گفت : اصلا نفمیدم چی شد .. ، گفت اصلا نفهمیدم چی شد و من
گفت : اصلا نفمیدم چی شد .. ، گفت اصلا نفهمیدم چی شد و من دیگر به بقیه ی حرف هایش گوش ندادم ، خوب می دانستم همه ی اتفاق های ناگوار همیشه درست بعد از این جمله می افتند ،چند سال پیش توی جاده اصلا نفهمیدیم چی شد و یک دفعه یک ماشین پیچید جلویمان و تصادف کردیم ، خاله مهین هم وقتی از سرطان دختر کوچکش با بغض می گفت همیشه اینجوری شروع می کرد که : همه چیز خوب بود اصلا نفهمیدیم چی شد و میزد زیر گریه .
یاده خیلی وقت ها پیش افتادم وقتی خودم پیش خودم اعتراف کردم که اصلا نفهمیدم چی شد فقط یک دفعه مهرش مثل سرطان به دلم افتاد ، وقتی گفت : 'اصلا نفمیدم چی شد'، خواستم بهش بگویم : اتفاقا این بار از تمام زندگی ات بیشتر میدانی دارد چی می شود ، فقط همه می خواهند بعد از اتفاق های ناگهانی خودشان را به نداستن بزنند تا شاید بلکه نیفتاده باشد ، اما ... . تکانم داد گفت : فهمیدی چی گفتم ؟ فکر می کنم دوستش دارم ، خندیدم گفتم : می فهمم همه ی اتفاق های ناگوار همیشه همین طوری می افتند.
یاده خیلی وقت ها پیش افتادم وقتی خودم پیش خودم اعتراف کردم که اصلا نفهمیدم چی شد فقط یک دفعه مهرش مثل سرطان به دلم افتاد ، وقتی گفت : 'اصلا نفمیدم چی شد'، خواستم بهش بگویم : اتفاقا این بار از تمام زندگی ات بیشتر میدانی دارد چی می شود ، فقط همه می خواهند بعد از اتفاق های ناگهانی خودشان را به نداستن بزنند تا شاید بلکه نیفتاده باشد ، اما ... . تکانم داد گفت : فهمیدی چی گفتم ؟ فکر می کنم دوستش دارم ، خندیدم گفتم : می فهمم همه ی اتفاق های ناگوار همیشه همین طوری می افتند.
- ۴.۱k
- ۱۸ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط