وقتی پدربزرگت میمیره و میاین ایران و تو حالت بده . ...

وقتی پدربزرگت میمیره و میاین ایران و تو حالت بده . ...

حرصی شروع کرد حرف زدن
_اگه بتونم اینجا زنم و بغل کنم خونه مامانبزرگت وقتی بغلت میکنم خاله هات چشم غره میدن .
دستی تو موهاش کشیدم
_بااااشههه تسلیممم
خنده ای کرد و سرشو تو گردنم فرو کرد و غرید .
_ برام زجرآوره که تو جلوم با تاپ و شلوارک جلون میدی و نتونم حتی لمست کنم . !
چشمم و تو حدقه چرخوندم که ادامه داد .
_شبا هم که...پوففف. آخه چرا میری داخل اتاق مامانبزرگت میخوابی؟! هوم؟! من تک و تنها داخل اون یکی اتاق بعدش یه سرهم بهم نمیزنی .
خنده ای کردم .
_نخننند .
_باشه باشه .
با زنگ خوردن گوشیم یکم ازش جدا شدم که اخمی کرد ، گوشیم و در آوردم
_جانم خاله؟!
_کجایی خاله؟!
_ بام .
_وااا . پدربزرگت مرده میری بام؟! واقعا که ..
صدای ناواضح مامانبزرگ اومد .
_به تو ربطی نداره بچه کجا میخواد بره !
خش خشی اومد و بعدش صدای مامانبزرگ .
_خوش بگذره مادر . فقط زود برگردین که شام مورد علاقتون و درست کردم .
چشمی گفتم و قطع کردم .
_ خببب . چه خبر؟!
خندید و دستم و گرفت رو گردنش گذاشت و نزدیکم شد .
_نظرت با رفع دلتنگی چیه؟!
با شیطنتت گفتم
_اوه . اینجا؟!
نزدیکم شد و سرشو تو گردنم برد
_عاشقتم گل من .

تاماااام .
دیدگاه ها (۶)

وقتی پدربزرگت میمیره میاین ایران و تو حالت بده . یه گوشه پار...

وقتی پدربزرگت میمیره و میاین ایران تو حالت بده ....‌به قبر ک...

تک پارتی ویو ا.ت نگاهی به گوشیم انداختم که با ۹ تماس از دست ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط