیشخندي زدم.
-چیه؟ حسودیت میشه؟
-باز شروع نکن... فعلا تا بعد.
بعدم قطع کرد که پوزخندي زدم.
تو هنوزم دلت پیش اون مهرداد گیره... الکی واسه
من دم از انتقام نزن.
********
#مطهره
با دست دودها رو کنار زدم.
-هوف، این دودا رو اینوري نزن خفه شدم.
_خب تو اینور واینسا.
سینیاي که سیخهاي جوجه داخلش بود رو
برداشتم و روي میز اون طرفش گذاشتم.
یه تیکه مرغ داشتیم که دل و رودشو بیرون
ریختیم و به قسمتهاي کوچیک تقسیمش کردیم یه سیخو برداشت اما انگشتشو توي آب طعم
دهندهها زد و یه دفعه روي بینیم کشید که صورتم
جمع شد و بینیمو با آستینم پاك کردم.
-بیشور!
خندید و سیخو روي منقل گذاشت.
به جاش من کل دستمو توش فرو کردم و یه دفعه
توي صورتش کشیدم و زود ازش دور شدم.
زود چشمهاشو بست و درحالی که خودشو باد
میزد با حرص گفت: لعنتی چشمهام داره میسوزه،
آبلیموعه.
با خنده گفتم: الان آب میارم.
یکی از ظرفهاي بزرگو برداشتم و به سمت شیر زیر یه درخت رفتم.
ظرفو پر از آب کردم.
-بدو مطهره.
لبمو گزیدم تا نخندم.
#پارت_۲۰۶
چندتا ضربه روي گیتار زد و بعد شروع کرد که با لبخند بهش نگاه کردم.
با لبخند به چشمهام زل زد که لبخندم عمیقتر شد.
همین که شروع کرد به خوندن باز دلم از صدا و
نگاهش لرزید.
اون موهاش که با نسیم دریا تکون میخورد عجیب
جذابش میکرد.
-امشب... میخوام بمونم من تا صبح کنارت... این
دریا با تو چه حالی داره... بارون بباره... بارون بباره...
تو هم بخندي برا من دوباره بخونم برات... نگام تو
نگات، چشاتم کنار... همه نگاه کنن به ما... با اون
دلبري کردنات...
#ایمان
یعنی حاضرم قسم بخورم عذابآورترین صحنهایه
که دارم میبینم.
اون طرز نگاهها... اون احساس توي نگاهش... یعنی
اینکه مهرداد رو دوست داره و همینطور مهرداد
اونو.
اشک توي چشمهام هر لحظه نزدیک بود روي گونم
سر بخوره.
باید زودتر بهش میگفتم که دوسش دارم اما الان
یعنی هنوزم امیدي هست؟
چرا میگه بعد از تموم شدن صیغه ولش میکنه؟ چرا
اصلا صیغهش شده؟
چشمهامو بستم.
براي اولین بار از دختري خوشم اومده و به این
راحتیها بیخیالش نمیشم... میجنگم تا مال من
بشه.
#نیما
با صداي گوشیم نگاه ازشون گرفتم.
گوشی و بیرون آوردم که با دیدن "لادن" جواب
دادم.
-بله؟
-نشد.
اخمی کردم.
-چرا؟
-قفل خونشو عوض کرده.
نفس عصبی کشیدم.
-تو اتاق شرکتش رفتی؟
نفسشو به بیرون فوت کرد.
-اونجا هم قفلشو عوض کرده.
زیر لب گفتم: لعنتی!
با پا روي زمین ضرب گرفتم.
-یه فکري واسش میکنم، تو برو خونه منتظر خبرم
باش.
باشهاي گفت و بعد با حرصی که توي صداش مشخص بود گفت: اون دوتا چیکار می کنند؟
پوزخندي زدم.
-نشسته واسش گیتار میزنه.
عصبی خندید.
-یادمه فقط واسه من گیتار میزد حالا واسه اون
دختره میزنه؟
نیشخندي زدم.
-چیه؟ حسودیت میشه؟
-باز شروع نکن... فعلا تا بعد.
بعدم قطع کرد که پوزخندي زدم.
تو هنوزم دلت پیش اون مهرداد گیره... الکی واسه
من دم از انتقام نزن.
********
#مطهره
با دست دودها رو کنار زدم.
-هوف، این دودا رو اینوري نزن خفه شدم.
_خب تو اینور واینسا.
سینیاي که سیخهاي جوجه داخلش بود رو
برداشتم و روي میز اون طرفش گذاشتم.
یه تیکه مرغ داشتیم که دل و رودشو بیرون
ریختیم و به قسمتهاي کوچیک تقسیمش کردیم یه سیخو برداشت اما انگشتشو توي آب طعم
دهندهها زد و یه دفعه روي بینیم کشید که صورتم
جمع شد و بینیمو با آستینم پاك کردم.
-بیشور!
خندید و سیخو روي منقل گذاشت.
به جاش من کل دستمو توش فرو کردم و یه دفعه
توي صورتش کشیدم و زود ازش دور شدم.
زود چشمهاشو بست و درحالی که خودشو باد
میزد با حرص گفت: لعنتی چشمهام داره میسوزه،
آبلیموعه.
با خنده گفتم: الان آب میارم.
یکی از ظرفهاي بزرگو برداشتم و به سمت شیر زیر یه درخت رفتم.
ظرفو پر از آب کردم.
-بدو مطهره.
لبمو گزیدم تا نخندم.
- ۲.۲k
- ۰۷ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط