قهوه های جاویدان

قهوه های جاویدان ☕
قسمت ۱۴
ساعت ۱:۰۵ بعداز ظهر بود . تژا بود و تیک تاک ساعتش . دلش می‌خواست قبل از آنکه او به دنبالش بیاید او به خانه اش برود . با خودش کلنجار میرفت و در سرش با خود به جنگ می پرداخت . با خود می‌گفت :« ای بدبخت فضول ، کار و زندگی نداری که به دنبال پسر مردم میروی ؟» هنوز آن ذهنیت مادربزرگی « مرد نامحرم » که از مادربزرگش به ارث رسیده بود در مغزش بود ، هنوز هم مانند گذشته قبل از خرید کالا به طرح «حلال» کنار بسته توجه می‌کرد . نماز و روزه نمی‌گرفت اما چه میشد کرد ؟ کل زندگی خویش را با پیرزنی فرتوت و مذهبی گذرانده بود . در دنیای خود بود و با خودش می‌گفت و می‌خندید و عصبانی می‌شد . نگاه های مردم باعث انزجارش از آنها میشد . به در خانه ی سپهر رسید . از آن خانه های چند طبقه اما حیاط دار بود . نوساز بود . تژا همیشه جذب خانه های کلنگی و قدیمی می‌شد اما آن خانه را خیلی دوست می‌داشت . شاید چون کسی در آن خانه زندگی می‌کرد که برای لحظه ای او را از حالت مهمون و افسرده یک خویش دور کرده بود ، شادی بخشیده بود . حال آن خانه هم برایش شادی بخش بود . بدون اینکه زنگ‌ در را بزند پسر از پنجره ی خانه او را صدا زد و گفت :« دیوانه شدی ؟ چرا به در خانه میخندی ؟‌ داشتید خوش و بش میکردید؟»
و از ته دل خنده ای سر داد. دخترک مثل همیشه چشم غزه رفت اما در ته دلش می‌خندید .
زنگ در را زد و گفت:« بیایید داخل ، ببخشید لباسم رو نپوشیدن وگرنه نیومد پایین. »
تژا لبخندی زد و وارد شد . وقتی به در خود خانه رسید ، در زد و بی‌درنگ در باز شد . سپهر با موهای ژولیده ، مسواکی که دهانش بود و دور دهانش کف کرده بود ، معذرت خواهی کرد و سریع وارد روشویی شد . مسواک زد و دستی به سرو رویش کشید . وارد اتاقش شد . در اتاقش چند طبقه کتاب داشت ، به پای کتاب های او نمی‌رسید اما نمی‌دانست چرا آنقدر از دیدن کتاب هایش خوش حال شد ، او هم کتاب می‌خواند . احساس کرد که از ذوق چشمانش دوبرابر حالت عادی شده .‌ خودش را جمع کرد . چرا باید از دیدن کتاب های یک « مرد نامحرم » آنقدر ذوق زده می‌شد ؟ چرا ؟ نا خود آگاه به سمت میز تحریر که بالای آن قفسه های کتاب بود رفت . روی میز دفترچه ای چرمی بود . آن را باز کرد و یک صفحه را بدون هیچ دلیلی آورد . اولین کلمه ای که به چشمش خود او را به شگفت آورد . چشمانش دوباره مانند قبل دوبرابر حالت عادی شد . نام او بود ، تا آخر صفحه میان کلمات نام او بود « تژا»...
دیدگاه ها (۲۴)

بانو ها ، یکی از اعضای انجمن شاعران مرده داره رمان شاهکارش ر...

بانوهای زیبام ، پیجمون ۵۰۵ تایی شد ✨🫠قرار بود شیرینی بدم نه ...

قهوه‌های جاویدان ☕ قسمت ۱۳استکان چایی را جلویش گذاشت ، استکا...

قهوه های جاویدان ادامه قسمت ۱۶چندماه بعد از فوت عمو تیمور ، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط