آن سوی ذهن...

آن سوی ذهن...
نام توست!
همان کنج،
همان گوشه،
که گاه لحظات شعر خوان من است،
گاه مرور بودنت،
و گاه...!
.........
چه خوب،چه بد
چه تلخ،چه شیرین
سفره ی یادت پهن است...
و تو!
بی آنکه ببینی،
شراب خواره ی سیمایت،
مسافر دیدگانت،
و بیمار خنده هایت،
کنارت نشسته ام...
.........
میدانم که میخوانی،
و میدانی که قلم با تو چه گفت،
که پوپک سرمازده در عمق نگاهت،
میان کوران غم زده ی نبودن هایت،
کم رمق در جست و جوی ایمنگاه آغوشت،
شکسته پر و بال میزند
دیدگاه ها (۱)

« اگر ماه بودم، به هر جا که بودم،»دل مهربان تو را می ستودم و...

دلم را گذاشته ام سر طاقچه خاطرات قدیمی مانتو که رفتی یادت هس...

در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور مثل خواب دم صبحو چنان بی ت...

من در این تاریکی فکر یک بره روشن هستم که بیاید علف خستگی ام ...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط