بهترینحس
#بهترین_حس
#پارت_9
همونجوری که لخت بود گرفتمش تو بغلم...
از زبون چویا:
زبونم بند اومده بود...ولی بدمم نمیو- چی دارم میگم؟؟؟
باید تا اتفاقای بدی نیوفتاده برم
همونجوری که تو بغلش بودم نفسای داغش به گردنم میخورد
از زبون دازای:
بالخره تونستم بوش کنم بوی توت فرنگی میداد...بدنش مثل سفید برفی سفید بود...
یک لحظه هم نمیتونستم نگاهمو از روش بردارم.... قول میدم فقط یکم باهاش بازی کنم
ولش کردمو شروع کردم به در اوردن لباسای خودم
از زبون چویا:
داره چه گوهی میخوره؟؟؟میخواد چیکار کنه؟
رفتم و محکم به در چسبیدم
چویا: میخوای چیکار کنی؟میشه بری؟؟
دازای:اولا دلم میخواد دوما چیشده دیگه فحش نمیدی؟؟سوما از این به بعد از این اتفاقا زیاد میوفته...البته....
سرشو اورد جلوی صورتم
دازای:البته اگه به حرفم گوش ندی!...
چویا: باشه باشه دیگه فحش نمیدم فقط الان بیخیال شو....
دازای: نه دیگه نمیتونم بیخیال شم خیلی دیر شده....
مرتیکه اگه زورم بهش میرسید میزدم لهش میکردم-
#پارت_9
همونجوری که لخت بود گرفتمش تو بغلم...
از زبون چویا:
زبونم بند اومده بود...ولی بدمم نمیو- چی دارم میگم؟؟؟
باید تا اتفاقای بدی نیوفتاده برم
همونجوری که تو بغلش بودم نفسای داغش به گردنم میخورد
از زبون دازای:
بالخره تونستم بوش کنم بوی توت فرنگی میداد...بدنش مثل سفید برفی سفید بود...
یک لحظه هم نمیتونستم نگاهمو از روش بردارم.... قول میدم فقط یکم باهاش بازی کنم
ولش کردمو شروع کردم به در اوردن لباسای خودم
از زبون چویا:
داره چه گوهی میخوره؟؟؟میخواد چیکار کنه؟
رفتم و محکم به در چسبیدم
چویا: میخوای چیکار کنی؟میشه بری؟؟
دازای:اولا دلم میخواد دوما چیشده دیگه فحش نمیدی؟؟سوما از این به بعد از این اتفاقا زیاد میوفته...البته....
سرشو اورد جلوی صورتم
دازای:البته اگه به حرفم گوش ندی!...
چویا: باشه باشه دیگه فحش نمیدم فقط الان بیخیال شو....
دازای: نه دیگه نمیتونم بیخیال شم خیلی دیر شده....
مرتیکه اگه زورم بهش میرسید میزدم لهش میکردم-
- ۳.۵k
- ۱۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط