شماره آزمایشگاه
شماره ۷ آزمایشگاه
فصل ۱ پارت۳
بعد از نیم ساعت رسیدن
دامیان نگاهی به آنیا که رو شونش خوابیده بود کرد و تو ذهنش گفت{الان باید بیدارش کنم.ولی خیلی ناز خوابیده خیلی کیوته...صبر کن من چی میگم نه نه نه نه نه نه امکان ندارهه...من عمرا عاشق این کله صورتی بشم(دامیان جان تو خیلی وقته عاشقش شدی😊😊)
دامیان دستشو میزاره رو شونه آنیا و سر آنیا رو از شونش برمیداره و میگه:هی کله صورتی پاشو
آنیا بیدار میشه و گیج میپرسه:ها؟؟چی؟چیشده؟تو کی ای؟من کیم؟
دامیان:پاشو دختره ی خنگ رسیدیم
همه پیاده شدن و رفتن سمت چادرشون
در چادر
بکی: وای اینجا چقدر کوچیکه چجوری قراره نفس بکشیم؟
آنیا:وای بکی شروع نکن
کلویی:این تخت خوابه مال منه
قیافه انیا،بکی،مکس و دامیان:😐😐😶🙄
همه غذاشونو خوردن و خوابیدن
نصف شب
ویو آنیا
اصلا خوابم نمیبرد چون بکی یه پاشو انداخته بود رو کمرم و یه دستشو گذاشته رو صورتم از اون طرف صدای خروپف یه نفر میومد
خدایااااااااااااا خودت به دادم برس من از دست این چیکار کنم
یکدفعه دیدم یکی پاشد و از چادر رفت بیرون
ویو دامیان
اصلا خوابم نمیبرد و خروپف های مکس هم داشت دیوونم میکرد پس پاشدم رفتم بیرون نشسته بودم رو سبزه ها که حس کردم یکی دیگه از هم پیشم نشسته و اون آنیا بود (عکسشونو میزارم)
آنیا:چرا نخوابیدی پسر دوم؟
دامیان:بخاطر ینفر تو چرا نخوابیدی ؟
آنیا:منم بخاطر ینفر
بعدش کمی اونجا موندن که دامیان چیزی رو رو شونش حس کرد .برگشت دید آنیا سرشو گذاشته رو شونش و خوابیده لبخندی زد و همینجور که محوش بود خوابش برد
صبح
دامیان با گرفته شدن نوری تو چشاش بیدار شد که دید بله بکی ازشون عکس گرفته
دامیان نداشتیم گوجه داشتیم 🍅🍅
بکی:از الان بگم هیفده هزار تا ازتون عکس گرفتم
آنیا بیدار شد
آنیا:ها ؟چی؟؟چیشده؟من کجام؟
ببخشید که کم شد ولی بازم میزارم😘😘💖
فصل ۱ پارت۳
بعد از نیم ساعت رسیدن
دامیان نگاهی به آنیا که رو شونش خوابیده بود کرد و تو ذهنش گفت{الان باید بیدارش کنم.ولی خیلی ناز خوابیده خیلی کیوته...صبر کن من چی میگم نه نه نه نه نه نه امکان ندارهه...من عمرا عاشق این کله صورتی بشم(دامیان جان تو خیلی وقته عاشقش شدی😊😊)
دامیان دستشو میزاره رو شونه آنیا و سر آنیا رو از شونش برمیداره و میگه:هی کله صورتی پاشو
آنیا بیدار میشه و گیج میپرسه:ها؟؟چی؟چیشده؟تو کی ای؟من کیم؟
دامیان:پاشو دختره ی خنگ رسیدیم
همه پیاده شدن و رفتن سمت چادرشون
در چادر
بکی: وای اینجا چقدر کوچیکه چجوری قراره نفس بکشیم؟
آنیا:وای بکی شروع نکن
کلویی:این تخت خوابه مال منه
قیافه انیا،بکی،مکس و دامیان:😐😐😶🙄
همه غذاشونو خوردن و خوابیدن
نصف شب
ویو آنیا
اصلا خوابم نمیبرد چون بکی یه پاشو انداخته بود رو کمرم و یه دستشو گذاشته رو صورتم از اون طرف صدای خروپف یه نفر میومد
خدایااااااااااااا خودت به دادم برس من از دست این چیکار کنم
یکدفعه دیدم یکی پاشد و از چادر رفت بیرون
ویو دامیان
اصلا خوابم نمیبرد و خروپف های مکس هم داشت دیوونم میکرد پس پاشدم رفتم بیرون نشسته بودم رو سبزه ها که حس کردم یکی دیگه از هم پیشم نشسته و اون آنیا بود (عکسشونو میزارم)
آنیا:چرا نخوابیدی پسر دوم؟
دامیان:بخاطر ینفر تو چرا نخوابیدی ؟
آنیا:منم بخاطر ینفر
بعدش کمی اونجا موندن که دامیان چیزی رو رو شونش حس کرد .برگشت دید آنیا سرشو گذاشته رو شونش و خوابیده لبخندی زد و همینجور که محوش بود خوابش برد
صبح
دامیان با گرفته شدن نوری تو چشاش بیدار شد که دید بله بکی ازشون عکس گرفته
دامیان نداشتیم گوجه داشتیم 🍅🍅
بکی:از الان بگم هیفده هزار تا ازتون عکس گرفتم
آنیا بیدار شد
آنیا:ها ؟چی؟؟چیشده؟من کجام؟
ببخشید که کم شد ولی بازم میزارم😘😘💖
- ۲.۹k
- ۱۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط