my ex
my ex
p.73
خب، بالاخره وقتش رسیده بود که ا.ت و جونگکوک بشینن و یه تاریخ قطعی برای عروسیشون انتخاب کنن.
بعد از کلی کلنجار و خاطرهبازی، همونطور که ا.ت گفته بود، فصل بهار رو انتخاب کردن.
البته جونگکوک اولش یه کم غر زد که چرا پاییز یا زمستون نه، ولی خب، ا.ت قاطع بود و وقتی ا.ت قاطع بود، دیگه حرفی نبود! 😄
+بهار قشنگترین فصله!
همهجا پر از شکوفه و زندگیه.
مثل شروع ما.
جونگکوک لبخندی زد و دست ا.ت رو گرفت.
- باشه عشق من.
بهار باشه، بهار.
فقط مهم اینه که تو کنارم باشی.
خب، تاریخ که مشخص شد، نوبت به اولین کلنجار جدی رسید: لباس عروس!
ا.ت گفته بود جونگکوک حق نداره نظر بده، ولی خب…
این حرفا توی دنیای واقعی معمولاً یه کم فرق داره! 😉
ا.ت یه دفترچه طراحی لباس برداشته بود و جونگکوک هم کنجکاو نشسته بود کنارش.
البته ا.ت سعی میکرد هی قایم کنه و جونگکوک هم هی سرک میکشید!
- ببینم چی داری اونجا؟
داری برای لباس عروس طراحیت میکنی؟
ا.ت با لبخند شیطنتآمیزی گفت:
نخیر!
اینا طرحهای لباسمه برای تابستون!
اصلاً ربطی به عروسی نداره!
- جدی؟
پس اون همه پارچه و گیپور و تور که دیدم چی بود؟
قایم کردن نداره که!
بذار ببینم!
و قبل از اینکه ا.ت بتونه جلوشو بگیره، دفترچه رو گرفت و ورق زد.
چندتا طرح لباس عروس قشنگ توی دفترچه بود.
یکی از یکی قشنگتر.
با جزئیات ظریف و دامنهای پفدار.
- وااای! این عالیه!
خیلی شبیه خودته!
خیلی ساده و شیک!
ا.ت با خنده سعی کرد دفترچه رو از دستش بگیره:
هی!
گفته بودم نظر نده!
تو باید شگفتزده بشی!
نه اینکه نظر بدی!
- خب شگفتزده شدم دیگه!
خیلی خوشگله!
ولی…
یه کم ساده نیست؟
عروسیه نامزد منه ها!
باید بترکونه!
ا.ت دفترچه رو ازش گرفت و قهر کرد:
مگه من گفتم لباس عروسی ساده باشه؟
این فقط یه ایدهست!
تو اصلاً هیچی از سلیقه من نمیفهمی!
- نه نه! قهر نکن!
باشه!
چشم!
اصلاً من هیچی نمیگم!
هرچی تو بخوای!
فقط…
یه لبخند بزن دیگه!
میدونی که من فقط میخوام بهترین لباس رو تنت ببینم.
ا.ت یه لبخند کوچیک زد.
کلنجار اول بر سر لباس عروس شروع شده بود و معلوم بود که قراره کلی چالش دیگه هم سر راهشون باشه!
اما خب، اینا هم جزئی از شیرینیهای زندگی مشترک بود دیگه، نه؟..........
ادامه دارد.............
بابت تاخیرم معذرت میخوام
p.73
خب، بالاخره وقتش رسیده بود که ا.ت و جونگکوک بشینن و یه تاریخ قطعی برای عروسیشون انتخاب کنن.
بعد از کلی کلنجار و خاطرهبازی، همونطور که ا.ت گفته بود، فصل بهار رو انتخاب کردن.
البته جونگکوک اولش یه کم غر زد که چرا پاییز یا زمستون نه، ولی خب، ا.ت قاطع بود و وقتی ا.ت قاطع بود، دیگه حرفی نبود! 😄
+بهار قشنگترین فصله!
همهجا پر از شکوفه و زندگیه.
مثل شروع ما.
جونگکوک لبخندی زد و دست ا.ت رو گرفت.
- باشه عشق من.
بهار باشه، بهار.
فقط مهم اینه که تو کنارم باشی.
خب، تاریخ که مشخص شد، نوبت به اولین کلنجار جدی رسید: لباس عروس!
ا.ت گفته بود جونگکوک حق نداره نظر بده، ولی خب…
این حرفا توی دنیای واقعی معمولاً یه کم فرق داره! 😉
ا.ت یه دفترچه طراحی لباس برداشته بود و جونگکوک هم کنجکاو نشسته بود کنارش.
البته ا.ت سعی میکرد هی قایم کنه و جونگکوک هم هی سرک میکشید!
- ببینم چی داری اونجا؟
داری برای لباس عروس طراحیت میکنی؟
ا.ت با لبخند شیطنتآمیزی گفت:
نخیر!
اینا طرحهای لباسمه برای تابستون!
اصلاً ربطی به عروسی نداره!
- جدی؟
پس اون همه پارچه و گیپور و تور که دیدم چی بود؟
قایم کردن نداره که!
بذار ببینم!
و قبل از اینکه ا.ت بتونه جلوشو بگیره، دفترچه رو گرفت و ورق زد.
چندتا طرح لباس عروس قشنگ توی دفترچه بود.
یکی از یکی قشنگتر.
با جزئیات ظریف و دامنهای پفدار.
- وااای! این عالیه!
خیلی شبیه خودته!
خیلی ساده و شیک!
ا.ت با خنده سعی کرد دفترچه رو از دستش بگیره:
هی!
گفته بودم نظر نده!
تو باید شگفتزده بشی!
نه اینکه نظر بدی!
- خب شگفتزده شدم دیگه!
خیلی خوشگله!
ولی…
یه کم ساده نیست؟
عروسیه نامزد منه ها!
باید بترکونه!
ا.ت دفترچه رو ازش گرفت و قهر کرد:
مگه من گفتم لباس عروسی ساده باشه؟
این فقط یه ایدهست!
تو اصلاً هیچی از سلیقه من نمیفهمی!
- نه نه! قهر نکن!
باشه!
چشم!
اصلاً من هیچی نمیگم!
هرچی تو بخوای!
فقط…
یه لبخند بزن دیگه!
میدونی که من فقط میخوام بهترین لباس رو تنت ببینم.
ا.ت یه لبخند کوچیک زد.
کلنجار اول بر سر لباس عروس شروع شده بود و معلوم بود که قراره کلی چالش دیگه هم سر راهشون باشه!
اما خب، اینا هم جزئی از شیرینیهای زندگی مشترک بود دیگه، نه؟..........
ادامه دارد.............
بابت تاخیرم معذرت میخوام
- ۸۲۴
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط