رهی معیری

رهی معیری
بس که جفا ز خار و گل دید دل رمیده‌ام
همچو نسیم از این چمن پای برون کشیده‌ام
شمع طرب ز بخت ما آتش خانه‌سوز شد
گشت بلای جان من عشق به جان خریده‌ام
حاصل دور زندگی صحبت آشنا بود
تا تو ز من بریده‌ای من ز جهان بریده‌ام
تا به کنار بودیَم بود به جا قرار دل
رفتی و رفت راحت از خاطر آرمیده‌ام
تا تو مراد من دهی کشته مرا فراق تو
تا تو به داد من رسی من به خدا رسیده‌ام
چون به بهار سر کند لاله ز خاک من برون
ای گل تازه یاد کن از دل داغ دیده‌ام
یا ز ره وفا بیا یا ز دل رهی برو
سوخت در انتظار تو جان به لب رسیده‌ام
دیدگاه ها (۶)

تا نقش خیال دوست باماستما را همه عمر خود تماشاستآنجا که وصال...

قضاوتیک ماجرای خاص! که ارزش خوندن دارهامروز سوار یه تاکسی شد...

خدایاﻗﺎﺿﯽ ﺗﻮﯾﯽ! ﮐﻤﮏ ﮐﻦ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻧﮑﻨﯿﻢ ...*ﺧﻮﺏ ﯾﺎﺩ ﮔﺮﻓﺘﻪ ...

# ده نکته خوب از آقای دکتر غلامعلی افروز؛رییس انجمن روانشناس...

✿ آشیانهٔ تهی ✿ همچو مجنون گفتگو با خویشتن باید مرا بی زبان...

✿ ✿ نسیم وصل به #افسردگان چه خواهد کرد؟ بهار تازه به برگ خز...

سر ارادت ما و آستان حضرت دوستکه هر چه بر سر ما می‌رود ارادت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط