In the Embrace of Darkness

In the Embrace of Darkness

PART 3



جونگ‌کوک هنوز وسط کوچه ایستاده بود و به جایی نگاه می‌کرد که مرد مرموز چند لحظه قبل آنجا ناپدید شده بود.

چند بار پلک زد.

+ ...خب.

نگاهی به اطراف انداخت.

+ یا من باید کمتر فیلم ببینم، یا این شهر یه مشکلی داره که من ازش خبر ندارم.

گوشی‌اش را از جیبش بیرون آورد و صفحه‌اش را روشن کرد.

ساعت هشت و نیم صبح بود.

+ عالیه! هنوز صبحونه نخوردم، ولی تا الان با یه گربه‌ی فراری، یه مرد روانی و یه سایه‌ی نامرئی ملاقات داشتم.

گوشی‌اش را داخل جیبش گذاشت.

+ اگه تا ظهر زنده بمونم، به خودم جایزه میدم.

با عجله از کوچه بیرون رفت و مستقیم به سمت سوپرمارکت سر خیابان حرکت کرد.

---

چند دقیقه بعد...

جونگ‌کوک با یک کیسه‌ی خرید در دست، از سوپرمارکت بیرون آمد.

داخل کیسه دو بسته نودل، یک بطری شیر، چند شکلات و یک بسته چیپس بود.

فروشنده موقع حساب کردن خریدهایش با تعجب نگاهش کرده بود.

جونگ‌کوک هم در جواب گفته بود که رژیم غذایی‌اش تحت نظارت یک متخصص است.

البته آن متخصص، خودش بود.

و تخصصش هم خوردن هر چیزی بود که در یخچال پیدا می‌کرد.

+ خب، حالا بریم خونه و یه صبحونه‌ی شاهانه بخوریم!

در همان لحظه، صدای بوق ماشینی باعث شد از جا بپرد.

+ وای مادر!

کیسه را محکم گرفت و به راننده نگاه کرد.

+ آقا من هنوز جوونم! این‌قدر زود دنبال روح من نباش!

راننده چیزی زیر لب گفت و رد شد.

جونگ‌کوک به ماشین نگاه کرد.

+ بی‌ادب.

بعد به راهش ادامه داد.

اما درست وقتی به خیابان بعدی رسید، متوجه شد یک ماشین مشکی چند متر آن‌طرف‌تر پارک شده.

ماشین شیشه‌های دودی داشت و هیچ‌کس داخلش دیده نمی‌شد.

جونگ‌کوک بی‌تفاوت از کنارش گذشت.

سه قدم برداشت.

بعد ایستاد.

آرام برگشت.

+ ...من این ماشین رو قبلاً ندیده بودم؟

شانه بالا انداخت.

+ خب که چی؟ مگه همه‌ی ماشین‌های شهر مال منن؟

دوباره راه افتاد.

این بار، صدای باز شدن در ماشین را شنید.

جونگ‌کوک برگشت.

مردی بلندقد با کت مشکی از ماشین پیاده شد.

همان مرد مرموز!

جونگ‌کوک چند ثانیه به او خیره ماند.

+ نه دیگه...

مرد به سمتش آمد.

جونگ‌کوک فوراً کیسه‌ی خریدش را جلوی خودش گرفت.

+ ببینید، من پول نقد ندارم!

مرد ایستاد.

- من ازت پول نخواستم.

+ خب، آدم از کجا بدونه؟ قیافه‌تونم که اصلاً شبیه آدمای مهربون نیست!

مرد اخم کرد.

- سوار ماشین شو.

جونگ‌کوک با تعجب به او نگاه کرد.

+ ببخشید؟

- گفتم سوار ماشین شو.

+ من شما رو نمی‌شناسم!

- می‌شناسی.

+ نه، نمی‌شناسم!

- دیشب من رو دیدی.

جونگ‌کوک دهانش را باز کرد، اما چیزی نگفت.

چند لحظه بعد، انگشتش را به سمت مرد گرفت.

+ خودتی! همون آقای کوچه‌ای!

مرد با بی‌حوصلگی نفس کشید.

- آقای کوچه‌ای؟

+ خب اسمتون رو که بهم نگفتین! منم باید یه جوری صداتون کنم دیگه.

- اسم من...

مرد مکث کرد.

- مهم نیست.

+ برای من مهمه! من نمی‌تونم تا آخر عمر بهتون بگم آقای کوچه‌ای!

مرد به او خیره شد.

- عمرت به آخر برسه، دیگه لازم نیست نگران اسم من باشی.

لبخند جونگ‌کوک خشک شد.

+ ...شوخی خوبی نبود.

- شوخی نکردم.

جونگ‌کوک یک قدم عقب رفت.

+ خیلی خب، من باید برم. مامانم منتظره.

- تو تنها زندگی می‌کنی.

جونگ‌کوک سر جایش خشک شد.

مرد ادامه داد:

- اسم مادرت هم پارک سون‌هی نیست.

جونگ‌کوک رنگش پرید.

+ شما از کجا اسم مادرم رو می‌دونین؟!

مرد جوابی نداد.

+ ببین آقا! من نمی‌دونم شما کی هستین و از کجا منو می‌شناسین، ولی اگه فکر کردین چون من خوش‌قیافه‌ام می‌تونین منو بدزدین، باید بگم...

مرد ابرویش را بالا برد.

+ ...باید بگم که حداقل یه کم مؤدبانه‌تر درخواست بدین!

مرد چند لحظه به او خیره ماند.

بعد با ناباوری سرش را تکان داد.

- واقعاً همون آدمیه که دنبالش بودیم؟

صدای دیگری از داخل ماشین بلند شد.

' متأسفانه بله، قربان.

جونگ‌کوک با تعجب به ماشین نگاه کرد.

+ چند نفرین شما؟!

مرد در ماشین را باز کرد.

- سوار شو.

+ اگه نیام چی؟

- مجبورت می‌کنم.

جونگ‌کوک به کیسه‌ی خریدش نگاه کرد.

بعد به مرد.

بعد دوباره به کیسه‌ی خریدش.

+ حداقل بذارید خریدامو بذارم خونه!

مرد با خونسردی گفت:

- نه.

+ شیرم خراب میشه!

- شیر جدید می‌خری.

+ پولش رو شما می‌دین؟

مرد چند ثانیه سکوت کرد.

- سوار شو، جونگ‌کوک.

جونگ‌کوک آهی کشید.
دیدگاه ها (۲)

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟓 ا/ت هنوز به ماشین سیاه خیره...

RESPECT OR DIE : پارت هجدهمصدای مرد در راهرو پیچید...جونگ‌کو...

🖤 وارث سایه‌ها | پارت ۱۵«مهمان ناخوانده» 👤🔥صدای قدم‌ها توی ر...

پارت ۶ | اتفاقی؟ساعت کاری تموم شده بود.تهیونگ کیفش رو برداشت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط