My lovely idol

⁦✿My lovely idol⁦✿ 2
✯part:⁴²
جونگکوک بوسه ای روی سر هیونا می‌زاره و هیونا سریع با یه تشکر می‌ره.
جلسه و کار های هیونا خوب و عالی پیشرفت ولی هنوز کار های زیادی برای انجام داشت
هیونا حین کار همش احساس میکرد یه نفر دنبالشه همش به اطراف نگاه میکرد ولی چیزی نمی‌دید سعی کرد ذهنش رو خالی بکنه و رفت توی دفتر کارش و مشغول شد.
جونگکوک توی خونه استراحت کرد و منتظر هیونا موند ساعت حدود ⁹ شب بود که هیونا هنوز نیومده بود تصمیم گرفت بهش زنگ بزنه
هیونا: جانم؟
جونگکوک: پس کی میای خونه؟
هیونا: بخدا دلم میخواد پیشت باشم ولی نمیشه امشب خیلی کار دارم فعلا توی اون خونه ای که گفته بودم امشب اونجا میمونم فردا صبح زودی میام پیشت
جونگکوک: فردا قراره با پسرا روی آلبوم کار کنیم
هیونا: اشکالی ندارد اتفاق میتونم پسرا هم ببینم
جونگکوک: زیاد به خودت فشار نیار
هیونا: باشه قربونت برم خوب بخوابی
جونگکوک: شب بخیر
جونگکوک تلفن رو قطع کرد خیلی ناراحت بلند شد تا برای خودش شام درست کنه.
هیونا بعد از کار از دفترش بیرون اومد اون حس لعنتی هنوز همراهش بود انگار یکی داشت تعقیبش میکرد سوار ماشین شد و راه افتاد سمت خونه از اونجایی که نزدیک بود سریع رسید ساعت ¹² شب گذشته بود هیونا برای ادامه طراحی به یکسری از طراحی های قبلی و مدل احتیاج داشت که خونه بودن گوشی رو برداشت و به جونگکوک پیام داد
هیونا: بیداری؟😇
جونگکوک: چی شده؟
هیونا: میشه بری توی اتاق بالای کمد به پوشه قرمز هست توش یکسری طراحیه برام عکس بگیر بفرست❤️✨
جونگکوک: باشه صبر کن
هیونا وقتی منتظر بود که جونگکوک عکس ها رو بفرسته در خونه زده شد
هیونا: این وقت شب کیه؟
سمت در رفت و از چشمی در نگاه کرد از اونجایی که چیزی معلوم نبود در رو باز کرد با چهره ایون مواجه شد از تعجب و ترس خشکش زده بود
ایون: دختر کوچولوی نازم پول که ندادی حداقل امشب بزار باهات حال کنم
ایون سمت هیونا قدم برداشت که هیونا سریع در رو بست چشم هاش پر از اشک شده بود ایون محکم به در می‌کوبید و فریاد می‌زد
ایون: هیوناااااا در رو باز کن(داد)
ایون: نمی‌زارم یه روز خوش ببینی
ایوان: در رو باز کنننن (داد)
خیلی ترسیده بود گوشه اتاق کز کرده بود و دست هاش رو روی گوش هاش گذاشته بود.
جونگکوک عکس ها رو برای هیونا فرستاده بود ولی هیونا هنوز ندیده بود
جونگکوک: این دختر حواس پرت چه کار میکنه؟
گوشی رو برداشت و به هیونا زنگ زد
هیونا با دیدن اینکه صفحه گوشیش روشن شد سریع سمتش رفت بدنش از ترس می‌لرزید و ایون همچنان به در می‌کوبید هیونا سریع جواب داد
جونگکوک: هیونا عکس ها رو برات فرستادم
هیونا: جو... جونگکوک
جونگکوک با صدای ترسیده هیونا خیلی نگران شد بلند شد
جونگکوک: هیونا؟ چی شده؟ هیونا؟(نگران)
هیونا از ترس و شک نمیتونست حرف بزنه
جونگکوک صدای ایون رو از پشت گوشی می‌شنید بدون معطلی بلند شد و سمت در رفت کتش رو برداشت و با سویچ سریع ماشین رو باز کرد و سوار ماشین شد از طریق پیامک به پلیسی که پیگیر پرونده هیونا بود پیام داد و آدرس خونه هیونا رو براش فرستاد از طرفی تلفن رو قطع نکرد
جونگکوک: هیونا به من گوش کن الان میام (نگران)
جونگکوک گوشی رو روی بلندگو گذاشت و یا سرعت بالا سمت خونه راه افتاد
جونگکوک: هیونا؟ (نگران)
هیونا: بیا... لطفا
⁦ᕙ⁠[⁠・⁠۝・⁠]⁠ᕗ⁩
خوشگلا هیجان داستان یکم کم شده بود حوصله ام سر رفته بود🤣😁😇✨
_____________________________________
#فیک #بی_تی_اس #جونگکوک #جیهوپ #هیونا #داستان #بهترین #داستان #سرگرم_کننده #کیم_دو_یون #my #بهترین_فالوورای_دنیا #BTS
دیدگاه ها (۷)

⁦✿My lovely idol⁦✿ 2✯part:⁴³جونگکوک: هیونا؟ (نگران) هیونا: ب...

⁦✿My lovely idol⁦✿ 2✯part:⁴¹هیونا که معمولاً نوشیدنی نمی‌خور...

⁦✿My lovely idol⁦✿ 2✯part:⁴⁰هیونا نمیتونست بره فرودگاه پس تص...

⁦✿My lovely idol⁦✿✯part:²⁵جونگکوک فکرش درگیر بود از طرفی یاد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط