فیک: زندگی برام معنایی نداشت تا وقتی که...
فیک: زندگی برام معنایی نداشت تا وقتی که...
پارت پنجم(اخر)
(فردا صبح)
صبح ساعت ۶ با سر و صدای تو خونه بیدار شدم. وقتی چشمم رو باز کردم دیدم که توی خونه خودم نیستم. وقتی یکم فکرد کردم یادم اومد که دیشب رفتم بار ولی هیچی دیگه یادم نیست و تعجب این بود که با صدا های هانا بیدار نشدم!وقتی رفتم بیرون اتاق، استاد رو دیدم. خیلی تعجب کردم. اون گفت:
-عه بیدار شدی،صبح بخیر
+اهه..استاد من چرا اینجامم؟
-داستانش طولانیه،دیشب تو بار حالت خوب نبود من اومدم دنبالت بعد از اونجایی که ادرس خونتو بلد نبودم شب تورو اوردم خونه خودم.
+امم..ای واییی..یعنی..
-نه،نگران نباش کاری نکردی!من حالم خوب بود فقط تو خیلی مست بودی. البته نه اینکه کاری نکرده باشیمااا...
+مگه چیکار کردیممم؟
-فقط یه بوس بود.
+ای واییی...خاک توسرم..منو لطفا ببخشید...بخدا همچین قصدی نداشتم اصلا نمیخواستم اینطوری شه!
-اشکال نداره،ولی یه سوال...
+چی؟
-حرفی که دیشب زدی راست بود؟
+چی؟کدوم حرف؟
-هیچی ولش کن..
+نه استاد لطفا بگید که چی گفتم!
-گفتی که..امم..من عاشقتم
+واییی..دیگه تا عمر دارم نمیرم بار...اممم..خب چیزه..(نفس عمیق)درسته من یه چند وقتی بود که میخواستم اینو بهتون بگم ولی روم نمیشد. اخه هروقت با شما حرف میزنم و پیش شما هستم اون صدا ها دیگه اذیتم نمیکنن..انگار..انگار رفتن،پیش شما واقعا خیلی بهم خوش میگذره. قبلا زندگی برام معنایی نداشت تا وقتی که با شما اشنا شدم!
-خوشحالم که پیش من حالت خوبه،خب منم ازت خوشم میاد،از همون روز اول که دیدمت فهمیدم که با بقیه فرق داری ولی وقت نشد بهت بگم!
+اوو جدیی(با ذوق)اممم..یعنی...چیزه...خوبه. الان دیگه باید اماده شم دانشگاه داره دیر میشه. واستا ببینم...من لباس ندارممم!
-من امادم الان میبرمت خونتون لباستو عوض کنی.
+اممم..باش..مرسی
ویو ات: رفتیم خونه خودم بعد لباسم رو پوشیدم بعد من و استاد رفتیم مدرسه.
بعد ۶ ماه رابطه لینو اومد خواستگاریم و الان ۲ سال از ازدواجمون میگذره و ما دوتا بچه داریم.یکیش یک سالشه و اون یکی هنوز به دنیا نیومده.
اینم از پایان.و دیگه هیچوقت اون صداهارو نشنیدم.
(واییی بچه ها میدونم تو این فیک ریدمممم...واقعا میدونم. به نظرتون به نوشتن ادامه بدم یا نه؟ نظرتون درمورد همین فیک چی بود؟ خب از اونجایی که فیک اولمم هست باید میریدم ولی بیش از حد ریدم. شما ها به بزرگی خودتون ببخشید.)
پارت پنجم(اخر)
(فردا صبح)
صبح ساعت ۶ با سر و صدای تو خونه بیدار شدم. وقتی چشمم رو باز کردم دیدم که توی خونه خودم نیستم. وقتی یکم فکرد کردم یادم اومد که دیشب رفتم بار ولی هیچی دیگه یادم نیست و تعجب این بود که با صدا های هانا بیدار نشدم!وقتی رفتم بیرون اتاق، استاد رو دیدم. خیلی تعجب کردم. اون گفت:
-عه بیدار شدی،صبح بخیر
+اهه..استاد من چرا اینجامم؟
-داستانش طولانیه،دیشب تو بار حالت خوب نبود من اومدم دنبالت بعد از اونجایی که ادرس خونتو بلد نبودم شب تورو اوردم خونه خودم.
+امم..ای واییی..یعنی..
-نه،نگران نباش کاری نکردی!من حالم خوب بود فقط تو خیلی مست بودی. البته نه اینکه کاری نکرده باشیمااا...
+مگه چیکار کردیممم؟
-فقط یه بوس بود.
+ای واییی...خاک توسرم..منو لطفا ببخشید...بخدا همچین قصدی نداشتم اصلا نمیخواستم اینطوری شه!
-اشکال نداره،ولی یه سوال...
+چی؟
-حرفی که دیشب زدی راست بود؟
+چی؟کدوم حرف؟
-هیچی ولش کن..
+نه استاد لطفا بگید که چی گفتم!
-گفتی که..امم..من عاشقتم
+واییی..دیگه تا عمر دارم نمیرم بار...اممم..خب چیزه..(نفس عمیق)درسته من یه چند وقتی بود که میخواستم اینو بهتون بگم ولی روم نمیشد. اخه هروقت با شما حرف میزنم و پیش شما هستم اون صدا ها دیگه اذیتم نمیکنن..انگار..انگار رفتن،پیش شما واقعا خیلی بهم خوش میگذره. قبلا زندگی برام معنایی نداشت تا وقتی که با شما اشنا شدم!
-خوشحالم که پیش من حالت خوبه،خب منم ازت خوشم میاد،از همون روز اول که دیدمت فهمیدم که با بقیه فرق داری ولی وقت نشد بهت بگم!
+اوو جدیی(با ذوق)اممم..یعنی...چیزه...خوبه. الان دیگه باید اماده شم دانشگاه داره دیر میشه. واستا ببینم...من لباس ندارممم!
-من امادم الان میبرمت خونتون لباستو عوض کنی.
+اممم..باش..مرسی
ویو ات: رفتیم خونه خودم بعد لباسم رو پوشیدم بعد من و استاد رفتیم مدرسه.
بعد ۶ ماه رابطه لینو اومد خواستگاریم و الان ۲ سال از ازدواجمون میگذره و ما دوتا بچه داریم.یکیش یک سالشه و اون یکی هنوز به دنیا نیومده.
اینم از پایان.و دیگه هیچوقت اون صداهارو نشنیدم.
(واییی بچه ها میدونم تو این فیک ریدمممم...واقعا میدونم. به نظرتون به نوشتن ادامه بدم یا نه؟ نظرتون درمورد همین فیک چی بود؟ خب از اونجایی که فیک اولمم هست باید میریدم ولی بیش از حد ریدم. شما ها به بزرگی خودتون ببخشید.)
- ۱۴۹
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط