دوش مرا عشق تو ز جامه برانگیخت

دوش مرا عشق تو ز جامه برانگیخت
بی عدد از دیدگانم اشگ فرو ریخت

دست یکی کرد با صبوری و خوابم
آن ز دل از دو دیده یکسر بگریخت

باد جدا کرد زلفکان تو از هم
مشک سیه با گل سپید برآمیخت

مشک همی بیخت زلف تو همه شب دوش
اشگ همی بیختم چو مشک همی بیخت

بس بود این باد سرد باده نخواهم
کش دل مسکین به دام ذره در آویخت
دیدگاه ها (۱)

تا هلاک عاشقان از طرهٔ شبرنگ تستوای مسکین عاشقی کو را دل اند...

📜#غزلیات#عارف_قزوینی#غزل_سی_امعوض اشک ز نوک مژه #خون می‌آیدب...

نه لب گشایدم از گل نه دل کشد از بیدچه بی نشاط بهاری که بی رخ...

هم نگاهت از نگاه چشم جادو خوشتر است هم کلامت از هزاران گفتِ ...

📜#غزلیات#رهی_معیری#غزل_بیست_و_سومای #صبح نودمیده! بناگوش کیس...

هوشم ربوده ماه قدح نوشیخورشید روی زهره بناگوشیزنجیر دل ز جعد...

هم نگاهت از نگاه چشم جادو خوشتر است هم کلامت از هزاران گفتِ ...

خیال تو دل ما را شکوفه باران کردنمیرد آن که به هر لحظه یاد ی...

چه رفته است که امشب سحر نمی آید؟شب فراق به پایان مگر نمی آید...

آتش عشق تو دلم، کرد کباب ای پسرزیر و زبر شدم ز تو، چیست صواب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط