بی او هر شب می نشینم در کنار خویشتن...

بی او هر شب می نشینم در کنار خویشتن...

اشک می ریزم بحال روزگار خویشتن...

لحظه هایم بویی از پاییز غربت می دهد...

دوست دارم زندگی را در حصار خویشتن...

سخت دلتنگم از این پس کوچه های زندگی

می گذارم غم بماند یادگار از روزگار خویشتن...

بی او هم من در کنج اتاق خانه خلوت می کنم...

اشک می ریزم بحال روزگار خویشتن
دیدگاه ها (۱)

ای مسافر ! ای جدا ناشدنی ! گامت را آرام تر بردار ! از ...

ای مسافر ! ای جدا ناشدنی ! گامت را آرام تر بردار ! از ...

چقدر امروز دلم تنگ است و آسمان وسیع رویاهای من غمگین می بارد...

دلم گرفته به اندازه وسعت تمام دلتنگی های عالم شیشه قلبم آنقد...

مثل آن چایی که می‌چسبد به سرما بیشتربا همه گرمیم با دل‌های ت...

من یا او؟!¹

مادرم بعد از آنکه همه ما فرزندانش از خانه رفتیم و هر کدام دن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط